بعد از کشتن
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

فروشگاهی در کنیا، خوابگاهی در نیجریه، پاکستان، عراق، اربیل، سوریه...

خدایا چه خبر است؟ اینهمه بمب گذاری؟ اینهمه انفجار و کشته و زخمی؟

باید قیافه ی متفکر به خودت بگیری و بگویی از ابتدای بشریت، آدم آدم را می کشته. به دلایل مختلفی از جمله تصاحب جفت یا دفاع از لانه. بعد ها که زندگی بشر متمدنانه تر شده دلایل نیز تغییر کرده، مردم مردم را می کشتند به علت مخالفت با یکدیگر بر سر اختلافات مذهبی، کشورگشایی یا پس گرفتن مرزها و ...

می گویم حساب کن یک بمب را منفجر می کنند و کلی آدم که معلوم نیست کی هستند کشته می شوند. در جنگ ها یا نزاع های تن به تن حداقل آدم درست و حسابی هدفش را می شناسد. باید بدانی کی را می خواهی بکشی یا نه؟!

باید قیافه ی حوصله ندارها را به خودت بگیری و بگویی کسی که هدفش کشتن است احتیاج به هدف دیگری ندارد.

این چه حرفی ست آخر؟ مگر صرفا عمل «کشتن» هم هدف می شود؟ آدم باید اول یک هدف موضوعی در ذهنش داشته باشد، یک اتفاق، یک گره وجود داشته باشد. بعد شخص مورد نظر هم مشخص باشد. یعنی موضوع باید به یک فرد معطوف شود، بعد آدم عمل «کشتن» را انجام دهد.

باید قیافه ی نویسنده های عصبانی را به خودت بگیری و بگویی دختر مگر داری داستان می نویسی؟ نگاه کن جلوی پایت آدم های مرده افتاده اند، لاشه های نصفه نیمه، بیا دست بزن، این خون است، خون، بیا دستت را خیس کن و بو بکش تا بفهمی خشونت یعنی چی؟!

صفحه را می بندم و می روم بخوابم، نه! خوابم نمی برد، «کشتن» با دور تند توی ذهنم مرور می شود. فکر می کنم که آدم وقتی با بمب گذاری آدم می کشد حتما ایمانی دارد، به چیزی اعتقاد و باور دارد که حاضر است عده ای را فدای آن کند. اینکه اعتقادش چقدر مهم است به خودش مربوط است و آدم های بی گناه. ما هم در زندگیمان این سیستم را داریم. یک لحظه تصور کن. وقتی فلان رفیق می گوید باید گرانی بیشتر از این شود تا مردم جانشان به لبشان برسد، بلکه اعتراضی کنند. وقتی فلان دوست می گوید باید رای ندهیم تا اوضاع بدتر از قبل پیش برود، عده ای زندانی و کشته شوند تا در نهایت اتفاق عظیمی بیفتد. ما هم همان سیستم کثیف را توی ذهنمان داریم. کشتن در ذهن. کشتن با دور آهسته، تحریم، نرسیدن دارو، فقیر شدن تدریجی، مریضی، پول نفت، اختلاس، کشتن با دور آهسته، کشتن با دور خیلی آهسته. خوابم نمی برد، مورچه ها از سلول های مغزی ام رد می شوند و خورده نان های کف اتاق را از این سمت به آن سمت می برند، پودر مورچه کش را خالی کردم توی سوراخ گوشه ی در، خوابم نمی برد، مورچه های لعنتی زیاد شده بودند و همه جا ردیفشان در حال کار و فعالیت بود، احمق ها مگر شما خواب ندارید؟! چرا اینقدر از مغز من رد می شوید، دلم می خواهد گریه کنم، خوابم نمی برد. خوابم نمی برد.