غزل

 

هی این جنین جویده خودش بند ناف را

هی سعی کرده هی بشکافد شکاف را

بیرون بیاید از وسط خون و خون و خون

بیرون بیاورد سر بی انعطاف را

تاریخ میخ خورده به پشت و به سایه اش

عشق شکست خورده ی بی عین و قاف را

از درد ناله می شده و نعره می زده

مادر که می گذاشته در کون شیاف را

مادر که پاره پاره شده، بخیه خورده و

روی سرش به خواب کشیده لحاف را

  

فاطمه اختصاری