بعد از دانشگاه
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

 

برای 16 آذر که هوا آلوده بود:

 

قصّه را از کجا شروع کنم؟! از شب ِ زخم ِ «کوی دانشگاه»

یا جلوتر

- «لالا... لالا... ساکت!»

شب ِ تک تیرهای توی «جناح»

 

یا عقب تر، دو دست قفل شده

- «قفل کردم در ِ اتاقت را،

دست ِ لولو نمی رسد اینجا!»

ایستاده جلوی بند ِ سپاه

 

با عقب تر، عقب تر از سیلی، قبل ِ جر خوردن ِ دهانت

- «هییییییس!»

قبل یک جفت چشم خونی و خیس، قبل امضای برگه های گناه

 

- «چشم ها را ببند و توی سرت، بَبَعی های باغ را بشمر!»

خورده شد چند گوسفند سفید، رد شد از گله چند گرگ سیاه

 

توی تختی به کوچکی ِ تنت

- «لا... لالا... خواب های خوووب ببین!»

خواب ِ بیدارباش ِ صبح ِ اوین، خواب یک آدم ِ بدون پناه

 

مادرم سعی کرد لالایی، توی گوشم بخواند و... خوابید!

من پر از ترس بودم و تردید، شهر در رفت و آمد ارواح

 

قصّه را از کجا شروع شدم؟! همه ی کوچه را که باریدم

یک نفر داد زد... فراریدم! به تو برخوردم از سر ِ هر راه

 

به تو که خسته بودی و خونی، با تو این قصه را عقب رفتم

با تو تا انتهای شب رفتم، با دو تا دست قفل تا خود ِ ماه!

 

تا ته ِ مست کردن ِ مشروب، دُور دنیای مرده چرخ زدن

کتک و مشت خورده چرخ زدن، خسته بر پله های دانشگاه

 

آرزویم بزرگ و دست نیافتنی و خنده دار و مسخره بود

چشم های تو پشت پنجره بود، که به من گفت: هیچ چیز نخواه!

 

سایه ها توی کوچه می گشتند، به شبم خاک ِ مرده پاشیدند

قصّه ام را کجا شروعیدند؟! مادرم خواب بود وقت لقاح...