بعد از هم خانگی
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
 

 

من که چیزی نگفتم که اینجوری دعوا شد. من فقط به هم خانگی ام (اینقدر از این کلمه ی همخانگی بدم می آید که نگو، ولی هیچ کلمه ای که معنای دوستی که با او در خانه ات شریک هستی و شوهر یا زنت یا دوست پسر یا دوست دخترت نیست، را برساند پیدا نمی کنم) من فقط به هم خانگی ام گفتم با این سیاست «هر دفعه یک لیوان تمیز» موافق نیستم و بهتر است هر دفعه می خواهی چایی بخوری همان لیوان قبلی ات را یک آب بزنی تا اینهمه ظرف کثیف توی سینک ظرف شویی نباشد و برای اینکه بهتر منظورم را متوجه شود سیاست انتخاب رییس جدید در دولت را برایش مثال زدم. که بهتر است هر رییسی که می آید مسئولان تمام بخش ها تا حتی آبدارچی ها را عوض نکند و یک تمیزش را جایگزین کند، بلکه بهتر است همان رییس قبلی را یک آب بشوید و سعی کند استفاده ی بهتری از آن داشته باشد، تا اینهمه دردسر پیش نیاید. ولی هم خانگی ام قبول نمی کند و عقیده دارد آدم باید از همه ی امکاناتی که دارد (به قول حسین تا خرتناق) استفاده کند تا وقتی که به بیچارگی افتاد. همه ی ظرف های تمیز را تا دانه ی آخر باید کثیف کرد و بعد رفت سراغ شستشویشان. خلاصه اینکه سیستم فکری مان کمی متفاوت است و این باعث می شود لحظه هایی در زندگی مان به وجود بیاید که به هیچ کداممان خوش نگذرد.

وسط دعوا، همخانگی ام یک چیز باحال گفت. گفت خیلی خوشحال است که من شوهرش نیستم. و من یک لحظه همه چیز را استپ کردم و کلی خندیدم. نه به خاطر حرفش، چون یاد حرف یک آدم دیگر افتادم در یک جای دیگر جهان که یک بار وسط یک بحث کاملا جدی که داشتم درباره ی بیشتر شدن جوش های صورت قبل از پریودم نطق می کردم گفت مگر تو پریود هم می شوی؟ و من گفتم نه پس! یائسه ام! خب معلوم است که می شوم. و او گفت خب آنقدر تو پسر هستی که آدم فکر نمی کند پریود هم بشوی. آنجا که این حرف را گفت یاد یک آدم دیگر در یک جای دیگر جهان افتادم که وقتی ایران بود همیشه می گفت تو که داداشمونی! و همین جوری داشت ذهنم پرت می شد از این خاطره به بعدی که اصرار همخانگی ام بر ادامه ی بحثی که من اسمش را دعوا می گذارم من را از همه ی اینها کشید بیرون. حتما یک روز یک مطلب می نویسم با این عنوان: «چرا من یک شوهر نیستم؟» یا شاید هم این: «چرا من یک شوهر هستم؟»