بعد از کشتار
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

در یکی از خیابانهای بغداد

ده کشته را دیدم

که از من پرسیدند

چرا زنده ای؟

(مجاهد ابوالهیل، شاعر معاصر عراقی)

...

می گوید توی کوچه افتاد و مرد. می گویم من تا حالا مرگ نزدیکانم را ندیده ام. و مثل کشف جدیدی فکر می کنم به آنهایی که مرده اند. می گوید یعنی هیچ کس؟ هیچ دوستی؟ می گویم نه. پدرم که قبل از به دنیا آمدنم فوت کرده بود. فقط مادربزرگ های مادرم بودند. که آنها هم خیلی به من نزدیک نبودند. شاید هم بوده اند و من آنقدر بچه بوده ام که نمی فهمیدم. یکی هم خواهر الهام که دو سه بار بیشتر ندیده بودمش ولی مرگش خیلی اذیتم کرد. فیلم چی را میدیدم؟ چراغ قرمز. زنی که حاضر نبود پسرش را از دستگاه های تنفسی جدا کند و بگذارد بمیرد، زیرا به متافیزیک و جهان ِ بعد از مرگ اعتقاد نداشت. بگذریم، اینها که می گویم پرش افکارم است که خودم اجازه شان می دهم تبدیل به این کلمات بشوند. چیزی که می خواهم بنویسم، چیزی که اذیتم می کند، کشتار است و حقیقت است. و واقعا فکر می کنم صلاحیت نوشتن درباره ی هیچ کدام را ندارم. فقط می توانم بخوانم و بازتاب بدهم و بپرسم و بحث کنم. اما نوشتن، نه. پس این کلمات چی؟ اینها حرف اند. باد هوا. به جای خوانده شدن، شنیده می شوند. انگار خودم برای خودم که نیستم درددل می کند و نامه می نویسد و منتظر جواب هم نیست. خودم می پرسد حق با کی بود؟ مست است و حرف زدنش شور و هیجان خاصی دارد. انگار که نفسش برای یک جمله قد نمی دهد. سرش گرم است. جنگ، جنگ است. از هر دو طرف می کشند و از هر دو طرف کشته می شوند. آن سرباز را یادت هست؟ توی خیابان تکه تکه اش کرده بودند و فیلمش را در یوتیوپ پخش کرده بودند و اوووه چه شور و غوغایی برای مرگش به پا شده بود و توی خیابان سفره ی یادبود و گل و شمع و مردم و... یادت هست گفتم چقدر این حرکات خشونت بار حال به هم زن است؟ گفتی جنگ جنگ است دیگر. آن سرباز هم آدم ِ کشتن است. حالا اینجا، توی خیابان های کشورش نه، ولی توی یک کشور دیگر که می کُشد. آنها هم آدمند دیگر. وقتی لباس نظامی تنش کرده یعنی آماده ی کشتن و کشته شدن است. حالا فرقی نمی کند که توی میدان جنگ کشته بشود یا توی خیابان بغل خانه اش.

خودم سرش گرم است و لیوانش را می زند روی میز. نوش. یاد آجرهای طلایی جلوی در خانه ها می افتد. می پرسد اینها یعنی چی؟ خانه هایی هست که جلوی درشان، روی سنگفرش خیابان، یکی دوتا، گاهی بیشتر، از این آجرهای طلایی رنگ به چشم می خورد. رویش هم اسم آدم هایی ست و یک سال. اینها یعنی چی؟ اینها اسم کسانی است که از این خانه بیرون کشیده شده اند برای کار در اردوگاه های کار اجباری، برای جنگ، برای آشوویتس. این هم سالی ست که آنها را برده اند بیرون. اینها یادبودشان است. مثلا ببین از این خانه سه نفر. چه فرقی می کند چند نفر؟ حالا هی بیا و عدد و آمار بده که آنها چند نفر از ما کشته اند، ما چند نفر از آنها. حالا بیا و قانون بگذار که اگر فلان کنی و فلان شود مجازاتش مرگ است و اعدام است. اینها خشونت است. و چقدر دلم نمی خواست حالا که سالگرد مبارزه علیه خشونت است بیایم و از خشونت بنویسم و بگویم چی؟ اصلا نمی گویم، حرفم را مثل مشروب توی دهانم نگه می دارم تا از رگ های داخل دهانم جذب خونم بشود و... لیوانت را بزن زمین و «به سلامتی» بگو. بگذار قبلش این جمله از سلین را هم بنویسم که اگر همه ی جهان هم بگویند که جنگ خوب است و من تنها باشم که می‌گویم جنگ بد است، باز هم این منم که حق دارم چرا که من می‌خواهم زنده بمانم.

 

پی نوشت:

1- چهار مقاله به ترتیب: 1- حقیقت و مرگ 2- جمهوری اسلامی 3- مشکلِ گرفتاری در جبرِ گُسلِ زندگی‌نامه‌ای 4- “چرا زنده‌ای؟”

2- «که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ/ که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ»

3- می ترسیدم این نوشته را بیشتر از این بگذارم روی دسکتاپ و هی هر روز نگاه کنم به اسمش و هی هر روز اخبار کشتار جدید را بخوانم و هی فکر کنم چرا؟

 

کشتار