بعد از آقای یازده
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

بعضی از روابط عجیب اند. مثلا این یکی که از یک اس ام اس ناشناس شروع شد. دو صفحه ی فینگیلیش درباره ی کارآگاه و آنتونیونی و میشائیل کین و دیگر نمی دانم چی. ولی یادم است که حتی نتوانستم جمله بندی اش را درست بخوانم و منظورش را بفهمم. به عادت همیشه ام بی خیال جواب دادن یا پرس و جو کردن از ناشناس شدم. آخر شب آدم ناشناس دوباره اس ام اس زد و آخر شب، زمان عجیبی است که باعث می شود آدم از قوانینش تخطی کند. گفت: «خب چرا نگفتی که اس ام اس رو اشتباه فرستادم؟ من فکر کردم به دوستم فرستادم و چند ساعته که منتظر جوابش هستم.» و من هم عذرخواهی کردم و توضیح دادم که عادت ندارم به اس ام اس های ناشناس جواب بدهم و...

و همین چند جمله شروع گفتگویی بود که فهمیدم آقای یازده چقدر خوره ی فیلم است و اس ام اس اولش هم مربوط به فیلم کارآگاه بوده و اسم چند تا از کارگردان های فرانسوی را نوشته بوده که به تازگی فیلم هایشان را پیدا کرده و فهمیدم آقای یازده کرجی است و فهمیدم دقیقا در انتهای خیابانی که خانه ی من آن جاست زندگی می کند (و واقعا او هم این اتفاق را باور نمی کرد و فکر می کرد سر کارش گذاشته ام) و فهمیدم حتی حتی گاهی شعر هم می نویسد (و البته من نگفتم که شاعر هستم) و فهمیدم آقای یازده در حال حاضر در یک کتابخانه مدخل نویسی می کند و چند تا پروژه ی فیلم توی کله اش دارد و از آن آدم هایی ست که هر از چند گاهی حوصله اش از کار سر می رود و می زند بیرون و بیرون تر و بیرون تر تر.

دو بار هم در کافه ای در کرج دیدمش (یعنی قرار گذاشتیم که هم را ببینیم) و بار دوم فهمیده بود من هم شاعرم و من هم کتابم را آوردم و دادم بهش و او هم یک پاکت فیلم داد دستم که اتفاقا تویش آن فیلم کارآگاه (SLEUTH) هم بود و اتفاقا چقدر هم فیلم خوبی بود. گفت اینها را به همین ترتیبی که گذاشته ام ببینی ها. گفتم اینهمه فیلم نده دست من، معلوم نیست کی بتوانم ببینم و پس بدهم. گفت بی خیال بابا، هر وقت پس دادی مهم نیست، من دست خیلی ها فیلم دارم. دفعه ی بعدی که بهش زنگ زدم رفته بود سنندج و توی یک روستا زندگی می کرد. گفت یکی از دوستانم را آورده ایم که برود خدمت، خودمان هم همینجا چادر زده ایم و خوب است، هوا خیلی خوب است.

توی گوشی ام یازده سیوش کرده بودم. نمی دانم چرا 11 اما خب به هر حال این باعث می شد که اسمش را یادم برود. گوشی ام را که گم کردم، آقای یازده هم گم شد. آدم اینترنتی ای نبود. دلش نمی خواست حتی وارد فضای مجازی بشود. فقط دلش می خواست فیلم ببیند و کتاب بخواند و گاه گاهی علف بزند و یک گوشه ی دنج، زندگی کند.

نمی گویم دلم می خواهد دوباره اس ام اس بزند یا بزنگد یا دوباره بنشینیم و شعر بخوانیم یا درباره ی فیلم هایی که دوست داریم و نداریم حرف بزنیم. نه! هرگز! زیرا بعضی روابط عجیب اند و همین باعث می شود که آدم همیشه توی ذهنش آن ها را حفظ کند.

11

 


 
 
بعد از جلبک
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
 

گفتگوی ذهنی من از آنجا آغاز شد که در جلسه ی نقد کتاب دکتر موسوی نشسته بودیم و سید احمد آن بالا بود و آن جمله ی قصار را گفت. اگر درست یادم باشد سید احمد گفت «مهدی از طریق شعرهایش اکسیژن تولید می کنند، اگر نگوییم در حد جنگل یا درخت، ولی قطعا در حد جلبک اکسیژن تولید کرده است.» و همان موقع من با لبخند برگشتم به محمد نگاه کردم که با لبخند برگشته بود به من نگاه می کرد. محمد جمله ای که توی ذهنم بود را زودتر گفت «جلبک که یکی دیگه بود!» و خلاصه یاد آن رفیق هم افتادیم که اتفاقا هنوز هم رفیق خوبی است. بعد محمد پرسید جلبک چقدر اکسیژن تولید می کند و من گفتم نمی دانم ولی یک نوع جلبک داریم که می گذاریم در دهانه ی رحم آن خانم هایی که می خواهند سقط کنند و جذب آب جلبک باعث بازتر شدن دهانه ی رحم و درنتیجه سقط جنین می شود. دیدم چشم های محمد یک جوری شده است و احساس کردم الان است که در ذهنش ایده ی یکی از آن داستان های فانتزی شکل بگیرد. پرسید «کجایشان می گذارید؟» گفتم «دهانه ی رحم! آن بالاهاست.»می دانید که جلبک که اینقدر جلبک است سه جور می تواند تولید مثل کند؟ رویشی، جنسی و غیرجنسی. کی بود می گفت که دلش می خواهد خودش به تنهایی تقسیم سلولی کند و بچه بیاورد؟ یادم نیست. مثلا یک روز که آب و هوا مناسب باشد، وضع بدنی و روحی ات ایده آل باشد، وضع مالی ات هم اوکی باشد، یکی از سلول هایت شروع کند به تقسیم شدن، همان جوری که سرطان آغاز می شود، ولی تقسیم سلولی سلول های جنسی. و بعد از مدتی بچه ات به دنیا بیاید. دقیقا شکل خودت؟ آآخ! نه! لطفا دقیقا شکل خودم نباشد. می گوید می دانی بچه اولین تکانی که بخورد برایش سرنوشت ساز است؟ می دانم که منظورش جنین است و منظورش اولین تکانی است که مادر باردار آن را حس کند. می گویم یعنی چی؟ می گوید مثلا من دلم می خواهد به تو نگاه کنم تا اگر بچه الان تکان خورد شبیه تو بشود. آآآخ! لطفا نه! الان باید سر آن زبان نیش دارت را نشان بدهی و بگویی یعنی تو اینقدر از خودت بدت می آید؟ نه! نه! آآآآخ! چرا باز آنجوری شده ام که احساس می کنم نمی توانم منظورم را دقیقا بگویم. باید مثل جنین 5 ماهه ی خاله بچرخم و یک لگد محکم بزنم به شکم این دنیا یعنی دلم یک هوای تازه می خواهد. هوایی که اکسیژنش در حد یک کف دست جلبک، یا یک کم بیشتر، یک درخت، یا لطفا یک کم دیگر بیشتر باشد.

khoon