بعد از سفریدن 14

 

آنقدر درگیر مساله ی زبان شده ام که هر وقت دست به نوشتن می برم می خواهم از آن بنویسم. شاید این نوشتن برای شما دیگر خسته کننده و تکراری شده باشد از اول این سفریدن. ولی من هر روز و هر لحظه به آن فکر می کنم. همه ی تجربیاتم معطوف شده است به زبان. نه اینکه فکر کنید حالا من با زبان های غیرفارسی روبرو هستم و مساله ام عدم درک درست مفهوم است و یا چیزی شبیه این. نه. مساله فقط این نیست. مشکل من «زبان» است، با همه ی وجه هایش.

برایم نوشته است «من هنوز معتقدم که یکی از بزرگترین خطاهای بشری اختراع زبان بود. من هنوز معتقدم که بشر از سر تنبلی به زبان روی آورد. چرا که از نامفهوم بودن می ترسید. چرا که گمان می کرد چیزی به نام مفهوم را می تواند به وجود بیاورد. چرا که انسان از اصل نفهم بودن خویش دست کشید و خود را دچار توهم دانستگی و فهمیدن کرد. از این روی تنها در پاره ای از لحظات، تنها در بخشی از نفس کشیدن های ما دوباره به آن نفهمیدن زیبای انسان- حیوانی باز می گردیم. دقیقا در زمانی که زبان تعیین کننده نیست. خور و خواب و خشم و شهوت. پس میزان ما، مقدار نفهم بودن آدم هاست. ... » و انگار زبان من را گذاشته اند توی دهانش که این کلمات را گفته و انگار سلول های مغز من را گذاشته اند توی سرش که اینچنین نوشته.

نمی دانم چرا اینقدر حرف می زنم. دلم می خواهد کمتر حرف بزنم. حرف که می زنم همیشه چیزی را خراب می کنم. حرف که می زنم نمی توانم منظورم را، چیزی که توی مغزم بوده را بفهمانم. از دستم ناراحت می شود. پرخاش می کند. انگار حرف بدی زده ام. می گویم منظورم این نبوده و این بوده. اما کلمات دیگر به زمان و مکان راه یافته اند و چاره ای نیست جز شنیدنشان. چاره ای نیست جز زخمی شدن از تیزی شان. باید از همین زبان لعنتی استفاده کنم و بگویم «ببخشید!». مامان می گوید شاید باز با صدای بلند و هیجانی حرف زده ای، شاید لحنت بد بوده. نمی دانم مامان! و دلم می خواهد برگردم بغلت، گریه کنم، بفهمی گرسنه ام، گریه کنم، بفهمی جایم را تر کرده ام، گریه کنم بفهمی بغل می خواهم. بغل!

 

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود بهمنی

دلتنگتم زیاااااااااااد... واقعی!

رضا

به به! رفتی عشق و حال! همه غر میزنی! حتما داغ هموطن هم داری و به خاطر مردمه که رفتی؟ بس کن بابا!

شاهین

باتمام وجودغمگینم مثه وقتی که زن نمیسازه مثه وقتی که دوست میمیره مثه وقتی که تیم میبازه[اضطراب]

الیاس

حرف که می زنم نمی توانم منظورم را، چیزی که توی مغزم بوده را بفهمانم... زبان لعنتی...! با دست ها خیلی بهتر می شه ارتباط برقرار کرد... با لمس دست ها... دست هایت...

امیرحسین

خويشتن را به بستر تقدير سپردن و با هر سنگريزه رازي به نارضائي گفتن. زمزمه رود چه شيرين است! از تيزه‌هاي غرور خويش فرودآمدن. و از دلپاكي‌هاي سرافراز انزوا به زير افتادن با فريادي از وحشت هر سقوط.

علی اسلامی سرشت

فاطمه ی عزیزم بزرگترین غم دنیا غربت و بی کس بودن است.

علی اسلامی سرشت

نگاه مردم بیگانه در دل غربت / به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی

علی رفیعی

فاطمه عزیز ای کاش اینجا بودی و میدیدی که من بدون تو یک هیچ بزرگم یه جاهایی حس میکنم احساسم و از دست دادم

علی جبرائیلی

سلام دوست عزیز. بعد از مدتها به روزم شماهم دعوتید[گل][گل]