بعد از صدای خدا
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
 

 

می دانم این دسته بندی کردن ها کار مسخره ای است. ولی قبول نداری که راه خوبی ست برای شروع کردن یک نوشته؟!

از نظر من آدم ها دو دسته اند. اولی آنهایی که به آینده امیدوارند، به موعود وعده داده شده و امام زمانی که می آید و اوضاع گند حال را بهتر می کند ایمان دارند و دسته ی دوم آنهایی هستند که همیشه فکر می کنند در گذشته چه روزهای خوبی داشته اند و دنبال نوستالژی ها هستند.

کاری ندارم که مرز بین این دو دسته چه مرز لزج و لغزنده ای است. آدم های اطرافم و حتی خودم گاهی جزو دسته ی دومیم. مثلا با محمد و الهام می نشینیم و هی یاد کارگاه مشهد می کنیم و از این روزهای کارگاه غر می زنیم و دلمان می خواهد برگردیم به همان زیر پله های تاریک مسجد بیمارستان قائم که حتی صندلی و نور درست و حسابی نداشت. ولی همیشه فکر می کنیم چه دوران خوبی بود. چقدر فعالیت مفید داشتیم. چه آدم های جویای ادبیاتی می آمدند کارگاه. و نچ نچ نچ. می دانم که همه مان می دانیم، ناخودآگاهمان با چه ضرب و زوری خاطرات و آدم های بد را پاک یا تبدیل به جوک و خاطرات بامزه کرده. مثلا می نشینیم و خاطرات سفرمان را مرور می کنیم. چقدر خوش گذشت و چقدر باهم بودیم و حالا چی؟ نچ نچ نچ. می دانم می دانم می دانم اینجوری داریم به خودمان کمک می کنیم این روزها را تحمل کنیم. چقدر هم بلدیم نوستالژی بسازیم. همه مان خاطره ی یک گذشته ی همیشه خوب را برای خودمان داریم. مگر نه؟ واقعا مغزمان ناخودآگاه این کار را می کند. انگار نه انگار آن روزها هم دعوا می کرده ایم. ناراحت بوده ایم. دلمان تنگ بوده. به هم بی توجهی کرده ایم. همدیگر را قال می گذاشته ایم یا چی. نچ نچ نچ.

قبول دارم که این دسته بندی ها مسخره اند. همین الان می توانم یک دسته ی دیگر را برایت مثال بزنم. آن دسته از آدم هایی که می خواهند توی این «حال»، حتی تو همین «حال ِ» خراب شده زندگی کنند. چرا این تصویر را یادم نمی رود که توی کوچه پس کوچه های تقی آباد می گشتم و داشتیم تلفنی حرف می زدیم و آنقدر حرف زده بودیم و گریه کرده بودم و راه رفته بودم که توی کوچه ها گم شده بودم. روی پله ی خانه ای نشسته بودم که در چوبی داشت و داشتم چی می گفتم که هی می گفت «بی خیــــــال، ولش کن» و لحن صدایش هنوز توی مغزم است. و جوری می گفت بی خیال که انگار از قید و بند همه ی آدم ها، همه ی روابط، همه ی اتفاقات گند، آزاد است. انگار صدای خدا بود که پشت گوشی می گفت «بی خیال، مهم نیست، واقعا آن گذشته ی لعنتی مهم نیست» و می گویم خدا، چون فکر می کنم اگر یک نفر باشد که همه چیز، واقعا همه چیز این دنیا و آن دنیا و آدم ها و ... به تخمش باشد فقط خداست.

sweden


 
 
بعد از بی حقیقت
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
 

بعد از «بعد از حقیقت» بود که هنوز ذهنم درگیر «حق» و «حقیقت» بود و داشتم کتاب «ترجیح می دهم که نه» هرمان ملویل را می خواندم و آن نقد های فلسفی دلوز و رانسیر و آگامبن که روی این داستان بلند نوشته شده است. و همین همزمانی ها باعث می شود که دلم بخواهد چند قسمت از کتاب را اینجا بنویسم. شاید با خواندنش گیج بشوید، شاید احساس کنید یکهو افتاده اید توی کلمات بی سر و ته. ولی مگر چه اهمیتی دارد؟ مگر من خدای این وبلاگ و تایپ این نوشته ها نیستم؟ مگر من برای خودم که خودم نیستم نمی نویسم؟

 

در اثری در باب روبرت والرز، واتر لوسی مفهوم آزمون ِ بدون حقیقت {یا صدق} را ابداع کرد. نه تنها علم، بلکه شعر و تفکر نیز آزمایش هایی را به راه می اندازند. این آزمایش ها، برخلاف آزمایش های علمی، صرفا دغدغه ی صدق یا کذب فرضیه ها، وقوع یا عدم وقوع ِ چیزی، را ندارند؛ بلکه برعکس, آنها خود هستی را به پرسش می گیرند. آن هم پیش از یا در ورای تعیّن یافتن اش به عنوان صادق یا کاذب. این آزمایش ها بدون صدق اند، زیرا صدق یا حقیقت همان چیزی است که در آنها مساله بر سر آن است.

وقتی ابن سینا با پیش نهادن تجربه ی مرد پرنده، یک بدن انسانی از هم گسیخته و درهم ریخته را به تصوّر در می آورد، و نشان می دهد که آدمی، بدین سان تکّه تکّه شده و معلّق مانده در هوا، همچنان می تواند بگوید «من هستم» و اینکه موجودیت {entity} محض همانا تجربه ی یک بدن بدون اعضا یا اندام هاست؛ وقتی کاوالکانتی تجربه ی شعری را همچون استحاله ی بدن زنده به یک آدمک مکانیکی توصیف می کند (من چونان مردی خارج از زندگی قدم برمی دارم/ کسی که، از دید آنانی که می بینندش، مردی می نماید/ ساخته شده از شاخه ها یا صخره ها یا چوب / کسی که با مهارت و استادی راه برده می شود) ؛ وقتی کوندیاک پیکره ی مرمرینش را با حس ّ بویایی آشنا ساخت، چنان که پیکره «نه بیشتر از عطر یک رُز بود»؛ وقتی دانته از «من ِ» شاعر سوژه زدایی می کند آن هم در قالب یک شخص سوم، موجودی ژنریک {عام} و همنام که صرفا در مقام کاتبی در روند تقریر و املا ی عشق کارکرد دارد؛ وقتی رمبو می گوید «من، دیگری است» ، وقتی کلایست بدن ِ بی نقص ِ عروسک خیمه شب بازی را به عنوان پارادایمی از امر مطلق فرا می خواند؛ و وقتی هایدگر «من ِ » فیزیکی را با هستی ای تُهی و غیرذاتی جایگزین می کند که صرفا عبارت است از شیوه های هستی ِ خودش و صرفا در دل ِ امر ناممکن واجد امکان است- هر بار ما این همین «آزمایش های بدون صدق» را با حد ّ اعلای جدیت ملاحظه می کنیم.

هر آن کس که خود را به این آزمون ها می سپارد، نه چندان صدق گزاره های خویش را که دقیقا همان شیوه ی وجود خویش را به خطر می اندازد؛ او نوعی دگرگونی انسان شناختی را از سر می گذراند که درست همان اندازه در پس زمینه ی تاریخ ِ طبیعی ِ فرد تعیین کننده است که آزادسازی ِ دست به واسطه ی حالت ِ ایستاده برای بدویان تعیین کننده بود. یا همان اندازه که برای خزنده، استحاله یافتن ِ اندامی که او را به یک پرنده بدل ساخت، تعیین کننده بود.

(«بارتلبی یا در باب حدوث / نقدی از جورجو آگامبن / ترجمه ی امید مهرگان و پوریا رفویی / کتاب «ترجیج می دهم که نه»، بارتلبی محرر و سه جستار فلسفی/ اثری از هرمان ملویل/ گروه مترجمان نیکا)

...

گفت توی کوچه افتاده و مرده، گفتم من تا حالا مرگ نزدیکانم را ندیده ام... داشتم در همین پست چیزی می نوشتم درباره ی مرگ، کشتار و... اما... خط زدم، پاک کردم، گذاشتم بماند برای بعد...