بعد از غلطک
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

در مشهد خانه ی ما (اگرچه حالا دیگر آنجا زندگی نمی کنم اما هنوز و همیشه آنجا خانه ی من است) انتهای بلوار وکیل آباد است. جاهدشهر.نزدیک میدان نمایشگاه بین المللی. می خواهم قصه ی این منطقه را برایتان بگویم. قصه ی میدان نمایشگاه بین المللی. وقتی که این منطقه به این آبادانی و به این زیبایی نبود.

جایی که الان میدان نمایشگاه است قبلا یک روستا بود. یک روستای خیلی کوچک. شاید 5 تا خانه ی گلی، چند تا درخت توت، یک استخر، یک قبرستان و تعدادی گوسفند و مرغ و خروس که آن اطراف می پلکیدند. کم کم این منطقه توسعه پیدا کرد و شهرداری خیابانی کشید که از کنار این شبه روستا می گذشت. مردم روستا همچنان به زندگی روستایی خودشان ادامه دادند. بی خیال ماشین هایی که از کنارشان می گذشتند. بی خیال چشم های آدم های متمدن. کم کم خیابان کشی این منطقه تکمیل شد به طوری که قرار بود میدان نمایشگاه دقیقا وسط روستا قرار بگیرد. از اتفاقات و کشمکش ها و قراردادهای داخلی بین اهالی و شهرداری چیزی نمی دانم. اما بالاخره میدان ساخته شد، آنهم بدون اینکه اهالی از سر جایشان تکان بخورند. درواقع میدان نمایشگاه بین المللی مشهد دایره ی بزرگی بود که روستا را احاطه کرده بود. مردم همچنان به زندگی خودشان ادامه می دادند. کم کم خیابان شلوغ تر شد، کم کم تعداد نمایشگاه هایی که برگزار می شد بیشتر شد. کم کم دو سه تا از دیوارهای بعضی از خانه ها خراب شد، کم کم مرغ و گوسفند ها ناپدید شدند، کم کم یک درخت شکسته ی توت به جا ماند، کم کم استخر با خاک پر شد، و یک روز رسید که میدان صاف صاف شده بود با سنگ های هنوز ایستاده ای که خانه ی مرده ها بود. کم کم فقط شب های برات (در فرهنگ خراسان آخرین دو یا سه شب در ماه شوال به اسم شب برات معروف است که مردم سر خاک مرده هایشان حاضر می شوند و خیرات می کنند) یک سری آدم با فانوس و خرما توی میدان نمایشگاه می نشتند. کم کم توی میدان را درخت کاری و چراغانی کردند و بوته کاشتند. حالا دیگر حتی قبرها دیده نمی شوند. حالا دیگر خیلی ها آن روستا و آن صحنه ی متناقض زندگی روستایی داخل میدان را فراموش کرده اند.

حالا فقط این فاطمه مانده که وقتی برمی گردد مشهد، وقتی دور میدان نمایشگاه دور می زند، یاد خاطره های عجیبش می افتد که توی اتوبوس می ایستاد و از دور میدان رد می شد و از زمین «رت» ها رد می شد و از کنار چادرنشین ها رد می شد و می رفت دانشگاه.

حالا فاطمه ای مانده که فکر می کند آینده می آید و مثل همان جرثقیل ها و تراکتورها و غلطک ها از روی خودش و شعرها و این وبلاگ رد می شود و شاید سال ها بعد کسی توی ذهنش یک بیت، فقط یک بیت از شعرهایش را یادش مانده باشد...