بعد از سفریدن 1
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
 

 

حالا که اینجا هستم، کجا هستم؟!

2 سپتامبر – ساعت 9 و 36 دقیقه ی صبح

 احمقانه ترین چیز فکر کردن به رفتن یا برگشتن است، وقتی هواپیما بلند می شود، کف مغزت، سقف دهانت، روده ها و معده ات با نیرویی به زمین کشیده می شود و نیرویی دیگر، مخالف، از پوست و گوشت و اسکلت، تو را به سمت بالا می کشد. گوش هایت می گیرد. سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی و چشم ها را می بندی. خودت را می بینی که چمدانت را می کشی جلوی گیت، بدون اینکه برگردی و پشت سرت را نگاه کنی رد می شوی، موقع گرفتن کارت پرواز، بهانه ای جور می کنی که بیایی بیرون، در خروج، پله های برقی را می آیی پایین، دوباره سلام، دوباره خداحافظ، دوباره بغل، برمی گردی، پله های برقی می بردت بالا، سعی می کنی بیایی پایین، درجا می زنی، می گوید «برو»، برمی گردی و پله های برقی بالارو را با سرعت بیشتری می دوی بدون اینکه برگردی و پشت سرت را نگاه کنی. خودت را می بینی که توی فرودگاه استانبول جلوی آینه ی دستشویی ایستاده ای و موهایت را شانه می کنی. تارهای مو، تارهای مو می ریزد روی کاشی های سیاه. تارهای موهایت که ریخته روی فرش ها، گوشه ی اتاق ها، زیر تخت، جلوی آینه ی اتاقت، روی بالش، لای لباس کثیفی که توی سبد رخت چرک ها انداخته ای. شاید کسی باشد که تارهای مویت را جمع کند، نریزد توی سطل زباله، گلوله اش نکند، کبریت بیاورد و آتش بزند. آن وقت تو باید از موجودیتت در اینجا، اینجا که سالن لخت فرودگاه استانبول است، اینجا که نشسته ای و موزیک را توی گوشت پلی کرده ای و به دیوار چسبیده ای و لب تاپت را زده ای به برق، از اینجای دلتنگ، دل بکنی و ظاهر بشوی جلوی شعله ی یواش موهایت و بوی موی سوخته را با تمام وجودت حس کنی. هواپیمای تخمی پگاسوس، با صندلی های کهنه ی به هم چسبیده. مرد گفت فقط 40 دقیقه تاخیر، مرد گفت چرا فکر می کنی هواپیما کهنه است؟ ساخت سال 2011 است. غذای مسخره ای از تخم مرغ و سیب زمینی و گوجه غرق در یک آب مزه دار. سرت را تکیه می دهی به دیوار و زل می زنی به... رزا می گوید چشم هایت نگران اند، رزا می گوید چشم هایت غمگین اند و آن قدر می گوید و می گوید که کیف آرایشت را برمی داری و می روی توالت فرودگاه، روسری ات را مرتب می کنی. کرم می زنی، چشم ها را با مداد سیاه می کنی، رژ می زنی، زل می زنی توی آینه به... اینجا نشسته ای و دلت می خواهد دلت می خواهد گریه کنی خیلی جمله ی مسخره ای است چون الان اشک هایت در حال ریختن اند و چقدر خوشحالی که جدا از همسفری ها یک گوشه ی دیوار نشسته ای و رزا نیست که اشک هایت را ببیند که از نوک دماغت چکه می کند و اگر بگویی همه اش به خاطر موزیک به خاطر آهنگ فلایینگ آناتما است نه باور نمی کند نه باور نمی کنند.

 

2 سپتامبر- ساعت 1 ظهر

حس ّ ِ نداشتن. می توانی از داخل فرودگاه استانبول حسش کنی. فری وای فای وجود ندارد. باید یا از کردیت کارتت استفاده کنی یا توی کافه ای، رستورانی، جایی بنشینی و چیزی بخری تا بتوانی به مدت محدود از اینترنتش استفاده کنی. توی هواپیمای استانبول به استکهلم. حتی یک قطره ی آب به عنوان پذیرایی وجود ندارد. مانی مانی مانی. گیو مانی اند ایت. گیو مانی اند درینک. داری کم کم عوض شدن هوا را حس می کنی. ژاکتت را درمی آوری و می پوشی. حس ّ نداشتن خورشید. گیو مانی اند یوز سان!

 

 (عکس: فرودگاه استانبول)