بعد از صفحه 85
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
 

  اه! لعنتی! لعنتی! لعنتی!

اینها را زمانی گفتم که داستان «انبردست» را از صفحه ی 81 کتاب شروع کرده بودم به خواندن و خواندن و خواندن و صفحه 85 را هم خواندم و جمله ی آخرش- مثال از داستان انبردستتان می آورم، وقتی آن پرنده به آن صورت درد می کشد و انبردست را شوهر کشته شده اش می پندارد وضع به اندازه ی کافی رقت انگیز هست ولی شما به این اکتفا نمی کنید و وضع را بدتر می کنید ابدا به او رحم نمی کنید یک روز که در ساحل یک سنگ بیضی سفید که شبیه تخم پرنده است پیدا می کنید، می آورید و یواشکی آن را زیر پرنده جا می دهید و- را هم خواندم و ورق زدم و ...

سه صفحه ی بعدی سفید سفید سفید بود!و داستان بعدی از صفحه ی 89 شروع می شد.

بدبختی اش آنجاست که نمی دانم مخاطب این لعنتی ها کی است؟ از شهرام شیدایی بعید نیست که داستانش را اینجوری تمام کند و از اوضاع چاپ هم بعید نیست که صفحات کتاب سفید چاپ شده باشد. باید بگردم و یک نسخه ی دیگر از «پناهنده ها را بیرون می کنند» گیر بیاورم و ورق و ورق و ورق بزنم ببینم همه ی نسخه ها صفحه ی 86 و 87 و 88 سفید دارند یا...

 

«کتاب پناهنده ها را بیرون می کنند» مجموعه داستان کوتاه نوشته ی شهرام شیدایی است. قبل از این شعرهای شهرام شیدایی را خوانده بودم «خندیدن در خانه ای که می سوخت» و واقعا دوستش داشتم. حالا مجموعه ی داستان کوتاهش را خوانده ام و دوست ترش دارم و هی دلم می گیرد که می دانم مرده است. دلم می گیرد که پشت جلد کتابش با آن چشم های غمگین و مظلوم زل می زند بهم، واقعا زل می زند! و انگار می داند که توی مغزم فحشش می دهم که چرا عکس آن چشم های غمگینش را انداخته پشت جلد کتابش که اگر مرد و اگر خواننده اش که من باشم می دانستم که مرده، وقتی زل می زند توی چشم هایم، آتش بگیرم و آخخخخ... یکسره باید حواسم باشد کتاب را به پشت بگذارم جوری که جلدش را نبینم جوری که نویسنده اش با آن چشم ها زل نزند توی چشم هایم و آخخخ...

شاید بشود گفت این یک مجموعه داستان پست مدرن است. شاید با تعاریفی که من از داستان پست مدرن در ذهنم دارم این داستان ها را پست مدرن طبقه بندی می کنم. البته یک عیب نوشته هایش این است که یک تکنیک را در چند داستان مختلف اجرا می کند. گاهی نمی شود مرز مشخصی برای داستان هایش در نظر گرفت. نه روایت بلکه المان هایی در داستان هایش یک گوشه ی مغز آدم را پر می کنند و حالا اگر در داستان بعدی یا دو داستان بعدی یکهو آن -مثلا سگ- بیاید به همان یکهویی تو را پرت می کند به آن داستان قبلی. مطمئنم اگر پیمان هوشمند زاده به جای شهرام شیدایی این کتاب را می نوشت اسمش را می گذاشت «داستان پیوسته». البته این را هم بگویم که داستان هایی در این کتاب هست که هیچ شباهتی به بقیه ی داستان های این کتاب و هیچ شباهتی به داستان های سایر کتاب ها ندارند. بعضی داستان ها خیلی خوب اند خیلی خوب. بعضی داستان ها از آن نوع نوشته هایی هستند که وقتی می خوانی شان یک در بزرگ و مخفی که تا حالا نامرئی بوده وسط ذهنت باز می شود به یک عالمه تصویر و ایده و فکر و حرف و صدا و سوژه و...

به هر حال مهم این است که من از خواندن این کتاب بسیار راضی ام و خواندنش را بسیار بسیار پیشنهاد می کنم.

 

و شعری از اوبه نام قایق جامانده :

 

 

ما در فاصلۀ «مادر» و «مرگ» زنده بوده ایم

در درنگی که به خورشید داده می شود

در سکوتی که همیشه بیشتر از ما می داند

در شباهت و دوریِ اندوه و ماه

ــ چیزی گنگ همیشه در ما به گذشته بر می گردد ــ

بهانه بوده ایم

که خاک در ما راه برود

چرا کسی به ما نگفته بود که ما راه رفتن خاک بوده ایم

و چشم ها و نگاه و حس هامان

عاریتی بوده.

غمگین ترین پنجره در انسان می زیست

که بعد از آفریده شدن

آن را نادیده گرفتند.

اگر گریه کنم

کودکی نامده از فردا را

خواهم کُشت

به اجبار در سنگ می گریم

در آتش

که نیازمند گریه در خویش اند

و نمی توانند.

ما تمام فاصله ها را در دلتنگی هامان زیسته ایم

و روز به روز تاریکیِ چسبیده به سینه

به گلومان نزدیک تر می شود.

چرا کسی به ما نگفته بود که پسر

تو تمام بعدازظهرهای کودکی ات را از سرما لرزیده ای

و چشم هایت برای خوشبختی

بسیار سرد بوده اند

بسیار سرد.

 

چرا دست از سرِ این قایق جامانده در دلم برنمی دارم

قایقی در ما زندانی شده

زندانی در زندانی.

این را آن زمان که شش سالم بود

و از کودکان جدا شدم فهمیدم

با ساده ترین شکلِ ممکن

بادبادکی ساختم و بالای یک تپه بادش دادم

و در تمام آن لحظات, دلتنگیِ پُری

رعشه های عجیبی به تن و دست هایم انداخته بود

بالای بالا رفته بود

با گریه رهایش کردم

ــ فکر می کردم این کار را

برای خدا می کنم ــ

و مدام مُشت بر آن تپه کوبیدم و

گریستم

می دانستم

دیگر همه چیز را می دانستم.ـ

در تمامِ این سال ها

قایقم را از این شعر به آن شعر بُرده ام

و دلم باز نشده است

کوری دست کوری را گرفته

و از میانِ کلمه ها می گذرانَد

کلمه ها دست می سایند

و به گمان اینکه مقدس اند

تکه تکه همه چیزشان را جدا می کنند.

شعر

قایقی جامانده در دل ماست

که هنوز هم

بوی دریا می دهد

...