خاطرات

ماشین به جاده های شمال افتاد

باران به شیشه می زد و می پاشید

با گریه، با صدای «ابی» راندم

[این شعر را مواظب من باشید!]

 

 چشمی شدم در آینه ی ماشین

بر روی صندلی ِ عقب بودی

حجمی مچاله در وسط مغزم

مثل فشار روی عصب بودی

 

فاطمه اختصاری