بعد از شمع
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
 

برعکس تو من از تاریکی می ترسم. . چیزهای دیگری هم هست. هروقت از پله ها بالا یا پایین می روم هراس دارم بیفتم و دندان هایم بشکنند. هروقت وارد خانه ی خالی می شوم هراس دارم که دزدی آن توو باشد. و برعکس تو، من از تاریکی هم می ترسم.

5 سال داشتم و تک بچه بودم و پدر نداشتم و خانه ی پدربزرگ زندگی می کردیم. ته یک کوچه ی دراز. و الان فکر می کنم که حتی مقیاس ها هم می توانند نسبی باشند. آن کوچه فقط از چشم های یک بچه ی 5 ساله می توانست آن اندازه دراز باشد. شب تاسوعا بود و همه ی خانواده رفته بودیم مسجد. سه تا شمع دستم گرفته بودم تا روی سکوی وسط بلوار جلوی مسجد روشن کنم.آخرهای شب بود. مراسم عزاداری تمام شده بود و خیابان چقدر شلوغ بود. محو شمع ها شده بودم و از دنیای تلخ و گریه دار آدم ها جدا شده بودم و به دنیای گریه دار شمع های روشن وسط بلوار وارد شده بودم. چقدر گذشت نمی دانم و نمی دانم چی یا کی من را کشید بیرون. دور و برم را نگاه کردم و دیدم هیچ کس را نمی شناسم. این آدم های سیاه پوش کی بودند؟ مامانم کو؟ مادربزرگم؟ دایی ام؟ خاله ام؟ شاید فقط برای 5 دقیقه دنبالشان گشتم. و البته زمان هم می تواند نسبی باشد. آمدم توی پیاده رو. سرم را انداختم پایین. می ترسیدم به آدم های سیاه پوش و خسته و هیجان زده نگاه کنم. می ترسیدم کسی چیزی بپرسد چیزی بگوید. خیابان را طی کردم و به کوچه ی درازمان رسیدم. هنوز هم مثل یک دوربین، خود ِ 5 ساله ام را میبینم که سرش را پایین انداخته و سعی می کند به هیچ وجه به شب تاریک کوچه نگاه نکند. دستش را می کشد به دیوار خاکی خانه ها و سعی می کند هرچه زودتر به اولین و بعد دومین تیر چراغ برق برسد که چقدر هم از هم دور بوند. دووور...