بعد از سفریدن 7
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
 

9 سپتامبر- ساعت 10 و 31 دقیقه ی ایران و تقریبا 8 اینجا

به کیف لبتاپ تکیه داده بودم و همان جور روی صندلی خوابم برده بود. ساعت موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم. داشت دیر می شد. باید می رفتم. پای راستم خواب رفته بود و اصلا به هیچ وجه نمی توانستم تکانش بدهم. انگار پای خودم نبود. توی همان حالت خواب و بیداری یاد حرفش افتادم. کفشم متعلق به خودم است، خودم متعلق به قلبم و قلبم متعلق به؟ بلند شدم و یکی دو قدمی... افتادم زمین. هیچ جوره نمی شود با پایی که متعلق به خودت نیست راه رفت. می گوید به قول کافکا : در هر حال تو از دست رفته ای، - پس باید دست بکشم؟ : نه اگر دست بکشی از دست رفته ای.

 

10 سپتامبر- ساعت 31 دقیقه صبح

دلتنگم...