بعد از سفر
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
 

 

این یک شعر هایپرتکست است.  من دلم می خواهد بخوانیدش، روی تمام لینک های اینجا و آنجایش هم کلیک کنید و کلیک کنید. این شعر مه است، باید آهسته آهسته تویش قدم بزنید و چشم هایتان را خوب خوب باز کنید. باید مواظب جلوی پایتان باشید. این مه سنگین است...

 

بر پله های... صبر کن این شعر را نگو!

مه ایستاده بود میان فرودگاه

سنگین و بغض کرده، شب ِ شب، بدون ماه

مه سعی کرد بو کند این خاک مرده را

این ذره های خسته ی درهم فشرده را

این قهوه ای ِ خیره به پاهای عابران

که گریه کرده بر چمدان مسافران

مه فکر کرد «سختی اش از چی بریدن است؟»

هی این جنین جویده خودش بند ناف را

هی سعی کرده هی بشکافد شکاف را

بیرون بیاید از وسط خون و خون و خون

بیرون بیاورد سر ِ بی انعطاف را

تاریخ میخ خورده به پشت و به سایه اش

عشق شکست خورده ی بی عین و قاف را

از درد ناله می شده و نعره می زده

مادر که می گذاشته در خود شیاف را

مادر که پاره پاره شده، بخیه خورده و

روی سرش به خواب کشیده لحاف را

مه فکر کرد غصه ی بی سرزمینی اش

و خاطرات مبهم و دور جنینی اش

و حس ّ مرگ چنگ زده روی پوستش

و ساک پر وسایل بی ربط چینی اش

و بغض و شکّ و دل نگرانی و شکّ و بغض

و بوی خاک آب زده توی بینی اش

یک روز می رسد که فراموش می شوند

باید که سااااال ها برود... و نبینی اش!

انگار رفته کسی از شعر

وزنی که کم شده از سردرد

بر پله های هواپیما

مه بود! دیده نمی شد مرد!

 

فاطمه اختصاری

 

پ.ن: متاسفانه به علت فیلـ-تر شدن وبلاگ قبلی و انتقال وبلاگ به این آدرس، هم اکنون، لینک های شعر باز نمی شوند.