بعد از 10 مهر 1355

شعری از خودت تقدیم به خودت

 

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

 

سید مهدی موسوی

تولدت مبارک

/ 16 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد جواد اکبری

چه شب ها که با این شعر دکتر بغض شدم... به قول خودم "چه تلخ است پس از سال ها جستجو، نیمه ی گمشده ات را کامل بیابی"

محمد مرادپور

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور چشمها چقدر غمگینند.

منیر

عجب انتخابییییییی

پویا خازنی اسکویی

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

میثمملکی

همه ی شعر ها از خودت برای خودت شاعر...... تولدت مبارک

هادی مرادی

سلام دوست من مرسی و ممنون از شعر خیلی لذت بردم سپاس از شما ومهدی موسوی شاعر

محمدآزادی

سلام مثنوی عالیی بود و عکس آخرش با آقای موسوی. خواستم خبربدم به ی کار کوتاه ممنون میشم که باحضورتون منت نقدبزارین.

محمد جواد

تا آخر شعر ،علاوه بر تمام احساس هایی که داشتم یه حس تعجب خیلی خاص داشتم که چه اتفاقی در شعر شما یا در ذهن من افتاده که اینبار شعر شما رو می فهمم.که آخر سر نام شاعر رو دیدم..بهرحال ممنون.شعر انقدر زیباست که نیازی به گفتن نداره.از طرف من از استاد تشکر کنید.

سامی

سلام فاطمه جان دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!