سختی

اگر آن طرف قضیه بودی زیاد سخت نبود. حتما عصبی می شدی. دست هایت شروع می کرد به لرزیدن و قلبت تند تند می زد. سرخ می شدی و نمی دانستی چی بگویی و چکار کنی که قضیه زودتر تمام شود و مشکلی برایت پیش نیاید. روسری ات را می کشیدی جلوتر و موهای افشانت را می چپاندی توی مانتو. سعی می کردی آستین هایت را پایین تر بکشی و ناخن های لاک زده را قابم کنی توی جیب.

 اول می گفتی ببخشید! بعد شروع می کردی به گریه و زاری یا داد و فریاد. حاضر نبودی کارت شناسایی ات را نشان بدهی. حاضر نبودی سوار ون بشوی. شانه ات را بیرون می کشیدی و می خواستی فرار کنی. بغض گلویت را گرفته بود.

اما حالا لباس نظامی پوشیده ای و مقنعه زده ای و چادر پوشیده ای. آرایش نداری و توی سرت قوانینی رژه می روند که هر روز می خوانی و می خوانی. شانه اش را می گیری و هلش می دهی طرف ون. صدایش اعصابت را خرد کرده و دلت می خواهد بزنی توی دهنش. روی آن لب های ماتیکی. اجازه نداری! چادرت را می کشد و مقنعه ات کج می شود. ولش می کنی تا چادرت را درست کنی. کپه ی مویی که درآمده را می دهی زیر مقتعه و به مردی که پشت سرت ایستاده نگاه می کنی. می خواهد بیاید دست دختر را بگیرد و درببردش. اجازه ندارد!

سرگرد می بیند ناراحتی. حس می کند چیزی توی دلت گیر کرده. صدایت می زند و می گوید توی ماشین بنشینی تا حالت بهتر شود. شیشه ی آب معدنی را از دستش می گیری و چادرت را دوباره مرتب می کنی و می گویی «ممنون»

 

فاطمه اختصاری