بعد از سفریدن 4
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
 

6 سپتامبر- 11 و 24 دقیقه ی صبح

اگر بگویم توی قطار نشسته ام و دارم اپرا گوش می کنم باور نمی کنی. باید بپرسی مگر تو اپرا دوست داری؟ و من جواب بدهم نه، نمی دانم. ولی وقتی آیدا می ایستد آن روبرو، و یه شب مهتاب را می خواند مگر می توانم صدایش را دوست نداشته باشم. لین می گوید آیدا! هر روز بهتر از روز قبل می خوانی، فکر کنم توی گوتنبرگ سقف را بیاوری پایین. می روم توی فکر، باید بپرسی به چی فکر می کنی؟ و من بخوانم توو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن. و اس ام اس مهدی می رسد «امید را بکش، به نهانی که تا ابد/ اشک مصیبت از مژه ی آرزو چکد –عرفی- » می گویم بچه ها سقف را نگاه کنید، فکر کنم خواننده اند، آن بتهون نیست؟ چقدر خوب نقاشی شان کرده اند. نه کسی به سقف نگاه می کند و نه کسی دلش می خواهد قیافه ی عبوس شخصیت های معروف را روی سقف کافه ببیند. به حرفشان ادامه می دهند که آیا نقد پسااستعماری الان جواب می دهد یا نه. باید بپرسی فاطمه خسته ای؟ و من بگویم نه عزیزم. نه. و بپرسی دلتنگی؟ خیلی. و زل بزنم به سقف اتاق کوچکی توی استکهلم که مثل همه ی سقف هایی که تا به حال بهشان زل زده ام من را یاد چی می اندازد. گوشی را از کنار صندلی می کشم بیرون و وصل می کنم به لب تاپ تا آهنگ های خودمان را بشنوم.

زن موبوری می آید جلو و سلام می دهد. البته اینجا دیگر زن موبور مشخصه ی جداکننده ای نیست. می گوید من سوفیا هستم و ما خیلی وقت است با هم دوست هستیم!! فوری منظورش را می فهمم. قضیه مربوط به گندی است که 6 ماه پیش زده ام. توی فیس بوک به جای اد کردن سوفیا که رفیقم بوده، این سوفیا را اد کرده ام. سوفیا می گوید ناراحت نباش اینجا چیزی که زیاد است سوفیا است. دوربین را می دهم به سوفیا (باید بپرسی کدام سوفیا؟ تا بگویم مگر فرقی هم می کند؟) و می نشینم روی صندلی، با یک مشت ورقی که توی دستم است. چلیک. دوربین را می دهم به پسری که چشم هایش می گوید ژاپنی است. با لبخندی می گوید جپنیز کمرا!! ور آر یو فرام؟ می گویم ایران. چلیک. دوربین را می دهم به مردی که آنجا ایستاده و دوربین بلندی از گردنش آویزان است. مودب می ایستم کنار سنگفرش تا از من و بک گراندم عکس بگیرد. چیلیک. همراهش چیزی می گوید که معنی اش این است اینقدر سیخ و شق و رق نایست. میمیک صورتم را تغییر می دهم. روی یک پایم بلند می شوم و دست هایم را باز می کنم و گردنم را تاب می دهم. چیلیک. می گوید آآها اینجوری بهتر شد. دوربین را می دهم به زنی که تازه با دوربینش عکس گرفته و فوری می ایستم کنار عروسک، کلاه مسخره ای را با عجله سرم می کنم. حس می کنم مزاحم حرکت سریع و هدف دار آدم ها شده ام. باید سریع از جلوی همه بروم کنار تا به کارشان برسند. موهایم گیر می کند به کلاه، جاست اِ مینت!، سعی می کنم گیره ی مویم را در بیاورم. می گویم ببخشید من همیشه با این موها درگیرم. می گوید می فهمم، حق داری. چلیک. می گویم بخوان. می گوید تا نور نرفته دوربین را بده عکست را بگیرم، بعد می خوانم. دوربین را می دهم به علی و می روم روی لبه ی حوض، ادای مجسمه ی زن لخت وسط حوض را درمی آورم. چلیک. می گوید این ک خل بازی هایت خوب است. و بعد شعر می خواند و شعر می خواند و شعر می خواند.