مرگ

می ترسم. خیلی می ترسم. یک نفر می پرسد - «تو اعتقاد داری؟»

آخ! پس واقعا آدم را سوال پیچ می کنند. این اولین سوال است. به چی؟ چی بگویم؟ اگر اشتباه جواب بدهم چی می شود؟ می پکم؟ کاش سوالش را به طور کامل پرسیده بود. اگر بپرسم «ببخشید می شود سوالتان را کامل بپرسید؟» چی می شود؟ به چی؟ به چی اعتقاد دارم یا نه؟

مرده ی پایینی با دستش تکانم می دهد. - « منم بابا! تو که به این چیزها اعتقاد نداری؟!»

آآآخ لعنتی! من را حسابی ترسانده حالا صورتش را جلویم گرفته و لبخند می زند. باید در زمان مناسب تری بپرسم چطوری این کار را کرده؟ خودش آن پایین بدون هیچ تکانی خوابیده بعد صورتش را اینجا گرفته جلویم و می خندد. دستش هم روی شانه ام است. - «خب جواب بده!»

می ترسم. اگر بگویم نه ممکن است کسی جوابم را بشنود و ثبت کند. این جزء سوال های اساسی جهان بینی انسان است. نه! اول باید بپرسم به چی؟ : «به چی؟»

همه چیزش محو می شود و باز من تنها هستم. دلم می خواهد فحش بدهم. مثل وقتی آن بالا بودم و فحش می دادم. اگر فحش بدهم چی می شود؟ چرا نمی توانم فحش بدهم؟ چرا آن کلمه ها ادا نمی شوند؟ :« مـــــــ.... کـــــــ....» نمی شود لعنتی! آآآخ لعنتی که فحش نیست!

-« چطوری مردی؟»

چند تا صورت کامل دور و برم هستند. مگر چه اهمیتی دارد که چطوری مرده ام؟! نباید جواب بدهم. هر چیزی که بگویم ممکن است ثبت شود و بعدا علیهم استفاده شود. یک جوری مرده ام دیگر! بدنم که سالم است. تکه تکه نشده. حتما تصادف نکرده ام. حتی توی بیمارستان نمرده ام. دستی دارد وارسی ام می کند. دستم پسش می زند. دست دوباره به کنجکاوی اش ادامه می دهد. دستم می گیرد و پرتش می کند آن طرف. دست های دیگر می آیند و بدنم را وارسی می کنند. :«ولم کنید لعنتی ها!»

یکی از صورت ها می گوید «فحش داد!»

می گویم « نه! این که فحش نیست. من بی ادبی نکردم. من هیچ چی نگفتم. اصلا اول باید خودتان را معرفی کنید!»

یکی شان می گوید «بعدش چی؟» یکی دیگرشان می گوید «بعدش می توانیم خونش را بمکیم! به ما فحش می دهد!»

:«من فحش ندادم من فحش ندادم! ببخشید ببخشید! غلط کردم!»

یکی از صورت ها می گوید «تا خونش خشک نشده باید شروع کنیم!»

روی بدنم دنبال چیزی می گردند. دنبال یک زخم باز، یک لکه خون خشک شده. بادست هایم دورشان می کنم. نمی شود فرار کنم. سنگینم و چسبیده ام به کفن، به زمین. دست هایی دستهایم را گرفته اند و نمی گذارند جم بخورم. داد می زنم «کمک! کمک!»

چند تا صورت دیگر هم اضافه می شوند. جای زخمی پیدا نمی کنند. باید وردی باشد، ذکری باشد که دورشان کند. نباید اینقدر اذیتم کنند. کاش زنم بیاید سر قبر چیزی بخواند، قرآنی، دعایی، خرمایی پخش کند. صدایش می آید! صدایش می آید! آآآخ لعنتی!

- «فحش دادی؟»

 

فاطمه اختصاری