بعد از سفریدن 10
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
 

امروز چندم بود؟

من وحشی ام، من بی قلاده ام، من بی افسارم. تو باید باشی که صدایم کنی فاطمه! و من برگردم یک لحظه، بایستم. یک نفس عمیق بکشم. بایستم و نگاهت کنم. اینجا مقالات شمس ندارم اما فایلی توی لب تاپم هست که یک بار که شمس می خواندم بعضی قسمت هایش را آن توو نوشتم، دلم خیلی می خواست یک جمله اش را بنویسم. چون می دانم که شمس همه چیزمان را می داند، فال هایمان را، شعر را آن توو قایم کرده ام، می دانی که؟! آآآخ. «مرا اگر بر درِ بهشت بیارند، اول درنگرم که او در آنجا هست؟ اگر نباشد، گویم « او کو؟» نه- مرا می باید که معین ببینمش. همچنین برابر.اگر نبود، رفتم به دوزخ. دوزخ از من ترسد.» حتی دلم می خواهد این شعر را اینجا بنویسم:

قاطی ِ قاطی ام! درد تو در سرم /ای دردسرترین! من واقعا ً خرم!!

زل می زنم به «هیچ» مشروب می خورم / مشروب می خورم با دوست دخترم

در فکر چشم هات! مهدی ِ تو فدات! / نذر سلامتیت هر پیک آخرم!!

این آخر ِ خوشی ست! یک عمر، خودکشی ست! / از پشت بام تو هر جرعه می پرم

آنقدر قاطی ام که حس نمی کنم / از گریه یا شراب خیس است دفترم

این گریه حق ّ من، که کون لق ّ من!!/  امشب که از خودم بدجور بدترم

«من کم تحمّلم» امشب خل ِ خلم / مانند امشبند! شب های دیگرم!

چشمان مست تو، چشمان مست من / تو گریه آوری، من شرم آورم!

عمرم به باد تو... در سکس، یاد تو! / ای عاشقا ً حریم!! ای واقعا ً «حرم»

پوچ است دست راست، پوچ است دست چپ / بازیت مسخره ست! هرگز نمی برم

چیزم که هیچ چیز! فحشم بده عزیز / اگزوز خاورم! شیر سماورم!!

هر روز می کنم گریه برای تو / هر شب غریبه ای را توی بسترم

که مبتلا کنی، شاید دوا کنی / ای عشق! حاضری؟! ای مرگ! حاضرم

قاطی قاطی ام از هرچه هست و نیست / بر روی شعر و شهر بالا می آورم...

(سید مهدی موسوی)

و مثل همیشه بلند فریاد بزنم «فاطی ِ قاطی ام! درد تو در سرم!»

 

با صدای حاج کاظم می گوید فاطمه... فاطمه... فاطمه!

می گویم 5 تا سوال می توانی بپرسی ولی جواب همه شان «آره» است! بپرس. می خندد و می گوید

: تو خری؟

- آره.

: تا آخرش اینجا می مونی؟

- آره.

: اینکه دیگه چاخانه!

- خب تو نگفتی تا آخر چی؟!خب سومیش

: دوباره برمی گردی اینجا؟

- آره

:

-

:

-