بعد از شروع

آدم ها دو دسته اند. آن هایی که مثل بچه ی آدم یک کتاب را برمی دارند و شروع می کنند به خواندن و تمام که شد می گذارندش کنار و کتاب بعدی را شروع می کنند. و دسته ی دوم دیوانه هایی مثل من که بی دلیل، همزمان خودشان را مشغول خواندن چندین کتاب می کنند.

با خودم گفتم چرا؟

فکر می کنم ویژگی مثبتی نباشد اما واقعا آدم تنوع طلبی هستم. عاشق امتحان کردن کارهای جدید. عاشق ِ شروع کردن. باورت نمی شود اما واقعا دلم می خواهد خیاطی کنم. یادت هست دلم می خواست عروسک بدوزم، نگذاشتی. دلم می خواست مجسمه بسازم، نگذاشتی. دلم می خواست نقاشی را ادامه بدهم گفتی باشد. ولی آخرش چی؟ نتوانستم. خب بوی رنگ و تینر و هزینه ی بالای وسایل نقاشی و. دلم نمی خواهد بقیه را بگویم. اصلا شاید به خاطر همین خصوصیت بود که سر کلاس های درس از یک ساعت که می گذشت حوصله ام سر می رفت. کک می افتاد به تنبانم و باید کاری می کردم غیر از توجه کردن به کار قبلی. کاریکاتوری که از معلم تاریخ دبیرستان کشیدم یادت هست؟ گفت میز شما به چی می خندد؟ من و اکرم و سمیرا بودیم که توی یک میز می نشستیم. حالا نمی توانم تصور کنم چجوری جا می شدیم. گفت اختصاری داری به چی می خندی؟ گفتم هیچ چی. گفت فقط دیوانه ها به هیچ چی می خندند. من حافظه ی خوبی ندارم اما آن کاریکاتور، آن خنده و جمله های آن روزش مثل چی چسبیده به همین سر حافظه ام. یک بار هم سر کلاس میکروبیولوژی کاریکاتور استاد را کشیدم. چقدر مرد مودبی بود و چقدر خوب برخورد کرد با این شاگرد بی حوصله و خواب آلود. اسمش را یادم نمی آید. صدبار گفته ام از من اسم نپرس! من اسم ها توی یادم نمی مانند. اگر بخواهی می توانم بگویم چه شکلی بود. همین!

فکر می کنم حالا وقتش است که بنویسم. شاید اگر زمان بیشتری می گذشت، مثلا پیر شده بودم و یک شب قبل از خواب، قبل از اینکه قرص های جلوگیری از عوارض یائسگی را بخورم، یک شب که دلم می خواست دوباره وبلاگم را به روز کنم، جمله ام را با یکی بود یکی نبود شروع می کردم. بعد می گفتم آن وقت ها که جوان بودم یک جایی عضو شدم به اسم فیس بوک. که اول ها فیـ--لتر نبود، نزدیکی های انتخابات فیـ--لتر شد و...اووووه چه خاطرات جذابی دارم. ولی الان که هنوز خیلی نگذشته. حس کردم وقتش است بنویسم که پروفایل های فیس بوکم شماره یک و سه، هر دو هک شده اند. از طریق آنها پیج خودم، پیج فوتسال زنان و حتی پیج محسن عاصی عزیز را حذف کردند. پروفایل شماره دو هم هر روز تحت حمله قرار می گرفت که خودم بالاخره دی اکتیوش کردم. یعنی خلاصه بگویم دست و پایم را از فیس بوک جمع کرده ام. یک صدای بلند داد می زند: بگو فعلا! این قضیه هم شده است مثل موبایلم که گم شد و مقاومت کردم و بعد...

...

این لینک دانلود 5 تا از نمایشنامه های سارا کین است. یک بار همینجا، درباره ی این نویسنده و نمایشنامه هایش چیزکی نوشته بودم. اگر زیر 18 سال هستید، قلبتان درد می کند یا حامله هستید به نظرم بهتر است نخوانید.

برای دانلود اینجا را کلیک کنید

حالا اینها که گفتم شوخی بود ولی واقعا بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم چرا زیر 18 سال نه، بعدش آره ؟ اصلا این سن از کجا درآمده؟ اصلا درست است که ما یک سری آدم را با وضع قوانین محدود کنیم؟ آیا سن ملاک مناسبی برای محدود کردن آدم هاست؟

 

زنجیر

/ 24 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد رفیعی

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ : ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ " ﮔﻨﺞ " ، " ﺟﻨﮓ" ﻣﯿﺸﻮﺩ ! "ﺩﺭﻣﺎﻥ" ، "ﻧﺎﻣﺮﺩ" ﻭ "ﻗﻬﻘﻬﻪ" ، "ﻫﻖ ﻫﻖ!" ﺍﻣﺎ "ﺩﺯﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺯﺩ" ﻭ "ﺩﺭﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺭﺩ" ﻭ "ﮔﺮﮒ " ﻫﻤﺎﻥ "ﮔﺮﮒ......! "... ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ "ﻣﻦ" ، "ﻧﻢ" ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، "ﯾﺎﺭ" ، "ﺭﺍﯼ" ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، "ﺭﺍﻩ" ﮔﻮﯾﯽ "ﻫﺎﺭ" ﺷﺪﻩ ﻭ "ﺭﻭﺯ" ﺑﻪ "ﺯﻭﺭ" ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ... "ﺁﺷﻨﺎ" ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ "ﺍﻧﺸﺎ" ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﻪ... "ﺳﺮﺩ" ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ "ﺩﺭﺱ" ﺯﻧﺪﮔﯽ !!! ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ "ﻣﺮﮒ" ﺑﺮﺍﯾﻢ "ﮔﺮﻡ" ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﭼﺮﺍ ﮐﻪ "ﺩﺭﺩ" ﻫﻤﺎﻥ "ﺩﺭﺩ" ﺍﺳﺖ "یک فنجان تفریح "

نرگس احمدوند

دوست نداشتم نوشته ات تموم شه....

پوپک

زیاد نمی شناسمت فاطمه! گاهی شعراتو خوندم، گاهی دوست داشتمشون گاهی نه! می دونم خوب شعر می خونی و چند فایل صوتی ازت دارم...می دونم فرزند شهیدی...می دونم از سردمدارهای اکیپ مهدی موسوی هستی..گروهی که خیلی دوسش ندارم! به دلایل خودم...راستش هیچ گروهی رو تو ادبیات خیلی دوست ندارم...لشکر کشی ها رو دوست ندارم...طرفدارایی که باعث نزول آدم می شن رو دوست ندارم و .... یه چیزی بین شما همیشه برای من جالب و عزیز بوده ولی: هوای هم رو دارید...شده همون دو سه نفر اصلی! قطعا شما هم دعوا می کنید، حرص می خورید، اذیت می کنید همدیگه رو کنار خوشی هاتون! اصلا مگه می شه زندگی کرد و این ها رو کنار هم نداشت؟ این که پشت همید رو دوست دارم خیلی...هرقدر هم بگم به این چند دلیل نمی پسندم این گروه رو ولی دوست دارم بگم این وجهتون برای من خیلی ارزشمنده... حالا بگذریم! غرض از مزاحمت:

پوپک

محسن عاصی یه متن توی پیجش گذاشته بود و لینک وبلاگ تو رو داده بود...خیلی وبلاگ خون نیستم...ولی نمی دونم چرا یهو بازش کردم و هی خوندم...هی خوندم...هی خوندم...مطمئنم آدما وقتی ذهنشون رو آزا می ذارن برای نوشتن و می نویسن و می نویسن، اوج صداقتشون میاد روی قلم حقیقی یا مجازیشون... رسیدم به اون پستی که نوشته بودی توی سرمای سوئد بودی و .... می دونی؟ سال ها پیش زیاد با عرفان سر و کله زدم و دوستش داشتم....واژه ی استغنا رو میلیون ها بار خونده بودم و شاید هیچ وقت به اندازه ی این روزها به یاد آوریش نیاز نداشتم... روزهایی که خیلی برام سختن...حرف هایی از آدمی که دوستش می داشتم روزی می شنوم که مغزم داره منفجر می شه...و مشکلات دیگه! آدم محکمی بودم همیشه ی عمرم....اما جایی دل دخالت می کنه و همه چی به هم می ریزه! گند می زنه یه جورایی...خراب می کنه! در این پریشونی بی سامان این کلمه ت مثل جواهری بود که در جعبه ش یهو جلوی چشمم باز شد!...بهش نیاز داشتم برای برگشتن به خودم! برای رهایی از کثافت دور و برم و بسته شدن دل و زندگیم به کسی به اسم بشر.... ازت ممنونم! نمی دونم چرا؟ فقط برای اینکه نوشتی!

پوپک

و حالا اون کلمه رو بزرگ روی دیوارم نوشتم و هی نگاهش می کنم.... باید زیاد نگاهش کرد

marjan hamidi

aziiiize delam haminike gahi dar fb mididameto mishnidamet delam garm bod .....ye 2nya deltangi

وحید حیاتلو

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست ... ....... .......... سلام شاعر بروزم با یک غزل و چند خبر [گل][گل]

وحید حیاتلو

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست ... ....... .......... سلام شاعر بروزم با یک غزل و چند خبر [گل][گل]

شیوا گرجی

این روزها فقط می شود بغض کنم بی که نگران اشک هایی باشم که مجال خودنمایی ندارند بغضم را می خورم و دلم را به دردهایی می سپارم که خوره شده توی روحمان امید معجزه هست؟ خدایان را غل و زنجیر کرده اند شاید وگرنه باید پیغمبری دروغین می آمد جارو می کشید این غبار چندین ساله را... تمامم آه می کشد تا حرفهایم ناتمام بماند تا باور کنم چتری نیست... تا باران نیاید و این داغ ها تا همیشه ی خدا، روی دلم بماند دل؟؟ بخند بانو شاید دلم وا شود... سلام.

نیاز

من باز اینجام و شما رو میخونم گرچه درد نوشتن هنوز توی این ادبیات موج میزنه اما من همیشه واسه خوب بودنت نگاهم به آسمونه