بعد از بعد از باکونون
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

هنوز پست «بعد از باکونون» روی دسک تاپ است. اما احساس می کنم دیگر خیلی گذشته از اینکه بگویم «گاهی جاهای عجیبی از بدنم درد می گیرد» خیلی گذشته از روزی که ابروی راست و بند سوم انگشت وسط دست راستم درد می کرد و نوشته بودم که این درد من را یاد مشق نوشتن های دبستان می اندازد و... خیلی گذشته و خیلی اتفاقات عجیب و غریبی برایم افتاده. شب هایی هست که چشم هایم را می بندم که بخوابم و پرت می شوم به روزهایی مثل اوایل تابستان همین امسال. و باورم نمی شود من اینهمه اتفاق مختلف، جدید، عجیب غریب و گاهی باور نکردنی را در طول فقط چند ماه گذرانده ام. باورم نمی شود مثل لحظه ای که توی اتوبان با سرعت 120 می رفتم و دختری با سرعت به سمت ماشینم می دوید. هنوز باورم نمی شود که جسد خونی اش روی شیشه ی ماشین نیفتاده و بعد از ترمز من هنوز دارد وسط اتوبان می دود. باورم نمی شود مثل لحظه ای که از چهارراه سمت چپی وارد خیابان شدم و همان لحظه، ماشین بی ام و گازش را گرفت و به سمت کامیون مواد منفجره حرکت کرد و بوووومب، ماشین از وسط انفجار چند ده متری پرید آن طرف و کلی دوربین داشتند این صحنه را فیلم برداری می کردند و من مات فقط نگاه می کردم. باورم نمی شود کنار پنجره ی اتاق هتل هایی نشستم و آبی مخصوص صبح را نگاه کردم. خیلی چیزها را هنوز باورم نمی شود. اما مطمئنم دیگر نوشته های پست بعد از باکونون را به روز نمی کنم، دلم می خواهد سطرهای آخر آن پست را همین جا بنویسم.

«آخرین جمله اسفار باکونون: اگر جوان‌تر بودم، تاریخ حماقت بشر را می‌نوشتم و به قله کوه مک‌کیب می‌رفتم و با تاریخم به جای بالش، به پشت دراز می‌کشیدم. و از روی زمین کمی سم آبی مایل به سفید، که از انسان مجسمه می‌سازد، برمی‌داشتم و از خودم مجسمه‌ای می‌ساختم، خوابیده به پشت، با لبخندی مخوف بر لب و انگشت بر بینی رو به آنی که تو می‌شناسی‌اش.»

اولین پناهگاهم این وبلاگ بوده و آخرینش هم هست. دلم که می گیرد یک صفحه ی وُرد باز می کنم و شروع می کنم به نوشتن. آن شب از خودم پرسیدم چرا؟ چرا می نویسی و به روز می کنی؟ اگر فقط نوشتن آرامت می کند خب بنویس و بینداز توی سطل آشغال، یا حتی آن پوشه ی روی دسک تاپت. و یادم آمد که چند سال پیش عین همین سوال را از خودم پرسیدم. و حتی پرسیدم چرا شعر می گویی؟ و پرسیدم چرا می خواهی شعرهایت را چاپ کنی؟ و پرسیدم چرا دلت می خواهد شعرهایت را بقیه بخوانند؟ ولی جواب هایی که آن روز به خودم داده بودم را به یاد نیاوردم. جواب های آن روز را! آن شب از خودم پرسیدم چرا باید آدم ها وقتشان را صرف خواندن این نوشته ها کنند. و یادم آمد توی یکی از پست های وبلاگم (آن یکی که فیلـ-تر شده بود) همین سوال را پرسیده بودم و یاد نمایشنامه های پیتر هانتکه، «اتهام به خود» و «اهانت به تماشاگر» افتاده بودم. اما هرچی توی آرشیوم گشتم پیدایش نکردم. راستی من چرا می نویسم و به روز می کنم

 

«من سخن گفتم. من به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران فکر می کردند به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران به زبان می آوردند فقط فکر کردم. من نظر عموم را به زبان آوردم. من نظر عموم را تحریف کردم. من در جاهایی که سخن گفتن توهین به مقدسات بود سخن گفتم. من در جاهایی که بلند سخن گفتن عین بی ملاحظگی بود بلند سخن گفتم. من در مواقعی که باید بلند سخن می گفتم به پچ پچ سخن گفتم. من در مواقعی که سکوت کردن ننگ بود سکوت کردم. من در مواقعی که باید از طرف خودم سخن میگفتم از طرف جمع سخن گفتم. من با کسانی سخن گفتم که سخن گفتن با آنها قبیح بود. من به کسانی سلام گفتم که سلام گفتن به آنها خیانت به اصول بود. من به زبانی سخن گفتم که سخن گفتن به آن زبان دشمنی با مردم بود. من از موضوعاتی سخن گفتم که سخن گفتن از آنها عین بیملاحظگی بود. من از جنایتی که خبر داشتم سخن نگفتم. من از مرده ها به نیکی سخن نگفتم. من از آنان که حاضر نبودند به بدی سخن گفتم. من بی آنکه از من بخواهند سخن گفتم. من با سربازانِ سرِ پُست سخن گفتم. من در حین سفر با راننده سخن گفتم.

من قوانین زبان را مراعات نکردم. من سهوهای زبانی مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کیفیات را به چیزهای جهان نسبت دادم. من چشم بسته کلماتِ دالِ بر کیفیات چیزها را به خود چیزها نسبت دادم. من کورکورانه از دریچه ی کلماتِ دالِ بر کیفیت ها به جهان نگاه کردم. من به چیزها گفتم مُرده. من به گونه گونی گفتم رنگارنگ. من به ماخولیا گفتم سیاه. من به دیوانگی گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چیزهای غایی گفتم ناگفتنی. من به محیط گفتم اصیل. من به طبیعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترسناک. من به خنده گفتم رهایی بخش. من به آزادی گفتم الزامی. من به صداقت گفتم مُثُلی. من به مه گفتم شیری. من به سطح گفتم صاف. من به سختگیری گفتم عهد عتیقی. من به گناهکار گفتم بیچاره. من به شأن گفتم جبلی. من به بمب گفتم تهدیدگر. من به نظریه گفتم سودمند. من به تاریکی گفتم رسوخ ناپذیر. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابه ی دراهتزاز گفتم اخلاقی. من به بدگمانی گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقی. من به ضدونقیض گفتم پرثمر. من به شناخت ها گفتم راهگشای آینده. من به درستی گفتم روشنفکرانه. من به سرمایه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصویر جهان گفتم کج ومعوج. من به ایدئولوژی گفتم کذب. من به جهانبینی گفتم رنگ باخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پیش داوری به دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتایج گفتم دست یافتنی. من به دیالوگ گفتم مفید. من به جزمیت گفتم نرمش ناپذیر. من به مباحثه گفتم ضروری. من به نظر گفتم ذهنی. من به حُسن تأثیر گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخی خرکی گفتم احمق. من به یکنواختی گفتم خسته کننده. من به پدیده ها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعی. من به حقیقت گفتم عمیق. من به دروغ گفتم کم عمق. من به زندگی گفتم غنی. من به پول گفتم فرعی. من به واقعیت گفتم سطحی. من به لحظه گفتم گرانبها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگینی گفتم مُرده. من به تناقضات گفتم آشتی ناپذیر. من به جبهه گیری گفتم انعطاف ناپذیر. من به کیهان گفتم خمیده. من به برف گفتم سفید. من به آب گفتم مایع. من به گوی گفتم گِرد. من به نا معلوم گفتم حتمی. من به پیمانه گفتم پُر. من به زنگ زدگی گفتم سیاه.

من چیزها را مال خود کردم. من چیزها را به ملکیت خود در آوردم. من در جاهایی چیزها را مال خود کردم که مال خودکردن چیزها در آن جاها اصولاً قدغن بود. من چیزهایی را مال خود کردم که مال خود کردن آنها دشمنی با جامعه بود. من هنگامی به نفع مالکیت خصوصی استدلال کردم که استدلال کردن به نفع مالکیت خصوصی موقع نشناسی بود. من هنگامی چیزها را جزو اموال عمومی اعلام کردم که از مالکیت خصوصی خارج کردن آنها اخلاقاً نادرست بود. من هنگامی به چیزها بی توجهی نشان دادم که توصیه بر توجه نشان دادن به آن چیزها بود. من به چیزهایی دست زدم که دست زدن به آنها عین بی ذوقی و گناه بود. من چیزهایی را از چیزهایی جدا کردم که جداکردن آنها عین بی عقلی بود. من از چیزهایی که باید فاصله ی لازم از آنها گرفته می شد فاصله ی لازم را نگرفتم. من با آدمها مثل شییء برخورد کردم. من با حیوانها مثل آدمها برخورد کردم. من با موجودات زنده ای ارتباط برقرار کردم که ارتباط برقرارکردن با آنها قبیح بود. من چیزهایی را به چیزهایی مالیدم که مالیدن آن چیزها به یکدیگر بی فایده بود. من موجودات جاندار و بی جانی را خرید و فروش کردم که خرید و فروش کردن آنها غیرانسانی بود. من ملاحظه ی اجناس شکستنی را نکردم. من قطب مثبت را به قطب مثبت وصل کردم. من داروهای جلدی را داخلی مصرف کردم. من به چیزهایی که برای نمایش گذاشته بودند دست زدم. من پوسته ی زخم التیام نیافته را کندم. من به سیم های افتاده ی برق دست زدم. من نامهه ایی را که باید پست سفارشی میشدند پست سفارشی نکردم. من به فرم هایی که تمبر می باید می زدم تمبر نزدم. من در مراسم عزای خویشان لباس عزا نپوشیدم. من در آفتاب کرِم ضدآفتاب برای محافظت از پوستم نزدم. من تجارتِ برده کردم. من گوشت معاینه نشده خریدوفروش کردم. من با کفشهایی کوهنوردی کردم که مناسب کوهنوردی نبودند.» من...

قسمتی از نمایشنامه ی اتهام به خود/ پیتر هانکه