بعد از خاموشی
نویسنده : فاطمه اختصاری - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

تجربه ی جدیدی است. اینکه چشم هایت را باز بگذارند و دست ها و دهنت را ببندند. توی فیس بوک می چرخم و می گردم و می نوشم از این جام!

ایمیل زده اند که خوبی فاطمه جان؟ من: (فکر می کنم آدمی که اینهمه وقت منتظر جواب است با خودش چی فکر می کند؟) پست می گذارم که دوستان خوبم من نمی توانم کامنت بگذارم و مسیج بدهم و لایک کنم و... ایمیل می زنند که وااای خواهش می کنم خانم اختصاری، من خواننده ی همیشگی پست هایت هستم، من فلان و فلان و فلان، جواب بده کار واجبی دارم! من: (فکر می کنم اگر خواننده ی پست هایم بود باید می فهمید که نمی توانم مسیج جواب بدهم! فکر می کنم شاید در فهم معنی «نتوانستن» مشکل دارد)

پستی را به دلایلی از صفحه ام پاک می کنم و جایش یک شعر عاشقانه ی آرام می گذارم. یکی می آید می نویسد به به این هم دردهای بشریت! مرسی که اینقدر به دردهای بشریت رسیدگی می کنید در جاده های شمال و روی ریتم شیش و هشت! بغض گلویم را می گیرد و می خواهم بگویم لعنتی... خودت را از طاق آسمان انداخته ای وسط صفحه ام و اینطوری کلفت بارم می کنی! تو از چی خبر داری؟ من: (فکر می کنم آدم ها همیشه طلبکارند!)

گروهی می ریزند پای شعرم و شروع می کنند به ایراد گرفتن های الکی، از ایراد وزنی نداشته ام بگییییییر تا اینکه چرا این شعر ریتم ندارد!! و سر آخر مرا فاحشه می خوانند و جای شعرهایم را کنار خیابان. من: (اینها از جان من و از جان شعر چه می خواهند؟ فکر می کنم فقط مامور شده اند تا حالا که دهنم و دست هایم بسته است شکنجه ی روحی ام بدهند. فکر می کنم اینجا سیاهچال است.)

بهنام برایم شعری نوشته و عکسم را گذاشته وسط شعله های آتش. بهنام می گوید بیا به صفحه ام که آتشت زده ام. همینجوری قاب پنجره را گرفته ام و دارم می سوزم. شعرش را می خوانم و بغض می کنم. من: (فکر می کنم بهنام چه آدم عجیبی است، فکر می کنم باید یک روز از نزدیک ببینمش و باهم حرف بزنیم و فحش بدهیم. فکر می کنم چطوری می شود از بهنام تشکر کرد؟!)

بچه ها پای پست های هم بحث می کنند و مسخره بازی در می آورند و می خندند و می رقصند و تولد تبریک می گویند و ... من: (فکر می کنم چجوری به محمد بگویم که مبارک باشد و چطوری به ارسلان بگویم شعر کوتاهش خوب بود و چطوری به ابراهیم بگویم تو چقدر پیشرفت کرده ای و چطوری به شبنم بگویم من هم دلم تنگ شده و چطوری به محسن بگویم من هم نمی خواستم بروم اما... و چطوری به الهام بگویم چه عکس قشنگی و چطوری به چطوری به چطوری به...)

تجربه ی جدیدی است که دارد مرا از مرحله ی «حرف نزدن» به مرحله ی «سکوت» می کشاند.

سعدی بزرگ می فرماید:

«یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن، نیک و بد اتفاق افتد و دیده ی دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت دشمن آن به که نیکی نبیند!

نور گیتی فروز چشمه ی هور / زشت باشد به چشم موشک ِ کور»