بعد از مراسم ختم
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
 

 

بین همه ی چیزهایی که توجهت به آنها جلب می شود یا جلوی چشمت پررنگ تر دیده می شوند رابطه ای هست. یک شبکه ی ارتباطی که اکثرا ناخودآگاه و گاهی هم خودآگاهت در شکل گیری اش دخیل است.

دیروز فیلم the way را دیدم. مردی توی اتوبوس بین مسافران می گشت و به یکی یکی شان عطر تعارف می کرد و برای هر کسی یک کم عطر می ریخت کف دستش، مسافر هم عطر را می مالید به صورت و گردنش. امروز که از جلوی شیرینی فروشی رد شدم «میکادو» دیدم. میکادو، شیرینی روزهای ختم. شیرینی مرده ها. فکر می کنم روز مرگ «بی بی جان» بود. چند سالم بود؟ شاید 7. گلاب پاش را داده بودند دستم و باید به همه ی خانم هایی که نشسته بودند و چادرشان را کشیده بودند روی صورتشان و های های و هوی هوی گریه می کردند گلاب تعارف می کردم. از ظرف گلاب پاش خوشم می آمد. تهش پهن بود و یک گردن دراااااز و باریک داشت و باز سرش یک حجم سوراخ دار تزیین شده با سنگ های ارزان قیمت. هر جور بود حواس زن ها را از گریه یا شاید از فکر به بی بی جان پیر، بی بی جان چروک خورده ی زیر کرسی، بی بی جان به خواب رفته در بوی شاش و عطر ارزان قیمتش، پرت می کردم، اشک هایشان را پاک می کردند یا نمی کردند و دستشان را مثل گداها جلو می آوردند، حواسم بود که از چند قطره بیشتر نریزم. بوی تندش می زد به دماغم و دلم می خواست فرار کنم توی آشپزخانه. دنبال میکادو باشم و دنبال شیرکاکائو. چقدر آن زمان برایم خوردن میکادو فانتزی بود. و خوردن شیرکاکائو فانتزی بود. و خوردن شکلات کاکایویی فانتزی بود. چند تا از تبلیغ های شکلات تخته ای را از کیهان بچه ها و سروش نوجوانان جدا کرده بودم و لای پوشه ی مخصوصم گذاشته بودم. راستی چرا دیگر از بی بی جان خاطره ی واضحی ندارم؟ مدتی با ما در خانه ی پدربزرگم زندگی کرده بود. اما تکیه کلام ها و متل ها و قصه هایی که مطمئنم داشت را یادم نمی آید. آری، رسم روزگار چنین است!

fateme

 

(این عکس هیچ ربطی به بی بی جان، گلاب پاش، کاشمر و... ندارد، بلکه این هم قسمتی از همان شبکه ی ارتباطی ناخودآگاه ذهن من است. این خانه کیلومترها از جایی که ما هستیم دورتر است. زن هایی که توی این قاب عکس ها هستند همه شان مشهورند، کافی ست یک سرچ کوچولو بزنید توی اینترنت. اما من همه شان را crosshatch کردم. شاید یک روز درباره ی بعضی هایشان مفصل نوشتم.)