جنین

 

زن دراز کشید. پیراهنش را زد بالا و با عصبانیت گفت :«قلب نداره!»

مرد دستش را می کشید روی شکم زن. با شیطنت زل زده بود توی چشم هایش و دستش را می برد بالاتر.

- «مامانش چی؟ قلب داره یا نه؟!»

زن از روی لباس دست مرد را گرفت.

: «حوصله ندارم مهران!»

مهران دستش را بیرون آورد و کنار زن دراز کشید.

- «یعنی چی قلب نداره؟ مگه میشه؟»

: «چه می دونم والّا؟!»

- «یعنی سونوگرافی که رفتی ندیدنش؟»

:« خود تخم سگشو دیدن، قلبشو ندیدن!»

- «ای بی ادب! حالا چی میشه؟»

:« سَقط میشه ایشالا»

- «اگه بچه ی منم بود اینجوری می گفتی؟»

: «ولم کن تو رِ قرآن»

...

فاطمه اختصاری