بعد از هیسسسسسسس
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
 

 

ساعت 12 و 23 دقیقه ی شب است. ایوان ندارم اما هر چه به پوست کشیده ی این شب، شب توی این خانه دست می کشم، دلتنگی ام کم نمی شود. یک عالمه حرف های قاطی پاتی دارم و دلم می خواهد این پست را همین جوری بنویسم. بدون هیچ ویرایشی، بدون هیچ برگشتن به عقبی. چرا توقف کنم؟ راه از میان مویرگ های حیات می گذرد. آهنگ «بخیه» همین چند وقت پیش منتشر شد. شعری از من با صدای «یاسین صفاتیان» عزیزم. لینک دانلودش را لای همین خطور می گذارم. «شب شبیه شب، شبیه هیچ چی به غیر شب/ بی لبی به روی لب بخواب، شب بخیر شب!».  

 http://www.bargmusic52.com/2491-Yasin-Safatian---Bakhiye

 

اگر می شد دکمه ی قهوه ای سمت چپ گردنم را فشار بدهم و چند روزی یا چند ساعتی خاموش بشوم، چقدر خوب می شد. دکمه ی لعنتی ام کار نمی کند. من از سلاله ی درختانم، تنفس هوای مرده ملولم می کند. آآآآخ شمس! تا تو چه فهم کنی از این سخن، که می گویم که «از خود، ملول شده بودم».

سمانه را دیدم، برایم کتاب آورده بود، حالم خیلی بد بود، روز جمعه ی لعنتی ای بود و دلم می خواست حواسم را پرت کنم، دراز کشیدم و کتاب را خواندم. از اول تا آخرش را یک نفس. نه اینکه کتاب خیلی چشم گیری باشد، نه! فقط نمی توانستم از جایم بلند شوم. نمایشنامه ای بود از «سارا کین» به اسم «ترکیده blasted». من ِ لعنتی می خواستم حالم بهتر شود، اما این نمایشنامه (که مطمئنا بدون سانسور و زیرزمینی چاپ شده بود) پر بود از صحنه های کوتاه، واقعا نفس گیر و آزاردهنده. تجاوز مقعدی، آدم خواری و کلی خون و خشونت و زندگی حال به هم زن. نمی دانم ولی شاید توی اینترنت بعضی از کارهایش را پیدا کنید.

راستی هیچ کس نمی خواهد یک قالب پرشین بلاگ خوب طراحی کند و به من هدیه بدهد؟ یک قالب ساده ی خوشگل که عرض زیادی داشته باشد و حجمش زیاد بالا نباشد! چقدر دوست دارم این هدیه را!

چرا من اینهمه کوچک هستم / که در خیابان ها گم می شوم. دلم می خواهد گم بشوم. برای چند ساعتی. ولی ساعتش را خودم مشخص کنم. یاد زنی می افتم که ساکش را آورده بود توی امام زاده و گم کرد. ساکی که بچه اش را تویش گذاشته بود. و همان طور که به ساک گم شده اش نگاه می کرد از در امام زاده زد بیرون. زنی که توی شعرم بود و هست و خوا... توی کتابم دارد زندگی می کند. کتابی که هنوز... هیسسسسس! فاطی! بیا و جمع کن این وضع را! به چی ماتی؟؟؟

مات بودم به لوگوی جدید «پرشین بلاگ» برای تولد نمی دانم چند سالگی اش. چقدر جشن خوش گذشت! با اینکه صبح تصادف وحشتناکی کرده بودم. نمی دانم کی بود توی کامنت هایم نوشته بود چرا خانم اختصاری شما به این اول و دوم شدن ها اهمیت می دهید؟ فکر منظورش این بود که چرا در این جشن شرکت می کنم، چرا می روی بالا و جایزه می گیرم. چون وبلاگم را دوست دارم. چون شعرم را دوست دارم. چون این تنها جایی است که دارم، که می توانم تویش بنشینم و ساعت 12 و 51 دقیقه ی شب یا نمی دانم صبح بنویسم و بنویسم. چون همین چند وجب را چندین و چند بار از من گرفته اند. شما که بهتر می دانید. چون دلم نمی خواهد همه ی وبلاگ های برتر عاشقانه های من و همسر و خاطرات مرد متاهل و آشپزی لی لی جون و ... باشد. برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند. و هنوز شب است و هنوز کولر، دارد جان می کند و هنوز یک عالمه کار دارم که باید برنامه ریزی کنم و یکی یکی انجامشان بدهم. که می گویی فاطمه ولش کن... بیا... فاطمه...

شعر و تنها شعر و همیشه شعر:

از کلید حامله بودم

با ویار خوردن ِ درها

بسته می شدند به رویم

چشم های داخل سرها

 

چرخ می خورم به زمین گیج

به سرم کشیده جنونم

یک نفر نگاه خودش را

قفل کرده بود درونم

 

با زمان ِ ریخته در هم

زن نشسته داخل زندان

از کلید حامله بود و

در سرش زدن به خیابان

 

حالت مهوع دیوار

ناخن کشیده به درها

قرص می خورد به زمین گیج

زیر فحش ها و تشرها

 

قفل بسته بود دهانم

فعل، قفل بودن در بود

زن ِ زیر مشت و لگدها

فکر کرد بچه پسر بود!

 

بدن برهنه ی من با

شکم برآمده از باد

لای یاد و خاطره گم شد

بوسه ای که از دهن افتاد

 

من به عشق زنده ام و درد

می کشم/ جلو عقبم را

با تمام خستگی ام باز

می دهم ادامه شبم را