بعد از شروع
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱
 

آدم ها دو دسته اند. آن هایی که مثل بچه ی آدم یک کتاب را برمی دارند و شروع می کنند به خواندن و تمام که شد می گذارندش کنار و کتاب بعدی را شروع می کنند. و دسته ی دوم دیوانه هایی مثل من که بی دلیل، همزمان خودشان را مشغول خواندن چندین کتاب می کنند.

با خودم گفتم چرا؟

فکر می کنم ویژگی مثبتی نباشد اما واقعا آدم تنوع طلبی هستم. عاشق امتحان کردن کارهای جدید. عاشق ِ شروع کردن. باورت نمی شود اما واقعا دلم می خواهد خیاطی کنم. یادت هست دلم می خواست عروسک بدوزم، نگذاشتی. دلم می خواست مجسمه بسازم، نگذاشتی. دلم می خواست نقاشی را ادامه بدهم گفتی باشد. ولی آخرش چی؟ نتوانستم. خب بوی رنگ و تینر و هزینه ی بالای وسایل نقاشی و. دلم نمی خواهد بقیه را بگویم. اصلا شاید به خاطر همین خصوصیت بود که سر کلاس های درس از یک ساعت که می گذشت حوصله ام سر می رفت. کک می افتاد به تنبانم و باید کاری می کردم غیر از توجه کردن به کار قبلی. کاریکاتوری که از معلم تاریخ دبیرستان کشیدم یادت هست؟ گفت میز شما به چی می خندد؟ من و اکرم و سمیرا بودیم که توی یک میز می نشستیم. حالا نمی توانم تصور کنم چجوری جا می شدیم. گفت اختصاری داری به چی می خندی؟ گفتم هیچ چی. گفت فقط دیوانه ها به هیچ چی می خندند. من حافظه ی خوبی ندارم اما آن کاریکاتور، آن خنده و جمله های آن روزش مثل چی چسبیده به همین سر حافظه ام. یک بار هم سر کلاس میکروبیولوژی کاریکاتور استاد را کشیدم. چقدر مرد مودبی بود و چقدر خوب برخورد کرد با این شاگرد بی حوصله و خواب آلود. اسمش را یادم نمی آید. صدبار گفته ام از من اسم نپرس! من اسم ها توی یادم نمی مانند. اگر بخواهی می توانم بگویم چه شکلی بود. همین!

فکر می کنم حالا وقتش است که بنویسم. شاید اگر زمان بیشتری می گذشت، مثلا پیر شده بودم و یک شب قبل از خواب، قبل از اینکه قرص های جلوگیری از عوارض یائسگی را بخورم، یک شب که دلم می خواست دوباره وبلاگم را به روز کنم، جمله ام را با یکی بود یکی نبود شروع می کردم. بعد می گفتم آن وقت ها که جوان بودم یک جایی عضو شدم به اسم فیس بوک. که اول ها فیـ--لتر نبود، نزدیکی های انتخابات فیـ--لتر شد و...اووووه چه خاطرات جذابی دارم. ولی الان که هنوز خیلی نگذشته. حس کردم وقتش است بنویسم که پروفایل های فیس بوکم شماره یک و سه، هر دو هک شده اند. از طریق آنها پیج خودم، پیج فوتسال زنان و حتی پیج محسن عاصی عزیز را حذف کردند. پروفایل شماره دو هم هر روز تحت حمله قرار می گرفت که خودم بالاخره دی اکتیوش کردم. یعنی خلاصه بگویم دست و پایم را از فیس بوک جمع کرده ام. یک صدای بلند داد می زند: بگو فعلا! این قضیه هم شده است مثل موبایلم که گم شد و مقاومت کردم و بعد...

...

این لینک دانلود 5 تا از نمایشنامه های سارا کین است. یک بار همینجا، درباره ی این نویسنده و نمایشنامه هایش چیزکی نوشته بودم. اگر زیر 18 سال هستید، قلبتان درد می کند یا حامله هستید به نظرم بهتر است نخوانید.

برای دانلود اینجا را کلیک کنید

حالا اینها که گفتم شوخی بود ولی واقعا بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم چرا زیر 18 سال نه، بعدش آره ؟ اصلا این سن از کجا درآمده؟ اصلا درست است که ما یک سری آدم را با وضع قوانین محدود کنیم؟ آیا سن ملاک مناسبی برای محدود کردن آدم هاست؟

 

زنجیر


 
 
بعد از حقیقت
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

1- «برعکس آنچه که به نظر می آید، چیزی که باعث دوام روابط دوستانه می شود، احساسات و دوست داشتن نیست؛ بلکه منطق و عقلانیت است.» دکتر مهدی موسوی

2- لینک یکی از شعرهایم: تهران

www.http://asrejadid.info/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C-2

 

3- «خاک بر سر ملت ایرانی که به تو و امثال تو احترام میذارن پفیوز بی حقیقت توخالی پست صفت»

این یکی از کامنت های پست قبل است. چیزی که در این کامنت توجهم را جلب کرد، کلمه ی «بی حقیقت» بود. تا حالا ندیده بودم کسی از این کلمه به عنوان فحش استفاده کند. چند بار تکرارش کردم: بی حقیقت! بی حقیقت! بی حقیقت! با لحن های مختلفی. باور کن خیلی فحش عمیق و دارکی است. قبول نداری؟ حقیقت چه چیزی زیر سوال رفته است؟ حقیقت ِ من؟ حقیقت ِ بودن ِ من؟ حقیقت ِ حرف های من؟ حقیقت ِ این وبلاگ؟ حقیقت این نوشته ها؟ حقیقت ِ این کلمه ها؟ اصلا مگر حقیقتی وجود دارد؟ حق. حقیقت. یعنی حق ندارم بنویسم؟ یعنی حق نداری بنویسی؟ می توانم سانسورت کنم. می توانم! تو حق نداری فحش بدهی. می توانم کامنت های فحشت را تایید نکنم. فحش آدم غیرحقیقی. فحش آدم ناشناس. فحش های با آی پی مشترک. فحش های آبدار. فحش های ک دار. فحش های ادبی و بی ادبی. «حق با کسی ست که می بیند.» این جمله از کی بود؟ «حقیقت آن است که من «همیشه می‌خندم»، حرفه‌ام خندیدن است، نه دلقکم و نه هنرپیشه. من مایه‌ی تفریح و شادی مردم نیستم، بلکه تفریح و شادی را به نمایش می‌گذارم! امپراتوروار می‌خندم؛ مثل محصل حساس پای دیپلمی خنده سر می‌دهم، خنده‌ی قرن هفدهمی را به همان راحتی قرن نوزدهمی اجرا می‌کنم و خلاصه اگر موقعیت ایجاب کند خنده‌ی تمامی قرن‌های تمامی طبقات اجتماعی و همه‌ی گروه‌های سنی را ارائه می‌دهم.» این جمله را می دانم. از داستان های کوتاه هان ریش بول.

 

4- و یک شعر تقریبا قدیمی:

 

ما اتفاق های بدی هستیم

در صفحه های مختلف تقویم

ما مشت های واشده با چاقو

ما شهر ِ در برابر ِ شب تسلیم

یک انفجار در وسط مسجد

یک اسم توی آگهی ترحیم

ترک ِ فرودگاه به سمت ِ هیچ

رفتن... و برنگشتن ِ از تصمیم

بس کن نگو از اینهمه غم، تاریخ

کور است، ما به چشم نمی آییم