بعد از آن شب
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢
 

خیلی وقت بود صبح به این زودی از خواب بلند نشده بودم و کلی کار کنم و سر حال باشم و نت پر سرعت باشد و کلی پست فیس بوکی دوستان را بخوانم و بعد هنوز تا سر کار رفتن وقت داشته باشم و دلم بخواهد وبلاگ را به روز کنم!

تازگی ها اینجوری شده ام، تا صفحه ی ورد را باز می کنم که بنویسم همه چیز از یادم می رود. چیزهای دیگری هم هست که بی خیال نوشتنش می شوم. اصلا همین لحظه تصمیم می گیرم این بار با یکی از داستان هایم به روز کنم:

 

آن شب

پدر را کشته بودند. بالش را روی سرش آنقدر فشار داده بودند که مرده بود. من در اتاق خواب کناری بودم. خواب ِ خواب. صبح هم بدون اینکه منتظرش مانده باشم، بدون اینکه صدایش کنم رفته بودم مدرسه. مادر از سفر برگشته و فهمیده بود پدر مرده است. پرستارهای آمبولانسی که خبر کرده بود گفته بودند پدر را کشته اند. بعد او را برده بودند پزشکی قانونی. زنگ زده بودند 110، پلیس آمده بود و منتظر آمدن من بود. گفتم خواب بودم، هیچ صدایی را نشنیده ام. مادر گفت خوابش خیلی سنگین است و جوری نگاهم کرد که انگار پدر را من خفه کرده ام و او دارد راه گم می کند تا نجاتم بدهد. و من جوری نگاهش کردم که شاید او بالش را گذاشته روی سر پدر و با آن دست های سنگینش جوری فشار داده که دیگر صدای پدر برای همیشه در نیاید. تنهایی رفته بود شمال دیدن دوستش. اینبار راست می گفت که تنهایی رفته است. دیشب و پریشب مرد همسایه ی طبقه ی بالا را دیدم که آشغالهایش را می گذارد توی کوچه.

پلیس پرسید به کسی مشکوک نیستم؟ گفتم نه و جوری مادر را نگاه کردم که فهمید فکر مرد همسایه ی طبقه ی بالا از سرم گذشته و باز هم به خاطر او چیزی نگفته ام. مادر جوری پلیس را نگاه می کرد که انگار می خواهد یقه ی یونیفرمش را بگیرد و پرت کند از خانه بیرون، بعد دست من را بکشد بنشاندم روی مبل، خم بشود زل بزند توی چشم هایم و بگوید «چه مرگته؟! بابات مرده! چرا اینجوری نگا می کنی توله سگ؟!»

جنازه ی پدر را پس گرفتیم و خاکش کردیم. فردا و فرداهای بعدش پلیس ها و بازجوها و کارآگاه های مختلف می آمدند و مادر از زیر تور سیاه با چشم های اشکی اش زل می زد به آنها، دماغش را محکم می گرفت و می گفت ما فعلا عزاداریم! مگر نمی بینید؟

ختم که تمام شد باز هم آمدند و باز هم پرسیدند. مادر داستان تصادف فرهاد را تعریف می کرد. هر دفعه با آب و تاب بیشتر و مفصل تر. که یکدانه پسرش را زیر گرفته اند، که یک سال است دنبال پدر می دوند تا رضایت بگیرند و پسره ی راننده ی عوضی را از زندان آزاد کنند. که همین روزها باید می رفته سرش بالا دار، حتما کینه داشته اند، حتما شبانه آمده اند و پدر را هم کشته اند. وااای وااای که دو نوگل عزیزش را چجوری ازش گرفته اند. وااای وااای که سر پل صراط حتما جلوشان را خواهد گرفت.

و من فکر می کردم که کلمه ی نوگل چقدر برای نامیدن پدر کلمه ی دور از ذهنی است. که مادر، به زور پدر را توی آن جمله چسبانده بغل فرهاد که بگوید چقدر عاشق بوده.

مرد همسایه ی طبقه ی بالا توی هر مراسمی که برای پدر گرفتیم با پیراهن مشکی و کت و شلوار سورمه ای و یک دستمال تا شده توی دست حضور داشت. دماغش را می گرفت و گوشه ی چشم هایش را فشار می داد. ابراز همدردی می کرد و زیرچشمی مادر را می پایید که حواسش به همه چیز بود.

مادر به آقای همسایه sms داده بود و به خاطر حضورش که باعث دلگرمی بوده تشکر کرده بود. البته سعی کرده بود لحنش حسابی غمگین باشد.

موبایلش دست من بود. که مدرسه می رفتم و ظهر باید با دایی و عمو و غیره هماهنگ می کردم که بیایند دنبالم برویم فلان مسجد و فلان مراسم. مواظبم بودند زیاد غمگین نشوم، از درسم عقب نیفتم، مواظب بودند مادر توی آن شلوغی و بروبیا عصبانیتش را سر من خالی نکند. مواظب دستهای سنگین مادر بودند که سیلی نزند.

مادر می توانست شب از سفر برگشته باشد، کلید داشت، می توانست آهسته بیاید توی اتاق خواب خودش، بالش خودش را بردارد، بگذارد روی سر پدر و بنشیند روی بالش و هی فشار بدهد. پدر دست و پا هم که می زد آن قدر کوچک و مختصر بود که نمی توانست بدن چاق مادر را از رویش پرت کند آن طرف. کلی اثر انگشت مادر پیدا شده بود روی همه چیز. روی بالش ها و ملافه ها، چراغ خواب و آینه و کشو. روی همه چیز آن اتاق، که از نظر پلیس هیچ مهم نبود. مادر می توانست ساکش را از جلوی در بردارد و برود طبقه ی بالا، خانه ی مرد همسایه، تا ظهر بخوابد و بعد انگار از سفر آمده، بیاید و مرده ی پدر را پیدا کند.

مادر به مرد همسایه ی طبقه ی بالا آن شب sms زده بود «کجایی گلم؟» و مرد جواب نداده بود. مادر زنگ زده بود و مرد جواب نداده بود. مرد همسایه آشغال هایش را که گذاشته بود توی کوچه پدر را دیده بود. پدر هم تعارفش کرده بود بیاید توی خانه «خانومم سفره! بفرمایین توو! بچه هم خوابه، یه چایی!» مرد آمده بود توی خانه ی ما، چایی خورده بود، لیوانش را شسته بود، با پدر حرف زده بود، فوتبال نگاه کرده بود و من خوابم برده بود. میرد می توانسته فکر کند چطور می شود پدر را از بین برد، حذف کرد. مرد همسایه همه کار می توانست بکند. و مادر این را می دانست.

ظهر آن روز مادر دو.باره sms زده بود و مرد جواب نداده بود و مادر انگار که انگار مشکوک شده باشد پشت سر هم زنگ زده بود و مرد جواب نداده بود.

چند روز بعد خانواده ی راننده ای که برادرم را کشته بودند آمدند در خانه. زنگ زدم به موبایل مادر که مهمان داریم. در عرض چند دقیقه با عصبانیت و سر و صدا از طبقه ی بالا آمد خانه. یقه ی مرد و چادر زن را می گرفت و می کشید و بلند بلند گریه می کرد. اینبار واقعا گریه می کرد. دلم خواست بغلش کنم. با آرنج هلم داد آن طرف. زنگ زد 110 که بیایید این قاتل ها را بگیرید! بیایید که با پای خودشان برگشته اند به محل قتل! پلیس آمده بود و مادر را آرام کرده بود. مرد همسایه توی راهرو ایستاده بود که ببیند این سروصداها برای چیست. پلیس خانواده ی راننده را برده بود بیرون و رفته بود. مادر هنوز عصبی بود. یقه ی مرد همسایه را گرفته بود و سرش داد می زد «تو به من نگفتی اومدی خونه ی ما! به بازپرس گفتی و به من نگفتی! اصلا چیکار داشتی پاتو گذاشتی توی زندگی من؟ ها؟» چشم های مرد همسایه افتاده بود توی چشم های من و بعد سرش را پایین انداخته بود. لباسش را از دست مادر بیرون کشیده و رفته بود. مادر پریده بود طرف من و یقه ام را می کشید «توله سگ تو چرا نگفتی؟ ها؟»

و من جوری مادر را نگاه کردم که یقه ام را آهسته ول کرد، یک قدم به عقب برداشت، رفتارش آرام تر شد، مهربانی پرید توی نگاهش، سرم را چسباند به سینه و محکم فشار داد.

گفتم که مادر! حالا که پدر مرده و قیّم هم تویی بیا و رضایت بده! هرچقدر از پول دیه را که می دهند می گیریم و می زنیم به زندگی مان!

جوری گفتم که مادر رفت توی فکر. دو روز بعد رفت و رضایت داد و راننده را از زندان آزاد کرد.

دو سه روزی خوشحال بود و فکر می کرد چه کار نیکی انجام داده. تا اینکه از اداره ی آگاهی زنگ زدند. قاتل پدر را گرفته بودند. برادر همان راننده! اعتراف کرده بود. چندین بار خواسته بود از پدر رضایت بگیرد، پدر هیچ جوره قبول نکرده بود، آخرش عصبانی شده بود، فکر کرده بود اگر پدر نباشد مادر رضایت می دهد. پدر را کشته بود. پدر را خفه کرده بود.

مادر گوشی تلفن را گذاشت. حتما رنگش سفید شده بود. حتما دست هایش می لرزید، حتما دلش می خواست خفه ام کند. من خواب بودم. من نمی توانستم چشم هایم را باز کنم و از اتاق بیرون بیایم. من فلج شده بودم. من خواب بودم. خواب ِ خواب.

 

فاطمه اختصاری