بعد از سفریدن 5
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
 

 

7 سپتامبر – ساعت 12 و 50 دقیقه

تریفا اصالتا کرد است. ایران هم زندگی کرده. اینجا استاد دانشگاه است و حقوق درس می دهد. علاوه بر سوئدی و انگلیسی و عربی و کردی، فارسی را به راحتی صحبت می کند. می گویم بیا چند تا کلمه ی بد یادت بدهم. می گوید خیلی دوست دارم، می دانی که اولین چیزهایی که آدم ها از زبان های بیگانه یاد می گیرند همین کلمات بد است. ... ... را یادش می دهم. می گوید اینکه بد نیست. سِل آدر ویمن؟ یس ولی هر چی باشد به عنوان فحش به کار می رود. حالا تو یکی یادم بده. می گوید من یک حرف خیلی بدتر یادت می دهم. مَرد! می گویم مرد؟ چرا؟ می گوید از مردها بدم می آید و غش غش می خندد. می گوید همه شان بو می دهند. می گوید والریا سولاناس را می شناسی؟ فکر می کنم این اسم چقدر آشناست و من چقدر در به یاد آوردن اسامی مشکل دارم. فکر کنم یک روز اسم خودم را هم فراموش کنم و داستانم داستان زنی باشد که یک روز صبح از خواب پا شد و دیگر اسم هیچ کسی را به یاد نیاورد، حتی اسم خودش. و سعی کرد برای خودش اسم بسازد، به خودش گفت «در» و فردا که از خواب بیدار شد اسمش را فراموش کرده بود. به خودش گفت «دیوار» و فردا که از خواب بیدار شد اسمش را فراموش کرده بود. به خودش گفت «تخت» و شب که می خواست بخوابد، اسلحه را از زیر تخت بیرون آورد، دراز کشید روی تخت، لوله ی اسلحه را فرو کرد توی دهانش و... می گویم این همان زنی نیست که به اندی وارهول شلیک کرده بود؟ بله خودش است. می گویم تریفا تو بدجور رادیکالی ها! غش غش می خندد و رژ قرمز را از کیفش درمی آورد و می کشد روی لب هایش.

 

7 سپتامبر- ساعت 3 و نمی دانم چند دقیقه ی عصر

اینها را وقتی نوشته ام که توی جلسه ی فستیوال نشسته ام و دو نفر روی سن دارند به زبان سوئدی گفتگو می کنند و من هی حواسم از ترجمه پرت می شود به... به... به... به هانا می گویم من برای این لحظه در زبان خودم کلمه های زیادی برای گفتن و تشکر دارم اما نه در زبان انگلیسی و نه سوئدی. می گوید می دانم می دانم اما لازم نیست چیزی بگویی. می گویم من همیشه با زبان و با کلمات مشکل دارم. می گوید مشکل داری اما شاعری! می خندم و می گویم ولی خیلی از شعرهایم درباره ی همین سختی ها و مشکلات زبان است. من فکر می کنم کلمات خیلی چیزها را خراب می کنند. می گوید می دانم می دانم. و هر چی توی ذهنم می گردم نمی توانم ترجمه ی انگلیسی کلمه ی ناتوان را پیدا کنم تا بگویم زبان ناتوان است!

می گوید تو و لین؟ می گویم من و لین حرفی درباره ی هم نزده ایم. و فکر می کنم وقتی دو نفر در یک ارتباط، حرف نمی زنند، اولین چیزی که پیش می آید هراس است. چون مغز با کلمات می اندیشد. مغزم مدام با کلمات با زبان درگیر است. مغزم از سلول هایش سوال می پرسد، مغزم حدس می زند، مغزم نگران می شود و کلمات در همه ی این لحظه ها جاری هستند حتی اگر زبانم را ببندم حتی اگر لبهایمان لبهایمان لبهایمان را ببندیم و چیزی نگوییم.