بعد از خوره
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢
 

من آدم استرس های اذیت کننده در زمان های انتظار بودم. و این یعنی آرامش وجودی ات بستگی دارد به حرکت یا عدم حرکت اطرافیانت. مثلا منتظر بودم که باهم فیلم ببینیم، دقیقه هایی بودند که برایم به طول ساعت می گذشتند، دستم روی دکمه ی پلی تا بقیه بیایند و فشارش بدهم. مثلا کنار سفره منتظر آمدن بقیه بودم و نگران غذایی که دارد سرد می شود. مثلا منتظر شب بخیر، منتظر نوازش، منتظر اس ام اس ِ جواب ِ در چه حالی؟، منتظر چیزهای کوچکی از این دست. و در تمام مدت خوره ای تویم مشغول فعالیت استرس زای خودش بود. احساس عطش برای کسی که یک لیوان آب بدهد دستت. یک روز که خیلی سرد بودم و تنها بودم و توی خیابان های یخ زده ی سوئد راه می رفتم، دیدم این آدم ها چقدر ریلکس هستند. چقدر قیافه های بی نیازی دارند. انگار روحیه شان یک سطح صیقلی بود. بدون برامدگی ها و فرورفتگی هایی که شاید جای مشت کوبیدن باشد، شاید ورم غصه ها. انگار یک نفر از بالکن خانه اش یک سطل آب یخ ریخت رویم. خوره ی زنده ی تویم کشته شد. یا شاید نیمه جان شد. وقتی برگشته بودم یک کلمه یاد گرفته بودم: استغنا و یک تصمیم داشتم: ریلکس بودن.

احساس می کردم روابطم می توانند یک روابط خیلی خوب باشند، بدون انتظار، بدون عطش ِ انتظار. و واقعا ریلکس بودم و احساس راحتی بیشتری می کردم. کمی از شور و هیجان های معمول زندگی ام کم شده بود، کمی تغییر کرده بودم، اما…

همه ی فعل هایی که با زمان گذشته نوشته ام، هم اکنون و در زمان حال در جریان اند. اما احساس می کنم نیرویی در مقابل این جریان در حال فعالیت است. صدایی که می گوید: فاطمه مثل قبلا باش!

و من... آآآآه...