بعد از بوی کفن
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥
 

 

تو هم مثل من شب ها خواب آن مثلث صورتی رنگ برعکس با شعار سکوت=مرگ را توی اردوگاه های نازی می بینی؟

تو هم جمله ی «فرض غالب ِ تمامیت هستی شناسانه ی سوژه ی پیش از قانون، باید بقای کنونی فرضیه ی «وضعیت طبیعی» دانسته شود، که شکل داستانی بنیادگرایانه ی ساختار قانونی لیبرالیسم کلاسیک است.» را سه بار می خوانی و بعد که نمی فهمی کتاب را می بندی؟

...

توی فیس بوک پر شده از عکس دختر کاراته کاری که بعد از حذف از مسابقات، گریه می کند. لعنتی چرا گریه می کنی؟! برو جلوی دوربین فریاد بزن، جیغ بکش، اعتراض کن به آن داور لعنتی که یک ذره حضور شما در آن مسابقات برایش مهم نبود. اعتراض کن به آن مسئولین لعنتی بازی های همبستگی کشورهای اسلامی! اصلا فریاد بزن شاشیدم به بازی های همبستگی کشورهای اسلامی! شاشیدم به این همبستگی!

...

توی فیس بوک پر شده است از شیرها و انتقادها و اظهار تاسف هایی برای تصویب مجوز ازدواج فرزندخوانده با سرپرست. یک نفر نیست که بیاید بنویسد آی آدم ها آآآی فعالین حقوق بشر آآآی فمنیست های دو آتشه، ازدواج با فرزندخوانده از قبل آزاد بوده و لایحه ی مجلس این آزادی را محدود می کند. چقدر خوشحالم که این مطلب را صدرا افخمی، آقای وکیل در همان فیس بوک لعنتی توضیح می دهد و می نویسد که در گذشته فرزندخوانده بدون هیچ شرط و محدودیتی می توانست با سرپرست خود ازدواج کند. براساس ماده ۲۷ لایحه جدید حمایت از کودکان و نوجوانان بی سرپرست و بد سرپرست؛ ازدواج فرزند خوانده با سرپرست، تنها در صورت صلاحدید دادگاه امکانپذیر است و با این محدودیت امکان سوء استفاده از کودکان کمتر می شود.

...

تو هم موزیک را پلی می کنی و گوش می کنی و بعد که تمام شد دوباره همان را هی همان را پلی می کنی و دوباره و دوباره و دوباره و دوباره و دوباره و...؟

تو هم مثل من بعضی وقت ها می ترسی؟


 
 
بعد از گونه های خیس
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤
 

الان از من چه می خواهی؟ بگویم دلتنگ بوده ام که برگشته ام؟ خب بوده ام! بگویم حالا که اینجایم هم دلتنگم؟ خب هستم. اینکه دیگر نوشتن ندارد. همین که اسم پستم همین است کافی ست، برای تو، برای خودم. یاد بگیر به کلمه های اندک قانع باشی عزیز دلم!

نشسته ام توی اتاق محل کارم و کتاب می خوانم. ذهنم پرت می شود به 10 سالگی ام. آن وقت ها که با دختر دایی مامانم ساعت ها به مقوله ی تولید مثل فکر می کردیم. من می گفتم به هیچ وجه امکان ندارد که زن و مرد یک بار با هم بخوابند و بعد بچه توی دل زن به وجود بیاید و کل نه ماه این فقط مامان باشد که بچه را شکل بدهد و به وجود بیاورد، حتما در زمان هایی مشخص در طول این ماه پدر هم باید مسئولیتی داشته باشد، آخر باید کاری کند. و هی می نشستیم روی پله های حیاط و جلوی حوض و روی تاب و فکر می کردیم و بحث می کردیم یعنی چه کاری؟

اصلا این پست برای توست عزیزم. برای تو که 1000 کیلومتر آن طرف تر از منی. برای تو که نمی توانم بگویم در زندگی ام چی بودی؟! کی بودی؟! برای تو که وقتی 5 سالم بود شناختمت. عروسی خاله ات بود، توی آن باغ بزرگ مادربزرگت در کاشمر. آخر شب بود و دو تا دختر 5 و 6 ساله ی خسته را خوابانده بودند توی حیاط، زیر یک پتو. ما نخوابیده بودیم و شیطنتمان گل کرده بود. همان جا بود که با تو دوست شدم. 10 سالم که شد، شدیم هم خانه، آن اول ها شما طبقه ی اول زندگی می کردید، ما طبقه ی سوم. چه روزگاری، چه کشف هایی، چه گریه هایی، چه بازی هایی، چه خنده هایی، چه رازهایی. چه اتفاقی برایمان افتاد عزیز همکودکی ام که تو توی اتاق خواب طبقه ی اول گم شدی و من روی پشت بام پناه گرفتم. نمی خواهم بگویی. نمی خواهم. می دانم می دانم می دانم. و آآآآه می کشم که ذهن معصوممان چطور به انزوا خو کرد. پارسال آمده بودم خانه ات. چقدر قشنگ بود. عکس عروسی ات را هم گذاشته بودی کنار دیوار. چه عکس بزرگی. از سر کار آمده بودی و رفته بودی حمام و هنوز حوله تنت بود و یک حوله ی بزرگ را هم پیچ کرده بودی دور موهایت. گفتم فقط آمده ام یک کوچولو ببینمت و بروم. بلیت دارم. باید برگردم تهران. گفتی بیا برایت از باغچه سبزی بچینم با خودت ببری. توی باغچه بودی و من یک لحظه، بعد از شاید پانزده سال، حسّ عجیبی داشتم و دلم می خواست بیایم محکم بغلت کنم و سرم را بگذارم روی سینه ات و یک دل سیر گریه کنم. از آن گریه هایی که اگر بپرسی برای چیست نمی دانم نمی دانم نمی دانم. لبخند زدم، رویت را بوسیدم و خداحافظی کردم. حالا مثل زنی که آمد پتو را از رویمان پس زد، دارم پتوی کلفتی را از روی این تکّه از زندگی ام می زنم کنار. که چی بشود؟ نمی دانم. فقط توی اتاق کارم نشسته ام و فکر می کنم آیا اگر، اگر آیا، تو توی آن 10 سالگی بی آزار و بی پناه من نبودی، پس من از کجای این جهان وحشی، وارد زندگی آدم بزرگ ها می شدم؟!

(بعد از کلی گشتن توی عکس ها، یکی را انتخاب کردم که اینجا بگذارم و حالا که از گذاشتن عکسمان منصرف شده ام و حالا که اسمت را از این سطرها پاک کردم، می فهمم من چقدر و چقدر و چقدر توی این سوراخ بزرگ زندگی اجتماعی، گیر کرده ام، نمی خواهم نجاتم بدهی، همه مان یک جاییم عزیزکم و یک چیز دیگر، می دانم وبلاگم را نمی خوانی ولی اگر بدانی چه کتابی می خواندم که ذهنم پرت شد به تو، می خندی.)

 


 
 
بعد از سفریدن آخر
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳
 

به بچه ای که کتک خورد و پا شد از رویاش

به زندگی برگشتم، به چند زخم و خراش

به زندگی برگشتم، به چند زخم و خراش

به زندگی برگشتم، به چند زخم و خراش

به زندگی برگشتم، به چند زخم و خراش



 
 
بعد از سفریدن 14
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

 

آنقدر درگیر مساله ی زبان شده ام که هر وقت دست به نوشتن می برم می خواهم از آن بنویسم. شاید این نوشتن برای شما دیگر خسته کننده و تکراری شده باشد از اول این سفریدن. ولی من هر روز و هر لحظه به آن فکر می کنم. همه ی تجربیاتم معطوف شده است به زبان. نه اینکه فکر کنید حالا من با زبان های غیرفارسی روبرو هستم و مساله ام عدم درک درست مفهوم است و یا چیزی شبیه این. نه. مساله فقط این نیست. مشکل من «زبان» است، با همه ی وجه هایش.

برایم نوشته است «من هنوز معتقدم که یکی از بزرگترین خطاهای بشری اختراع زبان بود. من هنوز معتقدم که بشر از سر تنبلی به زبان روی آورد. چرا که از نامفهوم بودن می ترسید. چرا که گمان می کرد چیزی به نام مفهوم را می تواند به وجود بیاورد. چرا که انسان از اصل نفهم بودن خویش دست کشید و خود را دچار توهم دانستگی و فهمیدن کرد. از این روی تنها در پاره ای از لحظات، تنها در بخشی از نفس کشیدن های ما دوباره به آن نفهمیدن زیبای انسان- حیوانی باز می گردیم. دقیقا در زمانی که زبان تعیین کننده نیست. خور و خواب و خشم و شهوت. پس میزان ما، مقدار نفهم بودن آدم هاست. ... » و انگار زبان من را گذاشته اند توی دهانش که این کلمات را گفته و انگار سلول های مغز من را گذاشته اند توی سرش که اینچنین نوشته.

نمی دانم چرا اینقدر حرف می زنم. دلم می خواهد کمتر حرف بزنم. حرف که می زنم همیشه چیزی را خراب می کنم. حرف که می زنم نمی توانم منظورم را، چیزی که توی مغزم بوده را بفهمانم. از دستم ناراحت می شود. پرخاش می کند. انگار حرف بدی زده ام. می گویم منظورم این نبوده و این بوده. اما کلمات دیگر به زمان و مکان راه یافته اند و چاره ای نیست جز شنیدنشان. چاره ای نیست جز زخمی شدن از تیزی شان. باید از همین زبان لعنتی استفاده کنم و بگویم «ببخشید!». مامان می گوید شاید باز با صدای بلند و هیجانی حرف زده ای، شاید لحنت بد بوده. نمی دانم مامان! و دلم می خواهد برگردم بغلت، گریه کنم، بفهمی گرسنه ام، گریه کنم، بفهمی جایم را تر کرده ام، گریه کنم بفهمی بغل می خواهم. بغل!

 


 
 
بعد از سفریدن 13
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
 

 

شبیه یک پل ِ مخروبه زیر پای کسی/ نشسته ام وسط ِ «شنبه» تا تو سر برسی

 

فاطمه در موزه

نقاشی L.H.O.O.Q اثر مارسل دوشان که به اسم مونالیزا با سبیل هم معروف است

موزه هنر معاصر- استکهلم