بعد از سفریدن 6
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

8 سپتامبر – ساعت اینجا را ندارم، به وقت ایران 4 و 49 دقیقه ی عصر

دارم سعی می کنم صدا را جایگزین کلمات کنم. جایگزین چشم، دیدن، تصویر. صدای موزیک، صدای ناله، صدای سوت، صدای شاشیدن، صدای گریه. در گوتنبرگ وسط میدان روبروی هتل سه تا مجسمه ی روی سه تا میله ی دراز، آن بالا بالاها چمباتمه زده بودند. یکی با دست جلوی چشم هایش را گرفته بود، یکی گوش هایش را گرفته بود و دیگری دهانش را. ردیف جلویی سالن فستیوال، بچه توی بغل مامانش، چشم هایش را بسته و گریه می کند. 6 روزه است. نه! با امروز می شود 7 روزه! تریفا می گوید من از بچه متنفرم، این بچه هم خیلی کوچک است، مثل... مثل... چیزی که هنوز خشک نشده باشد، و آخر کلمه ی ژله را پیدا می کند، مثل ژله است. آویزان از شانه ی مامانش. بعد 7 روز پا شده آمده جلسه ی شعر. می گویم من هم بچه دوست ندارم و فکر می کنم واقعا ندارم؟ و فکر می کنم اگر بچه داشتم و اگر دوستش داشتم برایش خیلی کتاب داستان می خواندم. و خیلی قصه می گفتم. آنقدر که همان جور که دارم می خوانم و می خوانم خوابش ببرد و من همین جوری هی نگاهش کنم.

 

8 سپتامبر – شب است هر دو به یک خواب خوب محتاجیم

«باز هم پرت و پلا شروع شد. باید مواظب خودم باشم. اما از طرف دیگر مثل این است که با همین پرت و پلاهاست که در قید حیاتم. اگر قرار بشود که این را هم از دستمان بگیرند دیگر حسابمان با کرام الکاتبین است. باری هر چه فکر می کنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتل عام روزها هستم فقط چیزی که قابل توجه است نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خودش نعمتی ست. یک جور دفاع خودکار بدن است چون حالا دیگر باید به نداده های خدا شکر بگذاریم. لنگ لنگان قدمی برداریم و هی دانه ی شکری بکاریم! روی هم رفته مضحک و احمقانه بوده. هیچ جای گله و گونه هم نیست چون موقعی می شود توقع داشت که قاعده ای در میان باشد نه در مقابل هیچ. سرتاسر زندگی ما یک حیوان شکاری بوده حالا دیگر این جانور دردام شده حسابی از پا در آمده. فقط مقداری واکنش به طرز احمقانه کار خودش را انجام می دهد. گناهمان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه داده ایم و جای دیگران را تنگ کرده ایم. همین. گفتم که باید جلوی پرت و پلاهای خود را بگیرم.» از نامه ی صادق هدایت