بعد از طوفان
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
 

یک غزل جدید

هدیه ی وبلاگ جدید

 

...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود

یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود

سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

دیوار، جیغ، پنجره، بچّه، تفنگِ پر

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ

آزاد شد ولی آزادی نمانده بود

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود