بعد از حقیقت
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 

1- «برعکس آنچه که به نظر می آید، چیزی که باعث دوام روابط دوستانه می شود، احساسات و دوست داشتن نیست؛ بلکه منطق و عقلانیت است.» دکتر مهدی موسوی

2- لینک یکی از شعرهایم: تهران

www.http://asrejadid.info/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C-2

 

3- «خاک بر سر ملت ایرانی که به تو و امثال تو احترام میذارن پفیوز بی حقیقت توخالی پست صفت»

این یکی از کامنت های پست قبل است. چیزی که در این کامنت توجهم را جلب کرد، کلمه ی «بی حقیقت» بود. تا حالا ندیده بودم کسی از این کلمه به عنوان فحش استفاده کند. چند بار تکرارش کردم: بی حقیقت! بی حقیقت! بی حقیقت! با لحن های مختلفی. باور کن خیلی فحش عمیق و دارکی است. قبول نداری؟ حقیقت چه چیزی زیر سوال رفته است؟ حقیقت ِ من؟ حقیقت ِ بودن ِ من؟ حقیقت ِ حرف های من؟ حقیقت ِ این وبلاگ؟ حقیقت این نوشته ها؟ حقیقت ِ این کلمه ها؟ اصلا مگر حقیقتی وجود دارد؟ حق. حقیقت. یعنی حق ندارم بنویسم؟ یعنی حق نداری بنویسی؟ می توانم سانسورت کنم. می توانم! تو حق نداری فحش بدهی. می توانم کامنت های فحشت را تایید نکنم. فحش آدم غیرحقیقی. فحش آدم ناشناس. فحش های با آی پی مشترک. فحش های آبدار. فحش های ک دار. فحش های ادبی و بی ادبی. «حق با کسی ست که می بیند.» این جمله از کی بود؟ «حقیقت آن است که من «همیشه می‌خندم»، حرفه‌ام خندیدن است، نه دلقکم و نه هنرپیشه. من مایه‌ی تفریح و شادی مردم نیستم، بلکه تفریح و شادی را به نمایش می‌گذارم! امپراتوروار می‌خندم؛ مثل محصل حساس پای دیپلمی خنده سر می‌دهم، خنده‌ی قرن هفدهمی را به همان راحتی قرن نوزدهمی اجرا می‌کنم و خلاصه اگر موقعیت ایجاب کند خنده‌ی تمامی قرن‌های تمامی طبقات اجتماعی و همه‌ی گروه‌های سنی را ارائه می‌دهم.» این جمله را می دانم. از داستان های کوتاه هان ریش بول.

 

4- و یک شعر تقریبا قدیمی:

 

ما اتفاق های بدی هستیم

در صفحه های مختلف تقویم

ما مشت های واشده با چاقو

ما شهر ِ در برابر ِ شب تسلیم

یک انفجار در وسط مسجد

یک اسم توی آگهی ترحیم

ترک ِ فرودگاه به سمت ِ هیچ

رفتن... و برنگشتن ِ از تصمیم

بس کن نگو از اینهمه غم، تاریخ

کور است، ما به چشم نمی آییم