بعد از سفریدن 2
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
 

3 سپتامبر- ساعت 14 دقیقه ی صبح

علی را دیدم. مثل قبل. لاغر و عینکی و با همان لبخندی که نمی دانی دارد مسخره ات می کند یا چی. هنوز خصلت به همه چیز معترضش را دارد. می گوید آخرین باری که دیدمت توی میدان ولی عصر بود. ولی من یادم نمی آید. من فقط آن روزی را یادم می آید که توی یاسوج، جشنواره ی شعر، جلوی در جلسه شعر ایستاده بودیم و بحث می کردیم و من واقعا، واقعا تا نزدیک درگیری بدنی هم پیش رفتم ولی... آخ که همه چیز چقدر زود و مسخره می گذرد. دستبندش دستش است. به «لین» می گویم ما دوستیم، علی می گوید قبلا دعوای شدیدی داشته ایم، لین با تعجب می پرسد چجوری دعوای شدیدی داشته اید و الان دوستید؟ می گویم ما یک چیز مشترک داریم. مچش را از زیر کتش می کشم بیرون و مچ خودم را هم نشان می دهم. ............ خیلی ها کامنت گذاشته اند که برمی گردی؟ نمی خواهم به این سوال جواب بدهم. ولی الان که توی این اتاق 20 متری این ور دنیا فقط و فقط خودم هستم و آهنگ داریوش را پلی کرده ام و دارم می نویسم می بینم که هنوز هنوز هنوز نمی توانم خیلی چیزها را بنویسم و این یعنی هنوز زنجیری نامرئی به پایم وصل است. زنجیری شبیه همین سه نقطه های بین جمله ها.

 

3 سپتامبر- ساعت 6 و16 دقیقه صبح

از خواب می پرم. آآآخ آن شعر دکتر چی بود؟ داریوش را خاموش می کنم، شارژر دوربین را از برق می کشم، می روم دستشویی، ایمیل هایم را چک می کنم، به فیس بوک سر می زنم. «از خواب ها پرید/ از گریه ی شدید» . نه نه این شعر را نمی گویم. متنفرم از این فضای مجازی فیس بوک که همیشه بیدار است. همیشه پر از مطلب و مسیج و ارتباط. چرا مارک زاکربرگ این فضا را اینقدر بی در و پیکر ساخت. چرا چهارتا دیوار برایش درست نکرد. یک پنجره. یک چراغ که بتوانی شب ها خاموشش کنی و مطمئن باشی همه زیر لحاف هایشان خوابیده اند. مثل بچگی هایم، خانه ی پدربزرگ، یک اتاق 12 در 5 متری بزرگ با چهار پنجره ی قدی که به حیاط باز می شوند و دو تا طاقچه و دو تا در اصلی. ساعت 9 که می شد همه شام خورده بودند و تشک ها را کنار هم کنار هم پهن کرده بودند و آماده ی خاموشی بودند. نوبت کی بود که با من بیاید دستشویی؟ دست من را بگیرد از راهرو رد کند، از پله های بالکن پایین بیاید، حیاط بزرگ را طی کند، از جلوی در تاریک زیرزمین که همه ی هراس هایم را در خودش جای داده من را بگذراند و برسد به گوشه ی حیاط، بعد من بخواهم بیاید توی توالت، در را هم ببندد، پشتش را بکند به من تا با خیال آسوده، بدون ترس از هر تاریکی، از هر حیوانی که ممکن است از در باغ انتهای حیاط بیاید توی دستشویی، بدون ترس از موجودات بزرگ پشمالویی که مطمئن بودم توی زیرزمین و آب انبار زندگی می کردند، بشاشم. نوبت کی بود که برایم کتاب داستان بخواند؟ خاله ها و دایی ها که می خواهند تلوزیون نگاه کنند، مامان که فردا امتحان دارد و باید درس بخواند. امشب نوبت مادربزرگ است. دستم را باید بگذارم روی شکم نرمش که مثل خمیر نان است. مادربزرگ داستان هایش را از حفظ است. تعریف می کند و وسطش خوابش می برد و داستان را اشتباه پیش می برد. تکانش می دهم و می گویم نه اینجوری نیست، دختر ناتنی باید نصف کوزه های آب را بشکند و نصف دیگرش را بشوید و آب کند. نصف خانه را آشغال بریزد و نصف دیگرش را جارو کند. بعد جادوگر طلسمش کند و به جای ستاره، روی پیشانی اش یک شاخ دربیاورد. قسمتی از مصرعش را سرچ می کنم و پیدا می شود، به کمک اینترنت، به کمک راه های ارتباطی همیشه بیدار « بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته / با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته. خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر/ برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر. بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن / بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر. پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر / ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر. برخاستن... خیس از عرق... رقصنده در آتش/ با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش! . لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر / برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر... » باید بخوابم. باید سرم را بکنم زیر لحاف و تا صبح که مادربزرگ لحاف را پس نزده تا بتوانم درست نفس بکشم، بیدار نشوم.