دل نگرانی

پرستار آمد و با حالتی غمگین و سربه زیر گفت که بچه مرده است. مادرم سرم را گرفت توی بغلش و گریه کردم. خودش هم گریه کرد. پرستار گفت ولی زنت زنده است! و رفت. پرستار بعدی آمد و گفت که اشتباه شده و بچه زنده است. مادرم را بغل کردم و هر دو خوشحال شدیم. مادرم جعبه ی شیرینی را داد که پرستار ببرد پشت آن دری که ورود ما ممنوع بود و بین همکارهایش پخش کند. پرستار بعدی آمد و گفت که زنم موقع زایمان مرده اما وضعیت بچه هنوز معلوم نیست. می خواستم یقه اش را بگیرم و بکوبمش به دیوار تا اعتراف کند پشت آن در چه خبر است اما به سرعت فرار کرد مادرم هم دستم را گرفت و نشاندم روی صندلی. پرستار بعدی آمد و - من و مادرم و بقیه ی آدم هایی که پشت آن در ورود ممنوع بودیم منتظر بودیم چیزی بگوید- از سالن انتظار گذشت و حتی یک کلمه هم نگفت. دویدم تا گیرش بیاورم و زیر زبانش را بکشم. مادر باز دستم را گرفت و نشاندم روی صندلی. پرستار بعدی آمد و گفت بچه زنده است. وقتی بازوهایش را گرفتم و چسباندمش به دیوار اعتراف کرد که هم زن و هم بچه ام موقع زایمان مرده اند. اشکش هم در آمد و خواست کاری با او نداشته باشم. گفت که می خواسته قضیه را یواش یواش به ما بگوید و تحت فشار شدید کاری بوده و سه شیفت پشت سر هم کار کرده و نخوابیده و حسابی خسته است و چشم هایش دیگر هیچ جا را نمی بیند و این جور اشتباهات زیاد پیش می آید و ما نباید بهمان بربخورد و ناراحت باشیم تازه قضیه ی مردن اصلا تقصیر او نبوده و او اصلا توی اتاق زایمان نرفته و بچه و زنم را هم تا به حال ندیده. ولش کردم برود. مادرم دستم را گرفت و نشستیم روی صندلی. پرستار بعدی آمد. دوتایی نگاهش کردیم که انگار منتظریم چیزی بگوید تا... فوری سرش را برگرداند و به مردی که روی صندلی آن طرفی نشسته بود و منتظر بود با حالتی غمگین و سربه زیر گفت که بچه اش مرده است.

 

فاطمه اختصاری