بعد از سفریدن 8
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
 

 

چند سپتامبر- ساعت چند عصر

به یادت که می افتم، به فکر که فرو می روم، تصور که می کنم، ... آنجا الان ساعت چند است؟ حدود دو و نیم ساعت می برم جلو. آنجا چه خبر است؟ قیمت ها را که می بینم عملیات مغزی ام برای چنج شروع می شود. به پول ایران می شود چند؟ و این تبدیل کردن های مداوم یعنی اگرچه من اینجا دارم راه می روم، نفس می کشم، اما مغزم و قلبم هنوز در ایران کار می کند. اگرچه الان و درحال حاضر آوارگی کوه و بیابانم آرزو نیست، اما بالله بالله بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود!

یک بلیط داریم برای گشتن کل استان. ساعت قطارها را از اینترنت چک می کند، 3 دقیقه وقت داریم تا برسیم به... 6 دقیقه ی دیگر قطار بعدی... 2 دقیقه می توانیم کنار این ساختمان بایستیم، 10 دقیقه باید اینجا منتظر بمانیم، آنقدر تند راه می رود که انگار دارد می دود، دنبالش می دوم، می گویم چرا اینقدر عجله داریم؟ مگر قرار نیست لذتش را ببریم؟ می خندد و می گوید لذّّّّت! انگشتم را فشار می دهم به پیشانی اش، باید پیچ اینجا را یک کم شل کنی. شل بگیر وگرنه درد داره ها!

 

12 سپتامبر – صبح

تاریخ ها را فراموش می کنم، ساعت ها را از دست می دهم. باران می آید. هوای تخمی. توی کافه می نشینیم و قهوه می خوریم. من دلم خورشید می خواهد و یک شعر. باید شعر بنویسم. باید باید.

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

: چه بیت های قشنگی! چه فال خوبی بود!

- ولی چقدر پر از غم! چه نیّتی کردی؟

: برای راز شنیدن سوال خوبی بود!

- من آن دهانه ی غارم که توش تاریک است

: که رازداری یعنی؟! مثال خوبی بود!

دو سال پیش کسی... بی خیال!

- حرف بزن!

: خلاصه می کنم آن سال... سال خوبی بود

- دلت نخواسته برگردد و...

: نخواستمش!

اگرچه مرد خوش و خوش خیال خوبی بود

- ولی هنوز به یادش که فال می گیری! 

........................................

سکوت ِ طولانی... انتظار ِ طولانی

دو آدم ِ تنها در قطار ِ طولانی

که خواستند به یک شعر مشترک برسند

در این سفر که نه! در یک فرتر طولانی

فرار کردند از یک گذشته ی تاریک

و گم شدند درون دو غار ِ طولانی!