بعد از دهه شصت
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

1- جشنواره ی تئاتر فجر بود و هی برو بیا از کرج به تهران و از تهران به کرج. این مدت کلی تئاتر خوب و فیلم خوب دیده ام، البته اکثرا خارج از جشنواره. اما حس صحبت کردن درباره اش را... نه! ندارم! جشنواره فیلم فجر هم که تازه شروع شده و نمی دانم کدام فیلم ها را ببینم؟! شما پیشنهادی ندارید؟ واقعا نمی خواهم مثل پارسال توی سینما بنشینم و از دست نارنجی پوش و گشت ارشاد و... حرص بخورم!

2- چقدر من کارتون دوست دارم. ممنونم از شبکه ی پرشین تون! و همه ی انیمیشن سازان خلاق.

3- کتاب جدیدم در حال به فنا رفتن است. اگر اعتقاد دارید لطفا برایش دعا کنید.

4- کلی حرف دارم که بزنم اما هیچ کدامش به زبانم نمی آید. مثل این عروس های دهه 60 شده ام که با خجالت می نشستند جلوی خواستگار و نمی دانستند حرف را از کجا شروع کنند و آخرش هم هیچ چیز به دردبخوری نمی گفتند و از این ازدواج های مسخره می کردند و نتیجه اش هم شد نسل ما!

5- ول کنید این حرف ها را. بیایید به این لینک سر بزنید:

سایت آوانگاردها: بخش غزل پست مدرن

این هم یک شعر قدیمی برای شما:

 

خواب و بیدار، راه افتادن

بعدِ آرامش مُسکّن ها

روی یک راه پلـّه ی متروک

لیز خوردن به «غیرممکن»ها

بعدِ دست تو را رها کردن

گم شدن توی خانه ی جن ها

 

سایه هایی عجیب رد می شد

از میان اتاق شش گوشه

مثل فکر تو در سرم می سوخت

لامپ های دوباره خاموشِ...

: گریه کرده؟

- نه!

[باد]

: می لرزه! سردشه؟

[باد]

- نه! پتو روشه!

 

سعی کردم به تو نگاه کنم

رقص یک نور پشت پنجره ها

دست/ می زد کسی به پیشانیم

جابجا شد تمام خاطره ها

گم شدم مثل جیغ لرزانی

در صدای بلند «دایره» ها

 

چرخ می خورد زنده ی مردی

دست در دست چند تا زن ِ لخت

از سرم آتشی به پا می شد

دور و نزدیکِ چهره های زمخت

در تنم، تن، تنی جنون آمیز

داشت زیر لباس من می پخت

 

یک نفر گریه کرد توی دلش

- باز حالش بـ...[باد]... داره به هم...

بند، از بند می... جـُ... دا... شده بود

بعد چسبیدم از دوباره به هم

دست هایی عجیب دست مرا

بسته بردند با اشاره به هم

 

باد در راه پلّه پیچید و

جابجا کرد آب راکد را

یک نفر پا شد از همین گوشه

با خودش بُرد نور زائد را

سمت جایی که دُور می دادند

سایه ها، جنّ تازه وارد را