بعد از چادر
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢
 

دیشب همینجوری بی خود و بی جهت یاد فاطمه شمس افتادم و یاد محمدرضا جلایی پور و یاد گودر خدابیامرز و یاد نامه های عاشقانه ای که فاط می نوشت و منتشر می کرد... بعد خوابیدم. امروز صبح که داشتم گودر جدید را چک می کردم دیدم مهراوه یکی از پست های اخیر سایت فاطمه شمس را شیر کرده. رفتم سایتش، رفتم اسمش را سرچ کردم ببینم این رفیق الان کجاست و چکار می کند.

آن قدیم ها که نامه های فاطمه برای محمدرضا را می خواندم واقعا اشک می ریختم. واقعا حس عاشقانه اش و دلتنگی اش را با گوشت و پوست و تمام گیرنده های حسی ام درک می کردم. روزی که فهمیدم این دو اسطوره ی عشق (از نظر من) طلاق گرفته اند حالم مثل تخم مرغی بود که می شکنندش و می ریزند توی ظرف، روزی که کامنت های فاطمه و محمدرضا را پای پست «نه به حجاب اجباری» خواندم حالم مثل تخم مرغی بود که توی ظرف دارند همش می زنند. همم می زدند! دلم می خواست زمان به آنجایی برگردد که هیچ کدام از این دو نفر را نشناسم و هروقت لحظه ی شناختن این دو آدم برسد رویم را برگردانم و راهم را کج کنم و حرف را عوض کنم و...

اینها را ننوشتم که بعد بگویم آآآآه عشق آآآه بی وفایی! توی سرچم، سایتی را باز کردم که چند تا از کامنت های پست پیوستن محمدرضا به کمپین «نه به حجاب اجباری» را عینا ذکر کرده بود. کامنت های فاطمه و محمدرضا و شادی صدر و چند نفر دیگر. کاری به زندگی خصوصی آدم ها ندارم و اصلا نمی خواهم آن سرگیجه را دوباره بگیرم. فقط همه ی اینها را گفتم که از خودم بنویسم.

سال 85 که اولین وبلاگ ادبی ام را زدم (هواکش3)، یکی از کامنت های اولین پستم این بود (کلماتش مثل حروف روشنی هنوز جلوی چشمم است): «هی دختر چادری! چی می خوای؟ آخرش که باید بری شوهر کنی و غذا بپزی!»

بله! من یک دختر بیست ساله ی چادری بودم. از خیلی قدیم ترهایش هم چادری بودم. زن های خانواده ام هم همه چادری بودند. اصلا همه ی زن های شهرستانی که سالهای کودکی ام را آنجا گذرانده بودم هم چادری بودند. گاهی خسته می شدم و دلم می خواست بار مشکی روی سرم را پرت کنم آن طرف. گاهی دلم می خواست توی خیابان بدوم، بپرم، کلاه سرم بگذارم ولی همیشه چادری بود که مثل سایه ی سنگینی من را به «خانم» بودن مجبور می کرد. به شیطنت نکردن. و من جرات نخواستنش را نداشتم! جرات نه گفتن! جرات شکستن دل مادربزرگ و پدربزرگ و مادر و...

دانشگاه مشهد که می رفتم بیشتر با خودم و چادرم کنار آمده بودم. خودم را شناخته بودم و تقریبا چادر چیزی نبود که مانعی برای کارهایم باشد. شلوغ کاری ام را داشتم، سرتق بازی ام را درمی آوردم، شوخی و خنده ام همیشه به راه بود و حتی (با همان چادر) نرده های طبقه ی دوم دانشگاه را می گرفتم و سُر می خوردم پایین. حالا آدمی توی زندگی ام بود که گفته بود «چقدر چادر به تو می آد!»

روزهای دلهره آوری بود. یادم می آید که آمدم تهران برای شرکت در نمازجمعه!! یادم می آید که با چسب برق سبز یک ضربدر بزرگ چسبانده بودم روی سینه ی چادرم و دور انگشت هایم. یادم می آید که بالهای چادرم را گرفته بودم و فرار می کردم. یادم می آید که عینک دودی زده بودم و ماسک و گوشه ی خیابان داشتم زیر جمعیت پرس می شدم. یادم می آید دانشگاه تهران که می رفتم، دست هایم توی جیبم بود و غمگین بودم و بالهای چادر ملی ام در باد رها شده بود، یادم می آید خانمی آمد و با لحنی تند گفت «یا چادر نپوش یا اگه می پوشی به این فضاحت نپوش! چادرت رو جمع کن داره باد می برش!» و بااااد... آه! بااااد...

یادم می آید از نماز جمعه برگشتیم خانه ی دوستم و چادرم را درآوردم و روسری ام را هم درآوردم. با پدرش چای خوردیم و بحث کردیم که آخرش چی می شود؟! یادم می آید که توی کارگاه اولین کسی بودم که با لباس راحت نشستم. یادم می آید یکی از اولین عکس های بی حجابی که در فیس بوک منتشر شد، عکس من بود. اولین عکسی که بغل کردن و بوسیدن دو دختر را نشان می داد، عکس من بود. اولین عکس نیمه برهنه ای که منتشر شد، عکس من بود که در عرض چند روز ریپورت و حذف شد و بعد ایمیل هایش حتی به خودم رسید که بیایید و عکس برهنه ی فلان دختر شاعر را ببینید! بله و من آن روزها چادری بودم!

یادم می آید مدیر گروه مامایی تربیت مدرس گفت «تو! چرا می پوشی؟ اگه چادری نیستی عزیزم چادر نپوش!» و من چادری بودم و من سال های سال چادری بودم. بدون اینکه مادری بالای سرم باشد که به خاطر او بپوشم، بدون هیچ منفعتی در مورد دانشگاه و کار، بدون اینکه به قول شادی صدر کسی با چاشنی عشق و محبت مرا مجبور کرده باشد، من چادری بودم، من چادرم را دوست داشتم!

یادم می آید خانم پلیس می خواست به من گل بدهد و من نگرفتم. من بغض کردم و دویدم و دویدم و بلوار کشاورز را دویدم و گریه کردم و بااااد می آمد و چادرم را درآوردم گذاشتم توی کیفم. بعد گذاشتم توی کمدم. بعدتر گذاشتم لای لباس های زمستانی.

یادم نیست توی کدام وبلاگ فیلـ-تر شده ام بود که یک ناشناس کامنت گذاشت «تو چادری بودی، چی شد به این روز افتادی؟ واقعا که اسم فاطمه برازنده ی تو نیست» و من خندیدم. و من آنقدر خندیدم که گریه ام گرفت.

همین چند روز پیش رفته بودم اداره ی بهداشت و درمان، دنبال مجوز مطبم. خسته بودم و انگار ناامیدی از قیافه ام چکـّه می کرد. خانم مسئول با آن نگاه ترحم بارش گفت «تو فوق لیسانس داری و توی درمانگاه کار می کنی؟ اونهم با این شرایط؟» بله! «دکترا؟» قبول شدم و ثبت نام نشدم «واقعا؟ خب کاش اون زمان چادری چیزی می پوشیدی! تدریس دانشگاه؟» آن اول ها که هنوز باشگاه خبرنگاران به من تهمتی نزده بود دنبالش رفتم و بی نتیجه بود حالا که... «من با خانم فلانی صحبت می کنم، یک چادر بپوش و لاکت رو هم پاک کن و برو پیشش» و من مجوز مطبم را گرفتم و آمدم بیرون و همه ی شماره هایی که داده بود و حرف هایی که زده بود را از حافظه ام پاک کردم وچکه چکه چکه چکه کنان رفتم خانه.

دیشب همینجوری بی خود و بی جهت یاد فاطمه شمس افتادم و حالا هی ماجراهایش توی مغزم به هم می خورد. می خواهم بگویم من فاطمه را می فهمم اگر می گوید «خواهش می‌کنم اینقدر راحت و بی رحمانه آدم‌ها را قضاوت نکنید. منفعت را هم نمی دانم از نگاه شما چیست. ولی کاش یک سوم تجربیاتی که من بر سر پوشش در آن هفت سال داشتم را داشته باشید تا ببینم باز هم انقدر راحت از منفعت حرف می‌زنید یا نه.» و محمدرضا را هم می فهمم اگر می نویسد « جدا از زندگی شخصی بی‌اهمیت شخص من هم، روشن است که اعتقاد به آزادی باور و پوشش وسبک زندگی دیگران هم، در هیچ نظام اخلاقی‌ای به این معنا نیست که همه موظف‌اند با هر کس با هر سبک زندگی و باوری زندگی کنند.» و حتی حتی حرف های شادی صدر را هم درک می کنم که زندگی اش را سر این موضوع گذاشته و حق دارد اگر تند و بی پروا بنویسد و حتی بدون آگاهی از زندگی خصوصی این دو آدم، رفتار یکی را محکوم کند.

من یادم می آید که چقدر چقدر چقدر برای حجابم سرکوفت خورده ام و چقدر چقدر چقدر برای بی حجابی ام سرکوفت شنیده ام و یادم می آید سر همین «پوشش» که از لحاظ من یک مساله ی کاملا شخصی و خصوصی است، دوست هایم مرا ترک کرده اند و چقدر پشت سرم حرف های ناجور و چقدر تهمت زده اند و یادم می آید که چقدر باید جواب پس می داده ام و می دهم.

دلم می خواهد یک روز برسد که «پوشش» فقط و فقط «پوشش» باشد، نه سیاست باشد، نه منفعت، نه مایه ی پنهان کاری و ریا و فخرفروشی و چراغ دادن و نه حتی نشانه ی مذهب. دلم می خواهد یک روز برسد که همه بفهمند «پوشش» به معنی «لباس» یک چیز شخصی است که چگونگی اش به هیچ کسی مربوط نیست. دلم می خواهد یک روز خوب برسد!

 

 


 
 
بعد از کارگاه
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
 

«شرزین: آری اینها همه از تمرین است، جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیراندازی، کفاش بسیار کفش می دوزد تا استاد شود و رسّام همینگونه، اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست، گناه آنست که تمرین بستن کرده.و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بر خون من دلیرید، و بسیاری تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند...

و من تمرین مرگ می کنم!»

طومار شیخ شرزین/ بهرام بیضایی

 

یکهو بغض می کنم و اشکم می ریزد، می پرسد گریه کردی؟ می گویم نه نه. و نمی دانم چرا یکهو حالم بد می شود و دلم می گیرد و... نه! نه! نمی خواهم بیایم مهمانی. دلم تنگ همه ی دوست هایم شده. نه! نه! جلسه ی شعر نمی آیم. همین گوشه ی تخت می نشینم و کتابم را می خوانم. می پرسد پس چرا صورتت خیس شده؟ چی شده؟ می گویم نمی دانم. توی دلم دااااد دارم. جیــــــغ بلند. نه، نه! اینها همه بهانه است...

دلم برای کارگاه ادبیاتمان تنگ شده. آآآی دکتر موسوی دلم برای کارگاه جمعه مان تنگ شده. که تنگ هم بنشینیم و جا نباشد و روی زمین باسنمان خشک بشود و 8-9 ساعت تمام بدون حرف زدن و بدون مسخره بازی بنشینیم و آآآآآی دکتر موسوی دلم برای کارگاهمان تنگ شده که شعر بخوانیم و داستان بخوانیم و نقد کنیم و خبر علمی فرهنگی بگوییم و مشاعره کنیم و دعوایمان کنی که چرا راس ساعت نرسیده ایم دعوایمان کنی چرا تکلیف انجام نداده ایم قبول کنی 5 دقیقه آنتراکت داشته باشیم آآآآی دکتر موسوی من کارگاه می خواهم همان کارگاهی که ادبیات است و بس، دکتر موسوی اعصابم خراب می شود وقتی می شنوم آشغال هایی پیدا می شوند که پشت سر کارگاهمان چرت و پرت می گویند دلم می خواهد یقه شان را بگیرم بکشم بنشانمشان توی کارگاه بگویم اگر تحملش را داری نصف ساعت مقرر این کارگاه را تحمل کن! اگر قدرتش را داری توی یکی از بحث های تخصصیمان شرکت کن لعنتی! بعد برو فلان جلسه، فلان کافه بنشین و پشت سر این کارگاه مقدس چرت و پرت بگو! آآآآآآآآآآآاای دکتر موسوی من کارگاه می خواهم که بنشینم روی زمینش مانتویم خاکی بشود به درک! منتظر باشم امین شعر جدیدش را بخواند، منتظر باشم بگویی غزل، الی، آفرین! منتظر باشم بگویی اختصاری (ض) بنداز مشاعره را تمام کن. منتظر باشم بگویی فرهاد تو جواب بده منتظر باشم بازی فیلم و کتاب را شروع کنی منتظر باشم برای کی؟ منفی بزنم. نگاه کنم به یکی که گردنش گرفته یکی که دیشب نخوابیده و چشم هایش قرمز است یکی که تکلیفش را محکم چسبیده آآآآآی دکتر من کارگاه می خواهم و می دانم که تو هم دلت کارگاه می خواهد و نمی توانی و نمی توانندت و نمی توانندمان و نمی و نمی و نـــ...