بعد از دور نیک نامی
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
 

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست

با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به درنکنم

سختتر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی

 

و من عاشق سعدی هستم و اگر شنیدید یک روز به خاطر سعدی خودم را از بالکن اتاق هتلی در یک کشور دورافتاده انداخته ام پایین تعجب نکنید و یک راز یواشکی هم دارم که یک شب پراسترس، از بحث ها و حرف های خاله زنکی فرار کردیم و رفتیم توی اتاق و فال سعدی گرفتیم و آآآآخ از این یک چندی...

ممنون از آرش عباسی عزیز بابت طراحی قالب جدید وبلاگ و ممنون از امین عزیز برای طراحی عکس بالای وبلاگ و ممنون از همه ی دوستان خوبی که زحمت ساخت قالب های مختلفی را کشیدند و برایم فرستادند. شرمنده تان هستم رفقا.

 

و شعر که تنهاست:

 

آقای «شین» پرینتر رنگی خرید تا

با عکس های قرمز و زرد و بنفش و سبز

دیوار مات خانه ی خود را عوض کند

انگار آن ته ِ ته ِ قلبش امید بود

 

همسایه هایمان همه دنبال عکس یا

تصویر رنگی کسی از سال های دور

گشتند توی کامپیوترهایشان ولی

چیزی که بود عکس ِ سیاه و سفید بود

 

همسایه ها دوباره به عکاسی ِ محل

رفتند و عکس تازه گرفتند... باز هم

صورت سفید، دنیا خاکستری... و شب

با اینکه پس زمینه و ژستش جدید بود

 

مامان نگاه کرد به من، بعد هم به خود

ماتیک زد، مرا بغل و بوس کرد و رفت

بابا چقدر منتظرش، بی قرار و گیج

بابا میان خانه، ولی ناپدید بود

 

یک روز رفت خانه ی آقای «شین» که با

او درددل کند، وسط رنگ های تند

یک عکس دید از لب ِ مامان... و گریه کرد

با اینکه گریه کردن ِ بابا بعید بود

 

آقای «شین» پرینتر رنگیش را فروخت

مامان به خانه آمد و خوابید تخت ِ تخت

و هیچ کس نبود که باشد که روز ِ بعد

روز تولّدم وسط سررسید بود