بعد از موبایل
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
 

من و شوق آغوش تو/ و گریه به گوشی خاموش تو

موبایلم را به طرز احمقانه و عجیبی گم کرده ام. آنقدر عجیب که گاهی فکر می کنم ممکن است خودش یک روز جلویم سبز شود و بگوید سلام! فقط می خواستم یک مدت تنهایت بگذارم! حالا ممکن است بغلم کنی؟ آهنگ پلی می شود: مرا ببوس! از عشق حرف بزن!

و همین فکر عجیب باعث شده تصمیم بگیرم که موبایل و به طور کلی خط جدیدی نگیرم. برگردم به سال 84 که موبایل نداشتم، به جایش یک دفترچه و یک کارت تلفن داشتم. یک نفر باید اینجا بگوید که خب آن زمان اینهمه آدم را نمی شناختی و نمی شناختندت، آن زمان اینهمه ارتباطات نداشتی، می رفتی دانشگاه و می امدی خانه. نهایتا چند تا دوست یا شاید هم شیطنت کوچولو هم داشتی که تلفن خانه و تلفن عمومی ها جوابگو بودند. حالا اگر بخواهی بدون موبایل زندگی کنی خیلی سختت می شود. آهنگ پلی می شود: راحته! شل بگیر! وگر نه درد داره ها!

اولین اتفاقی که افتاد این بود که دیگر ساعت نداشتم، یعنی هنوز هم ندارم. از آنجایی که هیچ وقت ساعت نمی بندم و آن یک عدد ساعت مچی ای که دارم هم روی ساعت 4 و 5 دقیقه خوابیده و از آنجا که توی اتاقم هم هیچ ساعتی به دیوار زده نشده، پس زمان را گم کردم. تنها مانده ساعت لب تاپ که خب من همیشه که پای لب تاپ نیستم و ساعت ماشین. فهمیدن ساعت ماشین مکانیزم پیچیده ای دارد (اگر صبح باشد باید 13 ساعت و 21 دقیقه از ساعتی که نشان می دهد کم کنید. برای مثال اگر صبح ساعت ده و نیم باشد و شما ساعت ماشینم را نگاه کنید نوشته ساعت بیست و سه و نه دقیقه. و اگر بعدازظهر باشد باید یک ساعت و 21 دقیقه از ساعتی که نشان می دهد کم کنید و به زمان دقیق دست پیدا کنید. آنهایی که سوار این ماشین شده اند می توانند گواهی بدهند.) و خب من هم حوصله ی درست کردنش را ندارم. ولی یک چیز یواشکی بهتان بگویم، از اینکه زمان را به بازی بگیرم، یا شاید زمان من را به بازی بگیرد کیف می کنم! آهنگ پلی می شود: ما بوق تاکسی در عمق استخوان، ما جسم پژو با مغز پیکان

دومین اتفاق که به اولی مربوط است نداشتن ساعتی است که زنگ بزند و من را از خواب بیدار کند. صبح بود و دوست هم خانه ام هم خانه نبود و ساعت زنگ داری هم در خانه نداشتیم.

به بچه ها نگفتم دلم موبایل نمی خواهد، چرا گفتم «بچه ها هر وقت پول داشتم و یک سیم کارت و موبایل جدید گرفتم خبرتان می کنم»؟ آهنگ پلی می شود: ما اجتماع ِ زیر ناف ِ پول محور. یعنی دروغ گفتم؟ انگار آن لحظه خودم نبودم که این حرف ها را زده ام، پس اگر خودم نبوده ام و حالا می گویم که خودم نبوده ام شاید بعضی وقت های دیگر هم که بعضی حرف های دیگر می زنم خودم نباشم. یعنی ممکن است؟ اگر این وضعیت واقعیت دارد پس بقیه چطوری به حرف هایم اعتماد کنند؟ نه لعنتی! چرا به خودت تهمت می زنی؟ فکر می کنم آن (عمق که نه!) سطح وجودت هنوز چیزی هست که دارد با تو می جنگد تا مثل آدم رفتار کنی! خلاصه چند تا پیشنهاد گوشی داشتم. چه رفقای مهربانی. اه! این کارها را با من نکنید لامصّب ها! آن وقت دلم نمی آید اینجوری همه چیز (منظورم موبایل و متعلقاتش است) را رها کنم!

یک بار هم برای کسی نوشتم اگر دیدی دوباره موبایل گرفته ام بدان که بالای 60 درصدش به خاطر مامان ِ همیشه نگرانم بوده. بعدش با خودم فکر کردم اگر با خودش فکر کند که یعنی بقیه ی آدم ها هیچ اهمیتی برای فاطمه ندارند، یعنی من چقدر بد حرف زده ام! می خواستم برگردم و بنوییسم ببین اصلا منظورم این نیست ها! گاهی اوقات خاص کردن یک نفر بین بقیه صرفا به خاطر اهمیت بیشترش نیست، می تواند به خاطر ترس، اجبار، قول و گاهی هم حق پدر و مادری باشد. یعنی منظورم این است که شاید زنگ زدن یا کلا ارتباط داشتن با آدم های دیگری برایم درجه ی اهمیت بالاتری داشته باشد اما چون این آدم یک بخش نگران و پر استرس زندگی ام است... آآآآی چرا این زبان نمی تواند صاف و پوست کنده حرف ته دل آدم را مفهوم کند. خلاصه برگشتم و دیدم نوشته «می فهمم!» و خیالم کمی راحت شد. آهنگ پلی می شود: ما چشم بستن، خفه شدن به سادگی

راستی در دوره ی مزخرف پی ام اس به سر می برم و هر لحظه با خودم فکر می کنم نکند این تصمیم فلسفی اجتماعی ام ناشی از تغییرات مزخرف هورمونی باشد! آهنگ پلی می شود: تو هم که حتی توی این شرایطم پریودی ، تو هم که هر دفه که ما رو می بینی پریودی!