بعد از سفریدن 9
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
 

12 سپتامبر- ساعت 10 دقیقه به 3 عصر

«ای جانک خندانم من خوی تو می دانم / تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان / من مرد خریدارم من میل شکر دارم / ای خواجه عطارم دکان به مبند ای جان...»

و نمی دانم چرا از صبح چشم هایم پر اشک می شود و بغضم را نگه می دارم. عکس را نشانش می دهم و می گویم فکر می کنم یک کم تو شبیه پدرم هستی و فکر می کنم آیا واقعا و چرا واقعا در بعضی صورت ها دنبال صورت پدر می گردم؟ و به نظرم این احمقانه ترین کار دنیاست برای من با این زندگی نامه و با این طرز تفکر نامعتقد به این چیزها. می گوید پدرت حتما الان پیرتر شده؟! می خندم. واقعا اگر نمرده بود الان پیرتر شده بود. هر چه باشد از آن عکس حداقل 27 سال و نیم می گذرد. « حادثه را کسی خبرم نخواهد داد» صدای رادیو بلند است. درباره ی زنی می گوید که برای خودش یک شکم باردار درست کرده و توی آن مواد مخدر جا داده و می خواسته سوار هواپیما شود. وقتی فهمیده اند شکمش بزرگتر از 8 ماه و سرد است شک می کنند و خلاصه لو می رود. می گوید از بچه می توسم. نشسته ایم و قهوه می خوریم و بچه های مدرسه ی کنار کافه جیغ جیغ می کنند. می گوید صدای بچه برایم هورر است. ترسناک. مثل فیلم ترسناک های هیچکاک. بچه بچه بچه. واقعا گاهی حس می کنم همه ی اتفاقات زندگی من و همه ی سرنوشت من به کانسپتی مثل بچه و جنین و بارداری گره خورده است. از اولین گریه ام. که تو بهتر می دانی منظورم از اولین و منظورم از گریه چیست.

 

12 سپتامبر- ساعت 6 و نیم عصر

می پرسم داری زندگی رو سخت می گیری؟ می گوید «زندگی یک چیز یکپارچه نیست و یا یک کلیت شکل گرفته که بشه اینطور کلی دربارش حکم کرد. که گفت راضی هستی از زندگی یا سخت میگیری. زندگی، لایه ها، طبقات، سطوح، شبکه ها، نمیدونم هر چی متفامتی داره. میدونی این که زندگی رو به یک وضعیت کاملا استرلیزه آزمایشگاهی بدل کنیم و بخوایم اون رو به صورت کمی، عددی، داده ایی و چهار گزینه ایی جواب بدیم، کاری هست که نهاد های قدرت، سرمایه داری، پول، شرکت های تولیدی، نظامی ها و... از ما میخوان. زندگی کیفی تر و اونقدر لایه لایه هست، پیج در پیچ، که نشه با یس و نو گفتن جواب داد. اما من کلا جهانم در درونم کاملا جدیه، کاملااااا، اما در بیرونم سعی دارم کاملا باهاش طنازانه، شوخی و البته شیطنت آمیز باهاش برخورد کنم، حالا بعضی اوقات موفقم بعضی اوقات نه، شکست میخورم.»

می خواهم بگویم عزیزم من احساس می کنم همین سطح بندی و طبقه بندی و لایه لایه و پیچ پیچ کردن مفهوم زندگی، یک جور سخت گرفتن و به معنایی جدی گرفتن زندگی است. می خواهم بگویم یادت هست درباره ی ایده آل گرایی چی گفتم؟ یادت هست گفتم یک زمانی من هم همین قدر از لایه های مختلف زندگی انتظارات مختلف و متفاوتی داشتم، یک زمانی دلم می خواست آدم ها اینجوری باشند یا نباشند و برای اینجوری بودن یا نبودنشان که حتی به وجود یا عدم وجود من ربطی هم نداشت غمگین می شدم. یک زمانی از آدم ها انتظار داشتم. انتظار اعتماد کردن، دوست بودن، با ادب حرف زدن، مقید بودن به بعضی چیزها. بعد کم کم ایده آل گرایی ام کمتر شد و این انتظارات را از دوستانم داشتم. بعد که ایده آل گرایی ام به گا رفت دیگر کلا هیچ انتظاری نداشتم. دیگر طلبکار دنیا و آدم هایش نبودم. البته شاید اینها فقط تئوری هایی باشد که من در ذهن دارم. شاید هنوز هم لحظه هایی پیش بیاید که بگویم، آآآخ فلانی تو دلم را شکستی! آآآخ فلانی دلم نمی خواست این حرف را بزنی! شاید و مطمئنم هنوز آن ته مه های دلم از این حس ها پیدا می شود. که همین ها حس های انسانی اند. اما دیگر و واقعا دیگر ایده آل گرا نیستم و لحظه هایی که ذهنم برمی گردد به این حس، نطقی می کنم، حرفی می زنم، ناراحت می شوم، می نویسم رفقا من این انتظار را داشتم یا چی... یک مشت توی دستکش بوکس از فلان کجای دنیا می کوبد به سرم که بگویم البته من دیگر آدم ایده آل گرای سابق نیستم. باید به مردم حق داد که اینجوری باشند. باید به زندگی حق داد که اینجوری باشد. بی خیال. ...

اما نگاه می کنم به صفحه ی مانیتور و هیچ کدام از این حرف ها را نمی نویسم. خوابم می آید؟ بالا و پایین. می پرسم فکر می کنی داری زندگی را سخت می گیری؟ فکر می کند، می گوید خب باید فکر کنم درباره اش. می گوید اصولا زندگی سخت است. می گوید اصولا تو زندگی ای را که سخت است سخت می گیری یا نه؟ می گویم نه! و می خوابم. بلند که می شوم می بینم دارد نگاهم می کند. صدایش آهسته است و انگار خود خودش از آن ته مه ها دارد باهام حرف می زند. می گوید پس تو فکر می کنی من زندگی را سخت می گیرم؟ سرم را تکان می دهم. بالا و پایین. بالا و پایین.

 


 
 
بعد از سفریدن 8
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
 

 

چند سپتامبر- ساعت چند عصر

به یادت که می افتم، به فکر که فرو می روم، تصور که می کنم، ... آنجا الان ساعت چند است؟ حدود دو و نیم ساعت می برم جلو. آنجا چه خبر است؟ قیمت ها را که می بینم عملیات مغزی ام برای چنج شروع می شود. به پول ایران می شود چند؟ و این تبدیل کردن های مداوم یعنی اگرچه من اینجا دارم راه می روم، نفس می کشم، اما مغزم و قلبم هنوز در ایران کار می کند. اگرچه الان و درحال حاضر آوارگی کوه و بیابانم آرزو نیست، اما بالله بالله بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود!

یک بلیط داریم برای گشتن کل استان. ساعت قطارها را از اینترنت چک می کند، 3 دقیقه وقت داریم تا برسیم به... 6 دقیقه ی دیگر قطار بعدی... 2 دقیقه می توانیم کنار این ساختمان بایستیم، 10 دقیقه باید اینجا منتظر بمانیم، آنقدر تند راه می رود که انگار دارد می دود، دنبالش می دوم، می گویم چرا اینقدر عجله داریم؟ مگر قرار نیست لذتش را ببریم؟ می خندد و می گوید لذّّّّت! انگشتم را فشار می دهم به پیشانی اش، باید پیچ اینجا را یک کم شل کنی. شل بگیر وگرنه درد داره ها!

 

12 سپتامبر – صبح

تاریخ ها را فراموش می کنم، ساعت ها را از دست می دهم. باران می آید. هوای تخمی. توی کافه می نشینیم و قهوه می خوریم. من دلم خورشید می خواهد و یک شعر. باید شعر بنویسم. باید باید.

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

: چه بیت های قشنگی! چه فال خوبی بود!

- ولی چقدر پر از غم! چه نیّتی کردی؟

: برای راز شنیدن سوال خوبی بود!

- من آن دهانه ی غارم که توش تاریک است

: که رازداری یعنی؟! مثال خوبی بود!

دو سال پیش کسی... بی خیال!

- حرف بزن!

: خلاصه می کنم آن سال... سال خوبی بود

- دلت نخواسته برگردد و...

: نخواستمش!

اگرچه مرد خوش و خوش خیال خوبی بود

- ولی هنوز به یادش که فال می گیری! 

........................................

سکوت ِ طولانی... انتظار ِ طولانی

دو آدم ِ تنها در قطار ِ طولانی

که خواستند به یک شعر مشترک برسند

در این سفر که نه! در یک فرتر طولانی

فرار کردند از یک گذشته ی تاریک

و گم شدند درون دو غار ِ طولانی!

 


 
 
بعد از سفریدن 7
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

9 سپتامبر- ساعت 10 و 31 دقیقه ی ایران و تقریبا 8 اینجا

به کیف لبتاپ تکیه داده بودم و همان جور روی صندلی خوابم برده بود. ساعت موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم. داشت دیر می شد. باید می رفتم. پای راستم خواب رفته بود و اصلا به هیچ وجه نمی توانستم تکانش بدهم. انگار پای خودم نبود. توی همان حالت خواب و بیداری یاد حرفش افتادم. کفشم متعلق به خودم است، خودم متعلق به قلبم و قلبم متعلق به؟ بلند شدم و یکی دو قدمی... افتادم زمین. هیچ جوره نمی شود با پایی که متعلق به خودت نیست راه رفت. می گوید به قول کافکا : در هر حال تو از دست رفته ای، - پس باید دست بکشم؟ : نه اگر دست بکشی از دست رفته ای.

 

10 سپتامبر- ساعت 31 دقیقه صبح

دلتنگم...

 

 

 


 
 
بعد از سفریدن 6
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
 

 

8 سپتامبر – ساعت اینجا را ندارم، به وقت ایران 4 و 49 دقیقه ی عصر

دارم سعی می کنم صدا را جایگزین کلمات کنم. جایگزین چشم، دیدن، تصویر. صدای موزیک، صدای ناله، صدای سوت، صدای شاشیدن، صدای گریه. در گوتنبرگ وسط میدان روبروی هتل سه تا مجسمه ی روی سه تا میله ی دراز، آن بالا بالاها چمباتمه زده بودند. یکی با دست جلوی چشم هایش را گرفته بود، یکی گوش هایش را گرفته بود و دیگری دهانش را. ردیف جلویی سالن فستیوال، بچه توی بغل مامانش، چشم هایش را بسته و گریه می کند. 6 روزه است. نه! با امروز می شود 7 روزه! تریفا می گوید من از بچه متنفرم، این بچه هم خیلی کوچک است، مثل... مثل... چیزی که هنوز خشک نشده باشد، و آخر کلمه ی ژله را پیدا می کند، مثل ژله است. آویزان از شانه ی مامانش. بعد 7 روز پا شده آمده جلسه ی شعر. می گویم من هم بچه دوست ندارم و فکر می کنم واقعا ندارم؟ و فکر می کنم اگر بچه داشتم و اگر دوستش داشتم برایش خیلی کتاب داستان می خواندم. و خیلی قصه می گفتم. آنقدر که همان جور که دارم می خوانم و می خوانم خوابش ببرد و من همین جوری هی نگاهش کنم.

 

8 سپتامبر – شب است هر دو به یک خواب خوب محتاجیم

«باز هم پرت و پلا شروع شد. باید مواظب خودم باشم. اما از طرف دیگر مثل این است که با همین پرت و پلاهاست که در قید حیاتم. اگر قرار بشود که این را هم از دستمان بگیرند دیگر حسابمان با کرام الکاتبین است. باری هر چه فکر می کنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتل عام روزها هستم فقط چیزی که قابل توجه است نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خودش نعمتی ست. یک جور دفاع خودکار بدن است چون حالا دیگر باید به نداده های خدا شکر بگذاریم. لنگ لنگان قدمی برداریم و هی دانه ی شکری بکاریم! روی هم رفته مضحک و احمقانه بوده. هیچ جای گله و گونه هم نیست چون موقعی می شود توقع داشت که قاعده ای در میان باشد نه در مقابل هیچ. سرتاسر زندگی ما یک حیوان شکاری بوده حالا دیگر این جانور دردام شده حسابی از پا در آمده. فقط مقداری واکنش به طرز احمقانه کار خودش را انجام می دهد. گناهمان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه داده ایم و جای دیگران را تنگ کرده ایم. همین. گفتم که باید جلوی پرت و پلاهای خود را بگیرم.» از نامه ی صادق هدایت


 
 
بعد از سفریدن 5
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
 

 

7 سپتامبر – ساعت 12 و 50 دقیقه

تریفا اصالتا کرد است. ایران هم زندگی کرده. اینجا استاد دانشگاه است و حقوق درس می دهد. علاوه بر سوئدی و انگلیسی و عربی و کردی، فارسی را به راحتی صحبت می کند. می گویم بیا چند تا کلمه ی بد یادت بدهم. می گوید خیلی دوست دارم، می دانی که اولین چیزهایی که آدم ها از زبان های بیگانه یاد می گیرند همین کلمات بد است. ... ... را یادش می دهم. می گوید اینکه بد نیست. سِل آدر ویمن؟ یس ولی هر چی باشد به عنوان فحش به کار می رود. حالا تو یکی یادم بده. می گوید من یک حرف خیلی بدتر یادت می دهم. مَرد! می گویم مرد؟ چرا؟ می گوید از مردها بدم می آید و غش غش می خندد. می گوید همه شان بو می دهند. می گوید والریا سولاناس را می شناسی؟ فکر می کنم این اسم چقدر آشناست و من چقدر در به یاد آوردن اسامی مشکل دارم. فکر کنم یک روز اسم خودم را هم فراموش کنم و داستانم داستان زنی باشد که یک روز صبح از خواب پا شد و دیگر اسم هیچ کسی را به یاد نیاورد، حتی اسم خودش. و سعی کرد برای خودش اسم بسازد، به خودش گفت «در» و فردا که از خواب بیدار شد اسمش را فراموش کرده بود. به خودش گفت «دیوار» و فردا که از خواب بیدار شد اسمش را فراموش کرده بود. به خودش گفت «تخت» و شب که می خواست بخوابد، اسلحه را از زیر تخت بیرون آورد، دراز کشید روی تخت، لوله ی اسلحه را فرو کرد توی دهانش و... می گویم این همان زنی نیست که به اندی وارهول شلیک کرده بود؟ بله خودش است. می گویم تریفا تو بدجور رادیکالی ها! غش غش می خندد و رژ قرمز را از کیفش درمی آورد و می کشد روی لب هایش.

 

7 سپتامبر- ساعت 3 و نمی دانم چند دقیقه ی عصر

اینها را وقتی نوشته ام که توی جلسه ی فستیوال نشسته ام و دو نفر روی سن دارند به زبان سوئدی گفتگو می کنند و من هی حواسم از ترجمه پرت می شود به... به... به... به هانا می گویم من برای این لحظه در زبان خودم کلمه های زیادی برای گفتن و تشکر دارم اما نه در زبان انگلیسی و نه سوئدی. می گوید می دانم می دانم اما لازم نیست چیزی بگویی. می گویم من همیشه با زبان و با کلمات مشکل دارم. می گوید مشکل داری اما شاعری! می خندم و می گویم ولی خیلی از شعرهایم درباره ی همین سختی ها و مشکلات زبان است. من فکر می کنم کلمات خیلی چیزها را خراب می کنند. می گوید می دانم می دانم. و هر چی توی ذهنم می گردم نمی توانم ترجمه ی انگلیسی کلمه ی ناتوان را پیدا کنم تا بگویم زبان ناتوان است!

می گوید تو و لین؟ می گویم من و لین حرفی درباره ی هم نزده ایم. و فکر می کنم وقتی دو نفر در یک ارتباط، حرف نمی زنند، اولین چیزی که پیش می آید هراس است. چون مغز با کلمات می اندیشد. مغزم مدام با کلمات با زبان درگیر است. مغزم از سلول هایش سوال می پرسد، مغزم حدس می زند، مغزم نگران می شود و کلمات در همه ی این لحظه ها جاری هستند حتی اگر زبانم را ببندم حتی اگر لبهایمان لبهایمان لبهایمان را ببندیم و چیزی نگوییم.


 
 
بعد از سفریدن 4
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

6 سپتامبر- 11 و 24 دقیقه ی صبح

اگر بگویم توی قطار نشسته ام و دارم اپرا گوش می کنم باور نمی کنی. باید بپرسی مگر تو اپرا دوست داری؟ و من جواب بدهم نه، نمی دانم. ولی وقتی آیدا می ایستد آن روبرو، و یه شب مهتاب را می خواند مگر می توانم صدایش را دوست نداشته باشم. لین می گوید آیدا! هر روز بهتر از روز قبل می خوانی، فکر کنم توی گوتنبرگ سقف را بیاوری پایین. می روم توی فکر، باید بپرسی به چی فکر می کنی؟ و من بخوانم توو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن. و اس ام اس مهدی می رسد «امید را بکش، به نهانی که تا ابد/ اشک مصیبت از مژه ی آرزو چکد –عرفی- » می گویم بچه ها سقف را نگاه کنید، فکر کنم خواننده اند، آن بتهون نیست؟ چقدر خوب نقاشی شان کرده اند. نه کسی به سقف نگاه می کند و نه کسی دلش می خواهد قیافه ی عبوس شخصیت های معروف را روی سقف کافه ببیند. به حرفشان ادامه می دهند که آیا نقد پسااستعماری الان جواب می دهد یا نه. باید بپرسی فاطمه خسته ای؟ و من بگویم نه عزیزم. نه. و بپرسی دلتنگی؟ خیلی. و زل بزنم به سقف اتاق کوچکی توی استکهلم که مثل همه ی سقف هایی که تا به حال بهشان زل زده ام من را یاد چی می اندازد. گوشی را از کنار صندلی می کشم بیرون و وصل می کنم به لب تاپ تا آهنگ های خودمان را بشنوم.

زن موبوری می آید جلو و سلام می دهد. البته اینجا دیگر زن موبور مشخصه ی جداکننده ای نیست. می گوید من سوفیا هستم و ما خیلی وقت است با هم دوست هستیم!! فوری منظورش را می فهمم. قضیه مربوط به گندی است که 6 ماه پیش زده ام. توی فیس بوک به جای اد کردن سوفیا که رفیقم بوده، این سوفیا را اد کرده ام. سوفیا می گوید ناراحت نباش اینجا چیزی که زیاد است سوفیا است. دوربین را می دهم به سوفیا (باید بپرسی کدام سوفیا؟ تا بگویم مگر فرقی هم می کند؟) و می نشینم روی صندلی، با یک مشت ورقی که توی دستم است. چلیک. دوربین را می دهم به پسری که چشم هایش می گوید ژاپنی است. با لبخندی می گوید جپنیز کمرا!! ور آر یو فرام؟ می گویم ایران. چلیک. دوربین را می دهم به مردی که آنجا ایستاده و دوربین بلندی از گردنش آویزان است. مودب می ایستم کنار سنگفرش تا از من و بک گراندم عکس بگیرد. چیلیک. همراهش چیزی می گوید که معنی اش این است اینقدر سیخ و شق و رق نایست. میمیک صورتم را تغییر می دهم. روی یک پایم بلند می شوم و دست هایم را باز می کنم و گردنم را تاب می دهم. چیلیک. می گوید آآها اینجوری بهتر شد. دوربین را می دهم به زنی که تازه با دوربینش عکس گرفته و فوری می ایستم کنار عروسک، کلاه مسخره ای را با عجله سرم می کنم. حس می کنم مزاحم حرکت سریع و هدف دار آدم ها شده ام. باید سریع از جلوی همه بروم کنار تا به کارشان برسند. موهایم گیر می کند به کلاه، جاست اِ مینت!، سعی می کنم گیره ی مویم را در بیاورم. می گویم ببخشید من همیشه با این موها درگیرم. می گوید می فهمم، حق داری. چلیک. می گویم بخوان. می گوید تا نور نرفته دوربین را بده عکست را بگیرم، بعد می خوانم. دوربین را می دهم به علی و می روم روی لبه ی حوض، ادای مجسمه ی زن لخت وسط حوض را درمی آورم. چلیک. می گوید این ک خل بازی هایت خوب است. و بعد شعر می خواند و شعر می خواند و شعر می خواند.