بعد از سفریدن 12
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

17 سپتامبر – اشکی نکن چشماتو بی آیندگی خوبه

دکتر ابراهیم چهرازی، روانپزشک ایرانی و از پایه گذاران روانپزشکی ایران است. رادیوچهرازی را گوش می کنم و خوشم آمده از ایده هایشان و چقدر دیوانه اند و چقدر جدی خودشان را دیوانه های آسایشگاه دکتر چهرازی جا انداخته اند. اگر خواستید بشنوید اینجا را کلیک کنید. (حوصله ی لینک دادن ندارم، خودتان اگر خواستید حتما پیدایش خواهید کرد مثل من که نشسته ام و هی سرچ می کنم و هی توی یوتیوب می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام.)

یافته های یک پژوهش علمی حاکی است که حیوانات و موجودات کوچکی که متابولیسم بالا دارند، جهان را با دور و سرعت آهسته تجربه می کنند. مثلا مگس ها حرکت را در مقیاس زمانی حس می کنند که از سرعت زمانی چشم ما کندتر است و همین امر به آن ها فرصت بیشتری می دهد تا بتوانند از ضربه ی مگس کش فرار کنند.

این نوشته ها مرا وارد دنیای تخیلی ام می کند که هیچ ربطی به هیچ چی ندارد، ندارد؟ می گوید تو چند کیلویی؟ می گویم 2 باکس کوکاکولا، 44 کیلو! کوچک تر می شوم، موهایم را کوتاه کوتاه کرده ام، آلمانی، روی تختش ایستاده ام، می گوید ورجه وورجه نکن، تخت شکسته است، مقنعه را از سرم می کنم و جیغ می کشم، از دور نگاهم می کند یک جوری که انگار بگوید چرا کوتاه کردی؟ تو باید بگذاری موهایت بلند شود! کوچک تر می شوم، گریه و زاری می کنم حاضر نیستم آن لباس را بپوشم، خب لباس تورتوری دوست ندارم، باید بپوشی، باید! می پوشم، توی عروسی کنار مامان می نشینم، بی حرف می روم جلوی عروس، نقاشی ای که برایش کشیده ام را بهش می دهم و برمی گردم همانجور با اخم و تخم می نشینم. زمان همان طور می گذرد که قبلا همان طور می گذشته. برمی گردم به پلاتوی کوچکی توی خیابان انقلاب، علی تمرینمان می دهد، آآآآآآآآآ، می افتم توی مترو، می افتم توی سالن کلاسی توی استکهلم، سینا بچه ها را تمرین می دهد، می آیم توی جمعشان، تمرین های کششی، تمرین های صدا، آآآآآآآآآآ، می افتم توی چهارراه دکترا، کیفم را انداخته ام روی چادرم و تند تند می دوم سمت فلکه ی تقی آباد تا تاکسی بگیرم و بروم چهارراه لشکر. می افتم توی... لطفا یک نفر من را بیرون بکشد! لطفا! باید بس کنم وگرنه همه چیز تلخ و خطرناک می شود. آآآآآآآ

زنبور آمده توی کوپه ی قطار، حاضر نیست بکشدش، با روزنامه می زندش آن طرف، پسری که آن طرف نشسته با روزنامه می زندش این طرف، می زنیمش آن طرف، برمی گردد این طرف. اینجا همه خیلی مواظب هم هستند. می پرم جلوی کفترها، می گوید نکن بچه! می گویم داریم بازی می کنیم، می گوید نباید بترسانی شان. راست می گوید، اینجا کبوترها خیلی زندگی راحت تری دارند، بین آدم ها راه می روند، بدون هیچ ترس و وحشتی، خوش به حالشان.آآآآآآ

جلویم را اگر نگیری همین جوری حرف می زنم و حوصله ات را سر می برم. باید بس کنم! باید! آآآآآآآآ ، بگو آ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دلت برام تنگ شده!