بعد از صدای خدا

 

می دانم این دسته بندی کردن ها کار مسخره ای است. ولی قبول نداری که راه خوبی ست برای شروع کردن یک نوشته؟!

از نظر من آدم ها دو دسته اند. اولی آنهایی که به آینده امیدوارند، به موعود وعده داده شده و امام زمانی که می آید و اوضاع گند حال را بهتر می کند ایمان دارند و دسته ی دوم آنهایی هستند که همیشه فکر می کنند در گذشته چه روزهای خوبی داشته اند و دنبال نوستالژی ها هستند.

کاری ندارم که مرز بین این دو دسته چه مرز لزج و لغزنده ای است. آدم های اطرافم و حتی خودم گاهی جزو دسته ی دومیم. مثلا با محمد و الهام می نشینیم و هی یاد کارگاه مشهد می کنیم و از این روزهای کارگاه غر می زنیم و دلمان می خواهد برگردیم به همان زیر پله های تاریک مسجد بیمارستان قائم که حتی صندلی و نور درست و حسابی نداشت. ولی همیشه فکر می کنیم چه دوران خوبی بود. چقدر فعالیت مفید داشتیم. چه آدم های جویای ادبیاتی می آمدند کارگاه. و نچ نچ نچ. می دانم که همه مان می دانیم، ناخودآگاهمان با چه ضرب و زوری خاطرات و آدم های بد را پاک یا تبدیل به جوک و خاطرات بامزه کرده. مثلا می نشینیم و خاطرات سفرمان را مرور می کنیم. چقدر خوش گذشت و چقدر باهم بودیم و حالا چی؟ نچ نچ نچ. می دانم می دانم می دانم اینجوری داریم به خودمان کمک می کنیم این روزها را تحمل کنیم. چقدر هم بلدیم نوستالژی بسازیم. همه مان خاطره ی یک گذشته ی همیشه خوب را برای خودمان داریم. مگر نه؟ واقعا مغزمان ناخودآگاه این کار را می کند. انگار نه انگار آن روزها هم دعوا می کرده ایم. ناراحت بوده ایم. دلمان تنگ بوده. به هم بی توجهی کرده ایم. همدیگر را قال می گذاشته ایم یا چی. نچ نچ نچ.

قبول دارم که این دسته بندی ها مسخره اند. همین الان می توانم یک دسته ی دیگر را برایت مثال بزنم. آن دسته از آدم هایی که می خواهند توی این «حال»، حتی تو همین «حال ِ» خراب شده زندگی کنند. چرا این تصویر را یادم نمی رود که توی کوچه پس کوچه های تقی آباد می گشتم و داشتیم تلفنی حرف می زدیم و آنقدر حرف زده بودیم و گریه کرده بودم و راه رفته بودم که توی کوچه ها گم شده بودم. روی پله ی خانه ای نشسته بودم که در چوبی داشت و داشتم چی می گفتم که هی می گفت «بی خیــــــال، ولش کن» و لحن صدایش هنوز توی مغزم است. و جوری می گفت بی خیال که انگار از قید و بند همه ی آدم ها، همه ی روابط، همه ی اتفاقات گند، آزاد است. انگار صدای خدا بود که پشت گوشی می گفت «بی خیال، مهم نیست، واقعا آن گذشته ی لعنتی مهم نیست» و می گویم خدا، چون فکر می کنم اگر یک نفر باشد که همه چیز، واقعا همه چیز این دنیا و آن دنیا و آدم ها و ... به تخمش باشد فقط خداست.

sweden

/ 18 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بامداد سیاه

[لبخند] تشریف بیار در حال :) عکس : پاهای اختصاری :) [قلب]

نیاز

من باز هستم و باز میخونم تا کی هستم و اما نمیدونم اول بگم عکس واقعا حال دلم و خوب کرد و بعد اینکه همیشه فکر کردم چه خوبه که میگذره شاید من جز یه دسته جدیدم که نه حال و دوست داره نه گذشته رو و نه آینده رو فقط خوشم که میگذره! مثل کتاب خوندنم که همیشه دوست دارم بدونم آخرش چی میشه! واقعا قراره آخرش چی بشه؟ کاش مث لذت خوندن یه کتاب خوب لااقل حتی اگه تلخ تموم شد لذت شیرین فکر کردن بهش و ازمون نگیرن خوب باش بانو این روزا زیاد بهت فکر میکنم

سامی

سلام فاطمه جان... حالم این روزا حال خوبی نیست...

ali

میدونی فاطمه. فاطمه اختصاری. آدم وقتی از دست زندگی کم میاره میره تو گذشته ها، گیر میکنه تو گذشته ها، گذشته هایی که هیچ وقت نگذشتن. خوشبحال آدمایی که همش تو حالن، خود حال، حال حال.. و تو میگویی خدا... . و کاش خدایی باشد که همه چیز به تخمش باشد. کاش..

شیوا گرجی

یعنی من این همه اینجا نوشته بودم ثبت نشده؟؟؟

طاها

يه دسته يادت رفت... آدمايي كه دوست دارن زندگي كنن بدون گذشته بدونه آينده حالا

akbri

تا کارستانی شکل می دهند یکی بالا می آورد یکی ببرد ، بیاورد بیاورد ، ببرد کجا ؟ w.c تا محل شاعری می شود . اتفاق صدا در آورده ادبیات جدی گرفته نمی شوی! برای خوانش بیایید ............

آرش

بعد از پای خدا

سلمان نعمتی

برگردیم به همان زیر پله های تاریک مسجد بیمارستان قائم که حتی صندلی و نور درست و حسابی نداشت؟