بعد از سفریدن 11
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

15 سپتامبر بود؟ روز یا شب؟ نه ای دوست، غروبی ابدیست...

می گوید موهایت مثل منیژه است. می گویم پس باید از لب پنجره بیندازمشان پایین، بعد تو بیایی بگیری شان و بیایی ایران. می گوید باید موهایت را بلندتر کنی. آن قدر بلند که من را از لب مرز بکشد آن طرف. لبخندش تلخ است، لبخند من تلخ تر.

 

16 سپتامبر- ساعت 5 و 16 دقیقه عصر

دکتر می گوید یعنی واقعا توی اتاق های هتل یخچال نبود؟ می گویم نه و به نظرم لازم هم نبود. می گوید باید باشد، آدم شاید خواست یک شیشه آب بگذارد توی یخچال. می گویم اینجا کلا سرد است، چیزی احتیاج به یخچال ندارد. قبول نمی کند و به نظرش حتی یک هتل معمولی و خیلی ارزان قیمت هم باید یخچال داشته باشد. دکتر اینجا آب و هوایش خوراک خودت است! نه عرق می ریزی نه کولر می خواهی. می گویم اینجا (منظورم فقط استکهلم است) من ندیده ام کسی به طور مداوم موبایل دستش باشد. اینجا زندگی آرام و بی دغدغه و بی هیجان است. مردم یک لحظه وضعیت هوا را از موبایل نگاه می کنند و بعد به راهشان ادامه می دهند. دوچرخه سوار می شوند و جنگل می روند و توی آب سرد دریاچه شنا می کنند و ورزش می کنند و سیب می خورند و بچه های فنقلیشان را توی یک کیسه به بغلشان آویزان می کنند و بچه ی دومی را توی کالسکه می گذارند می آورند هواخوری و... الان یکی باید بگوید چه نگاه توریستی یک جانبه نگری به زندگی آدم ها داری. یکی باید بگوید این سطح زندگی این آدم هاست. تمیز و اتوکشیده و آرام و اسلوموشن. یکی باید بنشیند با من بحث کند. یکی باید بنشیند شب و روز با من سر چیزهای مختلف بحث کند.