بعد از سفریدن 3
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

 

4 سپتامبر- ساعت 1 و 2 دقیقه ی صبح

دستمال کاغذی خونی را دستم گرفته بودم و دنبال سطل آشغال می گشتم، پیدا نمی کردم. خودم را خم کردم و انداختم توی سطل توالت بدون دری که آن طرف تر بود. دست هایم را شستم و دستمال مچاله و خیس را جوری انداختم توی سطل که دستمال خونی را بپوشاند. بیرون که آمدم «هانا» را دیدم که توی توالت روبرو داشت آرایش می کرد. گفت اوه فاطمه رفته بودی توالت مردانه؟! گفتم از کجا باید می فهمیدم مردانه است عزیزم؟ گفت آنجا نوشته Herrar یعنی مردانه. توالت زنانه را نگاهی انداختم. فرقش فقط این بود که سطل زباله ها در داشتند. زبانم را در می آورم و توی آینه نگاه می کنم. یاد آن ساندویچ مغز و زبان می افتم که توی آن ساندویچی کثیف منتظر آماده شدنش بودیم. می گوید من ترسی از «گفتن» ندارم. این تو هستی که بازی می کنی. می گویم اینقدر دچار و دنبال «کلام» نباش. از رزا می پرسم شهربازی به انگلیسی چی می شود؟ می گوید Amusement Park . توی مغزم مرور می کنم پلی، گیم. من بازی می کنم؟ من؟ من که... می گوید حرف نزن. بیا و از کلام استفاده نکن. می خوانم «ادامه دادن با آدم ِ بدون زبان» نشسته است توی ماشینم و زل زده به شب روبرویش. می دانم که دلش تنگ شده و خواهد شد. آن قدر خسته ام که توان صحبت کردن فارسی را هم ندارم چه برسد به اینکه از ته مغزم، از آن داشته های کم، کلمات انگلیسی را بیرون بکشم، جمله بسازم و بگویم دلم می خواهد همین الان سر ماشین را کج کنم به یکی از این جاده هایی که نمی دانم کجاست و تو را بدزدم و از هواپیمایت جا بمانی و مجبور باشی ایران بمانی. نمی توانم همه ی این جمله ها را بگویم، فقط پشت فرمان، توی صندلی ماشین می نشینم و مثل «لین» از شیشه به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه می کنم و منتظر دیدن تابلوی فرودگاه می شوم.

 

5 سپتامبر- ساعت 10 و 11 دقیقه صبح

دایره. حرکت. چرخش. می گویم ببین اینجا را. همه چیز دایره ای است. انگار همه ی اجسام دارند دور خودشان می چرخند و دور ما می چرخند و ما را می بلعند. انگار ما آن چارلی چاپلین هستیم که لای چرخ دنده های ساعت گیر کرده. مجبوری حرکت کنی. مجبوری زندگی ات را ادامه بدهی. مجبور. باید به مغزم فشار بیاورم که یادم بیاید آن نقاشی کی بود و کجا بود؟ آن نقاشی که زن را با فقط دایره کشیده بود. شاید هم هیچ وقت چنین نقاشی ای را ندیده ام. شاید فقط توی ذهنم وجود دارد. دکتر می گوید تو با اینکه حتی سیگار نمی کشی اما این فراموشی هایت این از دست دادن های زمانت مثل حشیشی هاست. خانه ی هانا کوچک اما خیلی دوست داشتنی است. کتابی را از روی میز کنار تخت برمی دارم. عکس های سیندی شرمن است. عکس هایش یک جور پرفورمنس هستند، توی بعضی شان هم خودش بازیگر است. زن، زن، زن. زن های خسته، زن های مسخ شده، زن های مریض. عکس هایش را هم دوست دارم و هم ندارم. چرا؟ به آخرهای کتاب که می رسم حالم بد می شود. نه اینکه از دل به هم زنی ِ تصاویر دلم به هم بخورد، انگار چیزی، مفهومی، توی مغزم حرکت کند و بچرخد و بچرخد و دلت را آشوب کند و بخواهد مثل یک گلوله از حلقت بیاید بیرون. لیوان دایره ای ِ قهوه را می گذارم روی میز دایره و از در ِ دایره ای سالن خارج می شوم. «سعی کردم به تو نگاه کنم/ رقص یک نور پشت پنجره ها. دست می زد کسی به پیشانیم / جابجا شد تمام خاطره ها. گم شدم مثل جیغ لرزانی / در صدای بلند «دایره» ها»

 

 (عکس: استکهلم)


 
 
بعد از سفریدن 2
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
 

3 سپتامبر- ساعت 14 دقیقه ی صبح

علی را دیدم. مثل قبل. لاغر و عینکی و با همان لبخندی که نمی دانی دارد مسخره ات می کند یا چی. هنوز خصلت به همه چیز معترضش را دارد. می گوید آخرین باری که دیدمت توی میدان ولی عصر بود. ولی من یادم نمی آید. من فقط آن روزی را یادم می آید که توی یاسوج، جشنواره ی شعر، جلوی در جلسه شعر ایستاده بودیم و بحث می کردیم و من واقعا، واقعا تا نزدیک درگیری بدنی هم پیش رفتم ولی... آخ که همه چیز چقدر زود و مسخره می گذرد. دستبندش دستش است. به «لین» می گویم ما دوستیم، علی می گوید قبلا دعوای شدیدی داشته ایم، لین با تعجب می پرسد چجوری دعوای شدیدی داشته اید و الان دوستید؟ می گویم ما یک چیز مشترک داریم. مچش را از زیر کتش می کشم بیرون و مچ خودم را هم نشان می دهم. ............ خیلی ها کامنت گذاشته اند که برمی گردی؟ نمی خواهم به این سوال جواب بدهم. ولی الان که توی این اتاق 20 متری این ور دنیا فقط و فقط خودم هستم و آهنگ داریوش را پلی کرده ام و دارم می نویسم می بینم که هنوز هنوز هنوز نمی توانم خیلی چیزها را بنویسم و این یعنی هنوز زنجیری نامرئی به پایم وصل است. زنجیری شبیه همین سه نقطه های بین جمله ها.

 

3 سپتامبر- ساعت 6 و16 دقیقه صبح

از خواب می پرم. آآآخ آن شعر دکتر چی بود؟ داریوش را خاموش می کنم، شارژر دوربین را از برق می کشم، می روم دستشویی، ایمیل هایم را چک می کنم، به فیس بوک سر می زنم. «از خواب ها پرید/ از گریه ی شدید» . نه نه این شعر را نمی گویم. متنفرم از این فضای مجازی فیس بوک که همیشه بیدار است. همیشه پر از مطلب و مسیج و ارتباط. چرا مارک زاکربرگ این فضا را اینقدر بی در و پیکر ساخت. چرا چهارتا دیوار برایش درست نکرد. یک پنجره. یک چراغ که بتوانی شب ها خاموشش کنی و مطمئن باشی همه زیر لحاف هایشان خوابیده اند. مثل بچگی هایم، خانه ی پدربزرگ، یک اتاق 12 در 5 متری بزرگ با چهار پنجره ی قدی که به حیاط باز می شوند و دو تا طاقچه و دو تا در اصلی. ساعت 9 که می شد همه شام خورده بودند و تشک ها را کنار هم کنار هم پهن کرده بودند و آماده ی خاموشی بودند. نوبت کی بود که با من بیاید دستشویی؟ دست من را بگیرد از راهرو رد کند، از پله های بالکن پایین بیاید، حیاط بزرگ را طی کند، از جلوی در تاریک زیرزمین که همه ی هراس هایم را در خودش جای داده من را بگذراند و برسد به گوشه ی حیاط، بعد من بخواهم بیاید توی توالت، در را هم ببندد، پشتش را بکند به من تا با خیال آسوده، بدون ترس از هر تاریکی، از هر حیوانی که ممکن است از در باغ انتهای حیاط بیاید توی دستشویی، بدون ترس از موجودات بزرگ پشمالویی که مطمئن بودم توی زیرزمین و آب انبار زندگی می کردند، بشاشم. نوبت کی بود که برایم کتاب داستان بخواند؟ خاله ها و دایی ها که می خواهند تلوزیون نگاه کنند، مامان که فردا امتحان دارد و باید درس بخواند. امشب نوبت مادربزرگ است. دستم را باید بگذارم روی شکم نرمش که مثل خمیر نان است. مادربزرگ داستان هایش را از حفظ است. تعریف می کند و وسطش خوابش می برد و داستان را اشتباه پیش می برد. تکانش می دهم و می گویم نه اینجوری نیست، دختر ناتنی باید نصف کوزه های آب را بشکند و نصف دیگرش را بشوید و آب کند. نصف خانه را آشغال بریزد و نصف دیگرش را جارو کند. بعد جادوگر طلسمش کند و به جای ستاره، روی پیشانی اش یک شاخ دربیاورد. قسمتی از مصرعش را سرچ می کنم و پیدا می شود، به کمک اینترنت، به کمک راه های ارتباطی همیشه بیدار « بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته / با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته. خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر/ برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر. بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن / بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر. پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر / ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر. برخاستن... خیس از عرق... رقصنده در آتش/ با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش! . لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر / برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر... » باید بخوابم. باید سرم را بکنم زیر لحاف و تا صبح که مادربزرگ لحاف را پس نزده تا بتوانم درست نفس بکشم، بیدار نشوم.

 

 


 
 
بعد از سفریدن 1
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱
 

 

حالا که اینجا هستم، کجا هستم؟!

2 سپتامبر – ساعت 9 و 36 دقیقه ی صبح

 احمقانه ترین چیز فکر کردن به رفتن یا برگشتن است، وقتی هواپیما بلند می شود، کف مغزت، سقف دهانت، روده ها و معده ات با نیرویی به زمین کشیده می شود و نیرویی دیگر، مخالف، از پوست و گوشت و اسکلت، تو را به سمت بالا می کشد. گوش هایت می گیرد. سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی و چشم ها را می بندی. خودت را می بینی که چمدانت را می کشی جلوی گیت، بدون اینکه برگردی و پشت سرت را نگاه کنی رد می شوی، موقع گرفتن کارت پرواز، بهانه ای جور می کنی که بیایی بیرون، در خروج، پله های برقی را می آیی پایین، دوباره سلام، دوباره خداحافظ، دوباره بغل، برمی گردی، پله های برقی می بردت بالا، سعی می کنی بیایی پایین، درجا می زنی، می گوید «برو»، برمی گردی و پله های برقی بالارو را با سرعت بیشتری می دوی بدون اینکه برگردی و پشت سرت را نگاه کنی. خودت را می بینی که توی فرودگاه استانبول جلوی آینه ی دستشویی ایستاده ای و موهایت را شانه می کنی. تارهای مو، تارهای مو می ریزد روی کاشی های سیاه. تارهای موهایت که ریخته روی فرش ها، گوشه ی اتاق ها، زیر تخت، جلوی آینه ی اتاقت، روی بالش، لای لباس کثیفی که توی سبد رخت چرک ها انداخته ای. شاید کسی باشد که تارهای مویت را جمع کند، نریزد توی سطل زباله، گلوله اش نکند، کبریت بیاورد و آتش بزند. آن وقت تو باید از موجودیتت در اینجا، اینجا که سالن لخت فرودگاه استانبول است، اینجا که نشسته ای و موزیک را توی گوشت پلی کرده ای و به دیوار چسبیده ای و لب تاپت را زده ای به برق، از اینجای دلتنگ، دل بکنی و ظاهر بشوی جلوی شعله ی یواش موهایت و بوی موی سوخته را با تمام وجودت حس کنی. هواپیمای تخمی پگاسوس، با صندلی های کهنه ی به هم چسبیده. مرد گفت فقط 40 دقیقه تاخیر، مرد گفت چرا فکر می کنی هواپیما کهنه است؟ ساخت سال 2011 است. غذای مسخره ای از تخم مرغ و سیب زمینی و گوجه غرق در یک آب مزه دار. سرت را تکیه می دهی به دیوار و زل می زنی به... رزا می گوید چشم هایت نگران اند، رزا می گوید چشم هایت غمگین اند و آن قدر می گوید و می گوید که کیف آرایشت را برمی داری و می روی توالت فرودگاه، روسری ات را مرتب می کنی. کرم می زنی، چشم ها را با مداد سیاه می کنی، رژ می زنی، زل می زنی توی آینه به... اینجا نشسته ای و دلت می خواهد دلت می خواهد گریه کنی خیلی جمله ی مسخره ای است چون الان اشک هایت در حال ریختن اند و چقدر خوشحالی که جدا از همسفری ها یک گوشه ی دیوار نشسته ای و رزا نیست که اشک هایت را ببیند که از نوک دماغت چکه می کند و اگر بگویی همه اش به خاطر موزیک به خاطر آهنگ فلایینگ آناتما است نه باور نمی کند نه باور نمی کنند.

 

2 سپتامبر- ساعت 1 ظهر

حس ّ ِ نداشتن. می توانی از داخل فرودگاه استانبول حسش کنی. فری وای فای وجود ندارد. باید یا از کردیت کارتت استفاده کنی یا توی کافه ای، رستورانی، جایی بنشینی و چیزی بخری تا بتوانی به مدت محدود از اینترنتش استفاده کنی. توی هواپیمای استانبول به استکهلم. حتی یک قطره ی آب به عنوان پذیرایی وجود ندارد. مانی مانی مانی. گیو مانی اند ایت. گیو مانی اند درینک. داری کم کم عوض شدن هوا را حس می کنی. ژاکتت را درمی آوری و می پوشی. حس ّ نداشتن خورشید. گیو مانی اند یوز سان!

 

 (عکس: فرودگاه استانبول)

 


 
 
بعد از
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
 

 

   

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است