بعد از گونه های خیس
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
 

الان از من چه می خواهی؟ بگویم دلتنگ بوده ام که برگشته ام؟ خب بوده ام! بگویم حالا که اینجایم هم دلتنگم؟ خب هستم. اینکه دیگر نوشتن ندارد. همین که اسم پستم همین است کافی ست، برای تو، برای خودم. یاد بگیر به کلمه های اندک قانع باشی عزیز دلم!

نشسته ام توی اتاق محل کارم و کتاب می خوانم. ذهنم پرت می شود به 10 سالگی ام. آن وقت ها که با دختر دایی مامانم ساعت ها به مقوله ی تولید مثل فکر می کردیم. من می گفتم به هیچ وجه امکان ندارد که زن و مرد یک بار با هم بخوابند و بعد بچه توی دل زن به وجود بیاید و کل نه ماه این فقط مامان باشد که بچه را شکل بدهد و به وجود بیاورد، حتما در زمان هایی مشخص در طول این ماه پدر هم باید مسئولیتی داشته باشد، آخر باید کاری کند. و هی می نشستیم روی پله های حیاط و جلوی حوض و روی تاب و فکر می کردیم و بحث می کردیم یعنی چه کاری؟

اصلا این پست برای توست عزیزم. برای تو که 1000 کیلومتر آن طرف تر از منی. برای تو که نمی توانم بگویم در زندگی ام چی بودی؟! کی بودی؟! برای تو که وقتی 5 سالم بود شناختمت. عروسی خاله ات بود، توی آن باغ بزرگ مادربزرگت در کاشمر. آخر شب بود و دو تا دختر 5 و 6 ساله ی خسته را خوابانده بودند توی حیاط، زیر یک پتو. ما نخوابیده بودیم و شیطنتمان گل کرده بود. همان جا بود که با تو دوست شدم. 10 سالم که شد، شدیم هم خانه، آن اول ها شما طبقه ی اول زندگی می کردید، ما طبقه ی سوم. چه روزگاری، چه کشف هایی، چه گریه هایی، چه بازی هایی، چه خنده هایی، چه رازهایی. چه اتفاقی برایمان افتاد عزیز همکودکی ام که تو توی اتاق خواب طبقه ی اول گم شدی و من روی پشت بام پناه گرفتم. نمی خواهم بگویی. نمی خواهم. می دانم می دانم می دانم. و آآآآه می کشم که ذهن معصوممان چطور به انزوا خو کرد. پارسال آمده بودم خانه ات. چقدر قشنگ بود. عکس عروسی ات را هم گذاشته بودی کنار دیوار. چه عکس بزرگی. از سر کار آمده بودی و رفته بودی حمام و هنوز حوله تنت بود و یک حوله ی بزرگ را هم پیچ کرده بودی دور موهایت. گفتم فقط آمده ام یک کوچولو ببینمت و بروم. بلیت دارم. باید برگردم تهران. گفتی بیا برایت از باغچه سبزی بچینم با خودت ببری. توی باغچه بودی و من یک لحظه، بعد از شاید پانزده سال، حسّ عجیبی داشتم و دلم می خواست بیایم محکم بغلت کنم و سرم را بگذارم روی سینه ات و یک دل سیر گریه کنم. از آن گریه هایی که اگر بپرسی برای چیست نمی دانم نمی دانم نمی دانم. لبخند زدم، رویت را بوسیدم و خداحافظی کردم. حالا مثل زنی که آمد پتو را از رویمان پس زد، دارم پتوی کلفتی را از روی این تکّه از زندگی ام می زنم کنار. که چی بشود؟ نمی دانم. فقط توی اتاق کارم نشسته ام و فکر می کنم آیا اگر، اگر آیا، تو توی آن 10 سالگی بی آزار و بی پناه من نبودی، پس من از کجای این جهان وحشی، وارد زندگی آدم بزرگ ها می شدم؟!

(بعد از کلی گشتن توی عکس ها، یکی را انتخاب کردم که اینجا بگذارم و حالا که از گذاشتن عکسمان منصرف شده ام و حالا که اسمت را از این سطرها پاک کردم، می فهمم من چقدر و چقدر و چقدر توی این سوراخ بزرگ زندگی اجتماعی، گیر کرده ام، نمی خواهم نجاتم بدهی، همه مان یک جاییم عزیزکم و یک چیز دیگر، می دانم وبلاگم را نمی خوانی ولی اگر بدانی چه کتابی می خواندم که ذهنم پرت شد به تو، می خندی.)