بعد از رای دادن
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸
 

سلام رفقا. خوبید؟ پستی که قرار بود امروز بگذارم اسمش بود «بعد از باکونون». اینجوری هم شروع می شد: « گاهی جاهای عجیبی از بدنم درد می گیرد.». اما کامنت خصوصی ای که خواندم باعث شد آن پست را فعلا بگذارم کنار و شروع کنم به نوشتن این یکی به نام «بعد از رای دادن». کامنتی درباره ی پشیمان شدن فاطمه اختصاری از رای دادن با استناد به یکی از پست های من. در همین لحظه و همین جا با بانگ بلند اعلام می کنم هنوز از این عمل پشیمان نشده ام. هر وقت شدم می آیم همین جا با بانگ بلند اعلام می کنم. اما رفقا وقتی بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنی، حق داری برای انتخاب «بد»ت گاهی هم احساس بد داشته باشی. حتی گاهی گریه کنی که چقدر اوضاع بد است که مجبوری «بد» انتخاب کنی. توی همان پست هم گفته ام که اینها همه چیزی ست درون انسان با نام «احساس». که تغییر پذیر و غیر قابل اعتماد است. که می توانی در یک لحظه هیتلر را دوست داشته باشی و در لحظه ی بعد از او متنفر باشی. اما من «منطق» را انتخاب می کنم. و سعی می کنم! سعی می کنم! زندگی ام را بر مبنای منطق پایه ریزی کنم. رای دادنم هم با منطقی بود که در یک مقاله ی چند صفحه ای به اسم «چرا سکوت نکردم» برایتان توضیحش دادم. خداراشکر هنوز هم در همین اینترنت بی در و پیکر موجود است.

دیشب داشتیم درباره ی «مخالفت» بحث می کردیم. اینکه همیشه روشنفکرهایی وجود داشته اند که از قبل از انقلاب تا الان با چه چیزهایی مخالفت کرده اند و نتیجه اش چی شده، کجاها این مخالفت توی پاچه مان رفته و کجاها نه. بحث خیلی مفصل است و عمرا نمی خواهم توی یک پاراگراف خلاصه اش کنم. این بحث بماند برای بعدی نزدیک.

فوکو طنازانه می گوید « از نظر من عبارت «روشنفکر» عبارتی عجیب و غریب است و مرا تکان می دهد. من شخصا هرگز، «روشنفکری» را ملاقات نکرده ام. من به افرادی برخورده ام که رمان می نویسند، دیگرانی که بیماران را معالجه می کنند، مردمی را ملاقات کرده ام که به فعالیت های اقتصادی مشغولند و آنها که موسیقی الکترونیک می سازند، من کسانی را دیده ام که درس می دهند، افرادی که نقاشی می کنند، و آنها که هرگز نفهمیدم واقعا چه کاری انجام می دهند. اما «روشنفکر»؟ هرگز! از سوی دیگر کسان بسیاری را ملاقات کرده ام که درباره ی «روشنفکر» صحبت می کنند. با گوش دادن به آنها، تا حدی متوجه شده ام که این «اجنبی» چگونه موجودی می تواند باشد. زیاد دشوار نیست، به او شخصیت همه جانبه ای بخشیده اند. او پیرامون همه چیز گناهکار است: هم آنجا که حرف خود را می زند و هم آنجا که سکوت پیشه می کند. هم آنجا که هیچ کاری انجام نمی دهد و هم آنجا که خود را درگیر همه چیز می کند. خلاصه اینکه «روشنفکر» ماده ی خامی ست برای داوری، رای صادر کردن، محکوم و محروم کردن.»

رفقا گاهی مخالف بودن خیلی راحت تر از موافق بودن است. اینکه از موافقتت هیچ نفعی نبری، رای دادنت هیچ نفعی برای برگشتن به دانشگاهی که از آن اخراج شده ای نداشته باشد، رای دادنت هیچ سودی برای مجوز کتابت نداشته باشد، لحظه های سختت کم نشود، رای دادنت هیچ ارتباطی به شغلت و موقعیتت و جلسه شعرهایی که از آنها منع شده ای و ... نداشته باشد، بلکه بدانی با این عمل عده ای از دوستانت را هم از دست می دهی، در جمع روشنفکران و اپوزسیون انسان بی خاصیت و نادانی تلقی می شوی و باید تاوان بدهی، خیلی وضعیت سخت تری است رفقا.

یک سوال را تازگی ها خیلی از رفقای خارج نشینم از من می پرسند. آیا وضعیت ایران تغییری هم کرده است؟ جواب بله است.

شاید از نظر خیلی ها این مذاکره با امریکا اتفاق خیلی چشمگیری نبوده است، اما همین که این اتفاق باعث باز شدن درهای دیگری می شود و درواقع فشارهای جامعه ی بین المللی از مساله ی اتمی به مساله ی حقوق بشر تغییر پیدا می کند، خودش خوب است. علاوه بر این همین حضور کشورهای اروپایی و غربی در ایران و ایجاد رابطه با آنها باعث باز شدن فضای عمومی جامعه می شود. همان اتفاقی که در زمان کارتر و سال 57 ایجاد شد.

حتی همین الان هم می شود این باز شدن فضای عمومی را دید، آدم هایی که بعد از مدت ها خانه نشینی سر کار آمده اند. دانشجویان اخراج شده ای که دوباره به دانشگاه برگشته اند. روزنامه هایی که دوباره تیترهایشان درباره ی آزادی زندانی های سیاسی است. اصلا همین آزاد شدن زندانی های سیاسی چقدر اتفاق خوشایندی بود! بعضی از دوستانم می گویند که این آزاد شدن ِ شاید سه ماه زودتر یکی از برنامه های سوپاپ اطمینانی دولت است. خب باشد رفقا! برای زندانی یک روز هم یک روز است.

بعدش هم یادمان نرود که ما به روحانی رای دادیم نه به عنوان فرد ایده آل بلکه برای این که جلوی وقوع یا وقوع بیشتر خیلی از اتفاقات بدی که می افتد را بگیریم. اگر قبلا روزی 100 تا آدم دستگیر میشد و الان روزی 10 تا، این خودش می تواند یک روند رو به رشد باشد.

به هر حال عزیزان دلم من اینجا نشسته ام و گوشم هم با شماست. اگر می توانید قانعم کنید که من راه اشتباهی رفته ام خب بفرمایید. اگر قانعم کنید من دیگر 4 سال بعد رای نمی دهم. اگر قانع بشوم اصلا در همین انتخابات مجلس هم شرکت نمی کنم. (این یعنی می خواهم در انتخابات مجلس شرکت کنم تا شاهد آن وضع اسفبار رای اعتماد به وزرا نباشم.)

گروهی از دوستانم اعتقاد داشتند و دارند که با عدم رای دادن، با بدتر شدن وضع کشور، احتمال حمله ی نظامی امریکا بیشتر می شود. رفقا یک کم گردنتان را به سمت چپ کج کنید. سوریه را ببینید با اینهمه کشته و زخمی. با سه سال جنگ داخلی. آخرش چی شد؟ امریکا و رهبر سوریه به توافق رسیدند و همه چیز به خیر و خوشی!!! به پایان می رسد. اگر حمله ی نظامی کارساز بود که الان باید وضع افغانستان و عراق بهتر از این می بود. رفقا یک کم گردنتان را به سمت راست کج کنید و ببینید چه خبر است.

گروهی از دوستانم اعتقاد داشتند و دارند که با عدم رای دادن، با بدتر شدن وضع کشور و وضع اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی مردم، با افزایش فشار روی مردم، آنها رگ غیرتشان به جوش می آید و به خیابان ها می ریزند و خودشان این رژیم را عوض می کنند. سوالم این است. آیا شما حافظه ی فراموشکاری دارید؟ یادتان نیست زمانی که چند میلیون آدم توی خیابان ریخته بودند و هیچ چی هم نشد. علاوه بر این مطمئنم می دانید که آدم هایی که آنجا بودند اکثرا از یک قشر متوسط رو به بالا بودند. آدم هایی که بیشترین فشار اقتصادی را تحمل می کنند، بعضی دوستان خودمان، حرفشان این بود که اگر من را بگیرند کی می خواهد خرج این خانواده را بدهد؟ چه وضعی برای این خانواده پیش خواهد آمد؟

رفقا اتفاقا اگر یک نگاه بیندازید به شهرستان ها، آنهایی که به استقبال مسئولین می روند اکثرشان جزو قشر ضعیف جامعه هستند، قشری که فشار زیادی را تحمل می کنند. خب چه انتظاری دارید؟

گروه سوم افرادی بودند که اعتقاد داشتند رای های این انتخابات مهندسی شده است و از قبل مشخص بوده چه کسی با چه میزان رای وارد دولت شود.

ظاهرا که اینطور به نظر نمی رسد. با رای اعتماد نیاوردن بعضی از وزرا و با آن استقبال نیروهای فشار و اتفاقات و حرف های بعد از سفر نیویورک و چیزهای دیگری از این قبیل، به نظر من که این طور نیست. ولی حالا اگر مساله این هم باشد، پس رای دادن یا ندادن من تاثیری نداشته و اگر من رای هم نمی دادم رییس جمهور با آن 51 درصد انتخاب می شد.

رفقا باور کنید من پشیمان نشده ام چون با منطقی که در آن زمان برای من حکم می کرد رای بدهم، رای دادم. دیگر بقیه اش امیدواری ست...

 


 
 
بعد از هم خانگی
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
 

 

من که چیزی نگفتم که اینجوری دعوا شد. من فقط به هم خانگی ام (اینقدر از این کلمه ی همخانگی بدم می آید که نگو، ولی هیچ کلمه ای که معنای دوستی که با او در خانه ات شریک هستی و شوهر یا زنت یا دوست پسر یا دوست دخترت نیست، را برساند پیدا نمی کنم) من فقط به هم خانگی ام گفتم با این سیاست «هر دفعه یک لیوان تمیز» موافق نیستم و بهتر است هر دفعه می خواهی چایی بخوری همان لیوان قبلی ات را یک آب بزنی تا اینهمه ظرف کثیف توی سینک ظرف شویی نباشد و برای اینکه بهتر منظورم را متوجه شود سیاست انتخاب رییس جدید در دولت را برایش مثال زدم. که بهتر است هر رییسی که می آید مسئولان تمام بخش ها تا حتی آبدارچی ها را عوض نکند و یک تمیزش را جایگزین کند، بلکه بهتر است همان رییس قبلی را یک آب بشوید و سعی کند استفاده ی بهتری از آن داشته باشد، تا اینهمه دردسر پیش نیاید. ولی هم خانگی ام قبول نمی کند و عقیده دارد آدم باید از همه ی امکاناتی که دارد (به قول حسین تا خرتناق) استفاده کند تا وقتی که به بیچارگی افتاد. همه ی ظرف های تمیز را تا دانه ی آخر باید کثیف کرد و بعد رفت سراغ شستشویشان. خلاصه اینکه سیستم فکری مان کمی متفاوت است و این باعث می شود لحظه هایی در زندگی مان به وجود بیاید که به هیچ کداممان خوش نگذرد.

وسط دعوا، همخانگی ام یک چیز باحال گفت. گفت خیلی خوشحال است که من شوهرش نیستم. و من یک لحظه همه چیز را استپ کردم و کلی خندیدم. نه به خاطر حرفش، چون یاد حرف یک آدم دیگر افتادم در یک جای دیگر جهان که یک بار وسط یک بحث کاملا جدی که داشتم درباره ی بیشتر شدن جوش های صورت قبل از پریودم نطق می کردم گفت مگر تو پریود هم می شوی؟ و من گفتم نه پس! یائسه ام! خب معلوم است که می شوم. و او گفت خب آنقدر تو پسر هستی که آدم فکر نمی کند پریود هم بشوی. آنجا که این حرف را گفت یاد یک آدم دیگر در یک جای دیگر جهان افتادم که وقتی ایران بود همیشه می گفت تو که داداشمونی! و همین جوری داشت ذهنم پرت می شد از این خاطره به بعدی که اصرار همخانگی ام بر ادامه ی بحثی که من اسمش را دعوا می گذارم من را از همه ی اینها کشید بیرون. حتما یک روز یک مطلب می نویسم با این عنوان: «چرا من یک شوهر نیستم؟» یا شاید هم این: «چرا من یک شوهر هستم؟»


 
 
بعد از آرش احترامی
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥
 

چیزهای قابل نوشتنی هستند که من را به یاد تو می اندازند.

قفل فرمان – در ِ ژل – بشکه ی چسب – فرودگاه امام خمینی - صدای پیانوی زیرآهنگ ناگهان زنگ می زند تلفن – اسمیرنوف لیمویی – آموزش شلم – املت کثیف حصارک – ساااااااا ساا ساا ساا ساسا ساسا ساسا ساسا سااااااا- نیروانا – کانون گرم خانواده – به بالشت سر خود را فرو کنی تا صبح – 100، 115، 120، 125، 130، 135، 140، ... – سلفژ – بیخ دیواری – صدای ناهنجار هواکش دستشویی – مادرزن – پین کد موبایل – یه ساک ریز- دریا و کوه و دشت و بیابان قشنگ نیست – 22 اسفند – گروه مشاعره ی حمله ی کلاغ ها- و یک بار هم گریه کرده بودی. یادت هست؟ یادت هست؟

arash ehterami

 


 
 
بعد از موبایل
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
 

من و شوق آغوش تو/ و گریه به گوشی خاموش تو

موبایلم را به طرز احمقانه و عجیبی گم کرده ام. آنقدر عجیب که گاهی فکر می کنم ممکن است خودش یک روز جلویم سبز شود و بگوید سلام! فقط می خواستم یک مدت تنهایت بگذارم! حالا ممکن است بغلم کنی؟ آهنگ پلی می شود: مرا ببوس! از عشق حرف بزن!

و همین فکر عجیب باعث شده تصمیم بگیرم که موبایل و به طور کلی خط جدیدی نگیرم. برگردم به سال 84 که موبایل نداشتم، به جایش یک دفترچه و یک کارت تلفن داشتم. یک نفر باید اینجا بگوید که خب آن زمان اینهمه آدم را نمی شناختی و نمی شناختندت، آن زمان اینهمه ارتباطات نداشتی، می رفتی دانشگاه و می امدی خانه. نهایتا چند تا دوست یا شاید هم شیطنت کوچولو هم داشتی که تلفن خانه و تلفن عمومی ها جوابگو بودند. حالا اگر بخواهی بدون موبایل زندگی کنی خیلی سختت می شود. آهنگ پلی می شود: راحته! شل بگیر! وگر نه درد داره ها!

اولین اتفاقی که افتاد این بود که دیگر ساعت نداشتم، یعنی هنوز هم ندارم. از آنجایی که هیچ وقت ساعت نمی بندم و آن یک عدد ساعت مچی ای که دارم هم روی ساعت 4 و 5 دقیقه خوابیده و از آنجا که توی اتاقم هم هیچ ساعتی به دیوار زده نشده، پس زمان را گم کردم. تنها مانده ساعت لب تاپ که خب من همیشه که پای لب تاپ نیستم و ساعت ماشین. فهمیدن ساعت ماشین مکانیزم پیچیده ای دارد (اگر صبح باشد باید 13 ساعت و 21 دقیقه از ساعتی که نشان می دهد کم کنید. برای مثال اگر صبح ساعت ده و نیم باشد و شما ساعت ماشینم را نگاه کنید نوشته ساعت بیست و سه و نه دقیقه. و اگر بعدازظهر باشد باید یک ساعت و 21 دقیقه از ساعتی که نشان می دهد کم کنید و به زمان دقیق دست پیدا کنید. آنهایی که سوار این ماشین شده اند می توانند گواهی بدهند.) و خب من هم حوصله ی درست کردنش را ندارم. ولی یک چیز یواشکی بهتان بگویم، از اینکه زمان را به بازی بگیرم، یا شاید زمان من را به بازی بگیرد کیف می کنم! آهنگ پلی می شود: ما بوق تاکسی در عمق استخوان، ما جسم پژو با مغز پیکان

دومین اتفاق که به اولی مربوط است نداشتن ساعتی است که زنگ بزند و من را از خواب بیدار کند. صبح بود و دوست هم خانه ام هم خانه نبود و ساعت زنگ داری هم در خانه نداشتیم.

به بچه ها نگفتم دلم موبایل نمی خواهد، چرا گفتم «بچه ها هر وقت پول داشتم و یک سیم کارت و موبایل جدید گرفتم خبرتان می کنم»؟ آهنگ پلی می شود: ما اجتماع ِ زیر ناف ِ پول محور. یعنی دروغ گفتم؟ انگار آن لحظه خودم نبودم که این حرف ها را زده ام، پس اگر خودم نبوده ام و حالا می گویم که خودم نبوده ام شاید بعضی وقت های دیگر هم که بعضی حرف های دیگر می زنم خودم نباشم. یعنی ممکن است؟ اگر این وضعیت واقعیت دارد پس بقیه چطوری به حرف هایم اعتماد کنند؟ نه لعنتی! چرا به خودت تهمت می زنی؟ فکر می کنم آن (عمق که نه!) سطح وجودت هنوز چیزی هست که دارد با تو می جنگد تا مثل آدم رفتار کنی! خلاصه چند تا پیشنهاد گوشی داشتم. چه رفقای مهربانی. اه! این کارها را با من نکنید لامصّب ها! آن وقت دلم نمی آید اینجوری همه چیز (منظورم موبایل و متعلقاتش است) را رها کنم!

یک بار هم برای کسی نوشتم اگر دیدی دوباره موبایل گرفته ام بدان که بالای 60 درصدش به خاطر مامان ِ همیشه نگرانم بوده. بعدش با خودم فکر کردم اگر با خودش فکر کند که یعنی بقیه ی آدم ها هیچ اهمیتی برای فاطمه ندارند، یعنی من چقدر بد حرف زده ام! می خواستم برگردم و بنوییسم ببین اصلا منظورم این نیست ها! گاهی اوقات خاص کردن یک نفر بین بقیه صرفا به خاطر اهمیت بیشترش نیست، می تواند به خاطر ترس، اجبار، قول و گاهی هم حق پدر و مادری باشد. یعنی منظورم این است که شاید زنگ زدن یا کلا ارتباط داشتن با آدم های دیگری برایم درجه ی اهمیت بالاتری داشته باشد اما چون این آدم یک بخش نگران و پر استرس زندگی ام است... آآآآی چرا این زبان نمی تواند صاف و پوست کنده حرف ته دل آدم را مفهوم کند. خلاصه برگشتم و دیدم نوشته «می فهمم!» و خیالم کمی راحت شد. آهنگ پلی می شود: ما چشم بستن، خفه شدن به سادگی

راستی در دوره ی مزخرف پی ام اس به سر می برم و هر لحظه با خودم فکر می کنم نکند این تصمیم فلسفی اجتماعی ام ناشی از تغییرات مزخرف هورمونی باشد! آهنگ پلی می شود: تو هم که حتی توی این شرایطم پریودی ، تو هم که هر دفه که ما رو می بینی پریودی!