بعد از نمایشگاه
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

نمی دانم همین امشب که دلم گرفته و پست وبلاگ دکتر موسوی را خوانده ام و دلم بیشتر گرفته باید این پست را بنویسم و وبلاگم را به روز کنم یا باید صبر کنم فردا بشود و همه چیز را بین مشغله ی هر روزم فراموش کنم و بعد بنویسم که هنوز زنده ام و ...

اشرف می گوید توی وبلاگت نوشته ای می نویسی کی می آیی نمایشگاه و هنوز به روزش نکرده ای. می گویم سر به روز کردن وبلاگ را دیگر ندارم... توی دلم می گویم واقعا مطمئن نبودم می توانم بیایم نمایشگاه یا نه. توی دلم می گویم این فیس بوک لعنتی...

حالا که از بین 30 تا فیل_ تر شکنی که روی کامپیوترم دارم حتی یکی هم کار نمی کند پناه می برم به همین محیط خلوت و کوچک و قدیمی. می گویم قدیمی چون با اینکه چندین بار خانه ام را به اجبار عوض کرده ام اما هنوز حس می کنم دارم توی هواکش 3 می نویسم. گاهی اوقات توی آدرس وبلاگ می نویسم هواکش 14 و یادم می آید که یکی دو سالی هست که دیگر هواکش 14 نیستم.

می خواهم سرم را بگذارم روی دیوار این وبلاگ و یواشکی فکر کنم به امروز که پریسا از راه دوووور آمده بود نمایشگاه کتاب من را ببیند و گریه اش گرفت و بغلش کردم. سجاد هم از راه دور آمده بود، افشین هم، علی اکبر هم، رضا هم، خیلی های دیگر هم. خوب شد حداقل همان نیم ساعت اول که بیرونمان نکرده بودند دیدمشان. آزاده و مرجان و محمد و ایمان و ناصر و طاهره و مجتبی و خیلی از دوست هایم هم آمده بودند. دلم برایشان تنگ شده بود. کاش می شد بیشتر با هم باشیم و شعر بخوانیم. مثل پارسال که توی سبزه های نمایشگاه نشستیم و زیر نم نم باران شعر خواندیم و من چقدر بغض داشتم و یک عکس هم دارم که روبان کیک را گرفته ام و رویش نوشته شده: شاعر شدی ولی ادبیات درد بود!

کتابم که مجوز نگرفت و توی نمایشگاه نبود، کتاب اولم هم که اجازه ی هیچ چی ندارد جز یواشکی خوانده شدن. من که ممنوع الفعالیت شده ام. ولی وقتی شما می آیید و اینجوری آدم را شرمنده می کنید مگر می توانم غر بزنم و همه چیز را ول کنم و بروم؟ می مانم و روی کتاب های دیگران که مجوز گرفته اند، که می دهید دستم تا برایتان امضا کنم می نویسم با عشق به ادبیات و همه ی دردسرهایش.

که من ِ لعنتی عاشقم!