بعد از خاموشی

تجربه ی جدیدی است. اینکه چشم هایت را باز بگذارند و دست ها و دهنت را ببندند. توی فیس بوک می چرخم و می گردم و می نوشم از این جام!

ایمیل زده اند که خوبی فاطمه جان؟ من: (فکر می کنم آدمی که اینهمه وقت منتظر جواب است با خودش چی فکر می کند؟) پست می گذارم که دوستان خوبم من نمی توانم کامنت بگذارم و مسیج بدهم و لایک کنم و... ایمیل می زنند که وااای خواهش می کنم خانم اختصاری، من خواننده ی همیشگی پست هایت هستم، من فلان و فلان و فلان، جواب بده کار واجبی دارم! من: (فکر می کنم اگر خواننده ی پست هایم بود باید می فهمید که نمی توانم مسیج جواب بدهم! فکر می کنم شاید در فهم معنی «نتوانستن» مشکل دارد)

پستی را به دلایلی از صفحه ام پاک می کنم و جایش یک شعر عاشقانه ی آرام می گذارم. یکی می آید می نویسد به به این هم دردهای بشریت! مرسی که اینقدر به دردهای بشریت رسیدگی می کنید در جاده های شمال و روی ریتم شیش و هشت! بغض گلویم را می گیرد و می خواهم بگویم لعنتی... خودت را از طاق آسمان انداخته ای وسط صفحه ام و اینطوری کلفت بارم می کنی! تو از چی خبر داری؟ من: (فکر می کنم آدم ها همیشه طلبکارند!)

گروهی می ریزند پای شعرم و شروع می کنند به ایراد گرفتن های الکی، از ایراد وزنی نداشته ام بگییییییر تا اینکه چرا این شعر ریتم ندارد!! و سر آخر مرا فاحشه می خوانند و جای شعرهایم را کنار خیابان. من: (اینها از جان من و از جان شعر چه می خواهند؟ فکر می کنم فقط مامور شده اند تا حالا که دهنم و دست هایم بسته است شکنجه ی روحی ام بدهند. فکر می کنم اینجا سیاهچال است.)

بهنام برایم شعری نوشته و عکسم را گذاشته وسط شعله های آتش. بهنام می گوید بیا به صفحه ام که آتشت زده ام. همینجوری قاب پنجره را گرفته ام و دارم می سوزم. شعرش را می خوانم و بغض می کنم. من: (فکر می کنم بهنام چه آدم عجیبی است، فکر می کنم باید یک روز از نزدیک ببینمش و باهم حرف بزنیم و فحش بدهیم. فکر می کنم چطوری می شود از بهنام تشکر کرد؟!)

بچه ها پای پست های هم بحث می کنند و مسخره بازی در می آورند و می خندند و می رقصند و تولد تبریک می گویند و ... من: (فکر می کنم چجوری به محمد بگویم که مبارک باشد و چطوری به ارسلان بگویم شعر کوتاهش خوب بود و چطوری به ابراهیم بگویم تو چقدر پیشرفت کرده ای و چطوری به شبنم بگویم من هم دلم تنگ شده و چطوری به محسن بگویم من هم نمی خواستم بروم اما... و چطوری به الهام بگویم چه عکس قشنگی و چطوری به چطوری به چطوری به...)

تجربه ی جدیدی است که دارد مرا از مرحله ی «حرف نزدن» به مرحله ی «سکوت» می کشاند.

سعدی بزرگ می فرماید:

«یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن، نیک و بد اتفاق افتد و دیده ی دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت دشمن آن به که نیکی نبیند!

نور گیتی فروز چشمه ی هور / زشت باشد به چشم موشک ِ کور»

 

   

/ 27 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ShErvIN

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدن

گیتاشمسی

سلام فاطمه ی عزیز. به روزم با یک شعر و منتظر نقد و نظرشما.

امیر اربابی

اینجا چاهک دنیاست کامنت اونی که ایراد وزنی گرفته بود رو یادمه کامنت اونی هم که جاده شمال رو گفته بود یادمه ولی خب یه بار من اعتراض کردم که ...... دوستتون دارم نه به خاطر اینکه این چیزا به خاط اینکه گرگ هستی و باید فرار را بکنیم [گل]

س.ح.ر

ای کاش یه روز تک تک ما می فهمیدیم این جمله رو که " خب به من چه که فلانی اینطوریه" ، ای کاش شخصی بودن رو می فهمیدیم... ای کاش به خاطر نوشته های شخصیمون فیلتر نمی شدیم، ای کاش به خاطر اعمال مورد علاقه ی "شخصی"مون بازخواست نمی شدیم... ای کاش... اما... اما... مگه نمی گن " کاش رو کاشتیم ولی سبز نشد؟؟" پس چیکار باید کنیم... خانوم اختصاری خوبمان، گاهی دلم می خواد وسط این مردم که هیچی نمی بینن و نمی شنون داد بزنم، وسط خیابون جیغ بزنم، شاهین بخونم... دلم دااااد می خواد، داااااد... همیشه شما را فریاد می زنیم... دوستون دارم استاد خوبم... [گل]

عباس اصغرپور

گریه لعنتی خشک شده...

حسان.ط

زندان همه جا هست....شهرما و اینهمه سرعت گیر؟ وچشمهای کودکانه ی عشق مرا/با دستمال تیره ی قانون میبستند... وجق و جق جقجقه ی قانون.......... چه بگویم سخنی نیست...در همه خلوت این شهر،آوا/جز زموشی که دراند کفنی/نیست... با این لبی که دووخته آخه/چطور بگم که دووستت دارم؟ ............................. بی گناهی شده همواره بر او دشمن/ترک و تازی و عراقی و خراسانی لعنت به درد....لعنت به دردساز...کاش میتونستم دارویی بسازم برای اینهمه درد شما...میدونید دارم به چی فک میکنم؟به اینکه: همه ی زندگی به فاک فوکو/وقتی "قدرت" تو مشت ما هیچه... فقط میتونم اینجووری با هاتون همدردی کنم...اینروزها همه ش نقطه سر خطه...ما نقطه ها به آخر تقسیم میرسیم/ما نقطه ها بی آنکه بمانیم میرسیم...دارن نقطه مون میکنن...ولی غافلن که نقطه فشرده ی همه ی حرفهاس..."اختصار"همه ی حرفهاس... فاطمه جان!روزهای سخت شاید تموم نشه...امافرامووش نکن روزهای سخت تری هم بوده...(دارم فکر میکنم چی بگم که کمی همدردی کرده باشم....وقتی واقعا تو دایره ی زندان شمانیستم) چه فیسبوک!چه وبلاگ....باش!فقط باش!حتی اگر نظری نمیتوونی بدی... یک [گل]...ده [گل]...صده

حسان.ط

زندان همه جا هست....شهرما و اینهمه سرعت گیر؟ وچشمهای کودکانه ی عشق مرا/با دستمال تیره ی قانون میبستند... وجق و جق جقجقه ی قانون.......... چه بگویم سخنی نیست...در همه خلوت این شهر،آوا/جز زموشی که دراند کفنی/نیست... با این لبی که دووخته آخه/چطور بگم که دووستت دارم؟ بی گناهی شده همواره بر او دشمن/ترک و تازی و عراقی و خراسانی لعنت به درد....لعنت به دردساز...کاش میتونستم دارویی بسازم برای اینهمه درد شما...میدونید دارم به چی فک میکنم؟به اینکه: همه ی زندگی به فاک فوکو/وقتی "قدرت" تو مشت ما هیچه... فقط میتونم اینجووری با هاتون همدردی کنم...اینروزها همه ش نقطه سر خطه...ما نقطه ها به آخر تقسیم میرسیم/ما نقطه ها بی آنکه بمانیم میرسیم...دارن نقطه مون میکنن...ولی غافلن که نقطه فشرده ی همه ی حرفهاس..."اختصار"همه ی حرفهاس... فاطمه جان!روزهای سخت شاید تموم نشه...امافرامووش نکن روزهای سخت تری هم بوده...(دارم فکر میکنم چی بگم که کمی همدردی کرده باشم....وقتی واقعا تو دایره ی زندان شمانیستم) چه فیسبوک!چه وبلاگ....باش!فقط باش!حتی اگر نظری نمیتوونی بدی... یک [گل]...ده [گل]...صدها[گل]

s.mousavi

ارابه هایی از آن سوی زمان آمده اند . .. بی غوغای ِ آهن ها . . . که گوشهای زمان ما را انباشته . .. در دور دست . . . مردی را به دار آویختند ! ما ، تنها ، نشستیم و گریستیم ! SayehROshan